نگاهي به شكلگيري سلفيه و نفوذ آن در افغانستان ، محمد عيسي فهيمي
پيشگفتار:
در ميان فرقههاي اسلامي يكي از جريانهاي عميقاً تأثيرگذاري كه در ميان اهل سنت و جماعت در قرون نخستين تاريخ اسلام با اعتقادات و مباني ويژه ي فقهي و كلامي شكل گرفت جريان «اهل حديث» در برابر «اهل رأي» بود كه مركزيت دسته ي نخست در حجاز و ديگري در عراق قرار داشت و عمده تقابل اين دو جريان فكري از اواخر قرن دوم هجري به بعد است آنچه اين دو گروه را از هم متمايز و متفاوت ميسازد اعتقادات و مباني ويژه اي كلامي و فقهي هر يك از آنهاست در حالي كه گروه نخست بيشترين اهتمام را به ظواهر قرآن و نقل حديث و اخبار و اكتفاء به ظواهر آنها به دور از هرگونه توجيه و تأويل و تفسير داشت و به ادراكات و دستاوردهاي عقل اهميت و اعتباري قائل نبود گروه دوم اتكاء و جمود بر ظواهر قرآن و حديث را بدون تأمّل مردود مي دانست و در كنار قرآن و حديث مصادر ديگري براي تشريع قائل بود و وسعت بازتاب هريك از اين دو ديدگاه در جهان اسلام وابسته به نحوه تعامل پيشگامان آنان با حكومت هاي وقت بوده است و بدين جهت هر كدام در مقاطع مختلف تاريخي دچار فراز و نشيب هاي بوده است.
بعدها با پيوستن ابو الحسن اشعري به مذهب اهل حديث اين مذهب قوّت كلامي بيشتري يافت كه تا امروز در دنياي اهل سنت تأثير گذار و بيشترين طرفدار را دارد(1).
هرچند اشاعره در ابتدا به عنوان بخشي از «اهل حديث» ظهور نمود ولي به تدريج با تعديل و انجام اصلاحات ظاهري از اهل حديث و حنابله فاصله گرفت آنچه امروزه تحت عنوان «سلفيّه» و يا «سلفي» نام برده مي شود كه ضمن داشتن مسلك خاصّي در عقايد به قشري گري و سطحي نگري و ظاهرگرايي شهرت دارد در واقع همان اهل حديث و حنابله ديروز است كه عقايد و آراء آنان به صورت تعديل يافته آن در آراء اشاعره نمود بيشتري دارد.
تفاوت فرقه هاي اسلامي
دسته بندي و انشعابات در فرقه هاي اسلامي پس از اشتراك آنان در مهمّات مسائل دين اسلام به دو گونه است:
1. دسته بندي براساس برخي ديدگاههاي اعتقادي.
2. براساس ديدگاههاي فقهي و احكام عملي و چه بسا ممكن است فرقه ي با ساير فرق از هر دو جهت متفاوت باشد چنانچه شيعه با عامه مذاهب اهل سنت هم از نظر مسائل اعتقادي و هم از نظر فروعات فقهي و عملي متفاوت است همانگونه كه سلفيّه و وهابيت با ساير اهل سنت از هر دو جهت متفاوت است سلفيه هرچند بيشترين اختلاف را با شيعه دارد ولي با ساير مذاهب اهل سنت نيز اختلافات عمده اعتقادي دارد.
واژه سلف و سلفيه
سلف در لغت كه جمع آن اسلاف و سلوف است به معناي گذشتگان پيشينيان نياكان آمده چنانچه در قرآن آمده: (فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَمَثَلاً لِلاْخِرِينَ)(2) و در اصطلاح عبارت است از جماعت صحابه و تابعين كه اجتهادات و آراء آنان در اصول و فروع اسوه و الگو براي ديگران است و به ديگر سخن سلفيه يا سلفيّون بر قائلين به بازگشت به سيره سلف صالح و تمسك به كتاب خدا و سنت رسول(ص) اطلاق مي شود(3) و استاد بوطي در اين زمينه مي گويد: «اگر مقصود از واژه «سلف» معني لغوي آن باشد اين واژه درست همانند واژه «قبل» داراي معناي نسبي است كه زمان هاي متوالي هر زمان نسبت به زمان ماقبل خود صدق مي كند چه هر زماني كه نسبت به زمان هاي پس از آن آمده «سالف» (سلف يا گذشته) و نسبت به زمان هاي كه قبل از آن آمده و پيشتر سپري شده خلف است البته اين واژه معناي اصطلاحي ثابتي جز اين معني يافته كه از همين مفهوم (كه اصطلاح شده) فراتر نمي رود و به مفهومي ديگر جز آن انتقال نمي يابد اين واژه هنگامي كه معني اصطلاحي آن مورد نظر باشد در مورد شايسته ترين عصر اسلامي و سزاوارترين آنها به اقتداء، و پيروي از آن به كار مي رود معني اصطلاحي ثابت و مشخص اين واژه همان سه قرن نخست حيات اسلامي سرورمان محمد(ص) است»(4).
و به نظر استاد بوطي منشأ اين اصطلاح هم فرموده رسول خدا(ص) است كه فرمود «خير امتي قرني ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم...» و سبب برتري مسلمانان سه قرن نخستين آن است كه آنان به سرچشمه نبوت و تعاليم رسالت از ديگران نزديك ترند و تمامي آموزه هاي ديني خويش را اعم از عقايد و اصول دين و احكام و آداب آسماني آن مستقيماً و بلاواسطه و پيراسته از شائبه هاي بدعت و ناخالصي ها از پيامبر(ص) دريافت نموده اند و بدين جهت «سلفيه» معتقدند كه تمسك و فهم كتاب خدا و هدايت يافتن به سنت رسول(ص) فقط با همان شيوه سلف صالح امكان پذير است.
وي دليل پيروي از سلف خصوصاً صحابه را از نظر «سلفيه» ويژگي هاي مي داند كه اصحاب پيامبر(ص) بدان متّصف بوده اند و اين خصوصيّات و ويژگي ها در اعصار بعدي به دليل گستردگي دائره فتوحات اسلامي و شكل گيري شاخه ها و مجموعه هاي فرهنگي و تمدّني مختلف و گرويدن پيروان بسياري از اديان ديگر مانند يهوديان مسيحيان برهمائيان صائبين از بين رفت و آن خصوصيات عبارتند از:
«1. آنان سزاوارترين مردم در فهم معاني و مقاصد كلام خداوند «عربي مبين» بودند و سليقه عربي آنان هنوز از شائبه هاي لكنت در گفتار و نادرستي و نارسايي در فهم پاك و پيراسته بودند.
2. آنان نزديكترين مردم بزندگاني رسول خدا و معاشرت با او بوده اند.
3. از نظر ديني صادق ترين و برخوردار از پاك ترين فطرت كه آنان را به تسليم در برابر متون ديني فرامي خواند»(5).
مراحل تاريخي شكل گيري سلفيه
برخلاف برخي گمان ها كه سلفيه را پديده اي تازه تأسيس در دنياي اسلام مي دانند ما بر اين باوريم كه اين فرقه در شكل گيري خود از نظر تاريخي مراحلي را پيموده است و ريشه در مناقشات قرون نخستين تاريخ اسلام دارد هرچند نام «سلفيه و سلفي گري» را اخيراً به خود اختصاص داده است، در اين نوشتار ضمن مروري گذرا بر تاريخچه ي شكل گيري اين فرقه به بيان تأثير و اهميت آن در جهت گيري ها و مناسبات اجتماعي و سياسي دنياي اسلام و خاصه تأثير آن بر شكل گيري جنبش طالبان كه سلفيه مهم ترين خاستگاه فكري آنان است خواهيم پرداخت به طور كلي «سلفيه» از نظر تاريخي مراحل ذيل را گذرانده است:
1. از آنجايي كه معتقدات سلفي ها ارتباط تنگاتنگ با احاديث موجود در كتب حديثي دارد ذكر اين نكته در تاريخ حديث ضروري است كه پس از در گذشت پيامبر(ص) خصوصاً در زمان سه خليفه اول و معاويه و عبد الملك بن مروان تلاش هاي فراواني در راستاي محو و از بين بردن احاديث آن حضرت(ص) صورت گرفت در اين مقطع تاريخي بيان حديث و نقل و كتابت آن از سوي خلفاء ممنوع بود به گونه اي كه عدم كتابت احاديث پيامبر(ص) از مظاهر التزام ديني در نزد صحابه و تابعين به شمار مي رفت و از ميان صحابه افراد انگشت شماري مانند حضرت علي(ع) به نقل و تدوين حديث همت گماشت لذا در صحاح اهل السنة فراوان اين روايت به چشم مي خورد كه از پيامبر(ص) روايت نموده اند كه «لاتكتبوعني غير القرآن و من كتب فليمحه» نتيجه طبيعي چنين ممنوعيّتي از بين رفتن مقدار زيادي از سنن رسول خدا(ص) بود اما علت چنين ممنوعيت و اينكه چه مصلحتي خلفاء را به اين امر واداشت بسيار ابهام آلود به نظر مي رسد و آنچه در توجيه اين عمل آمده كه خليفه به منظور جلوگيري از گسترش و فزوني اختلاف امت صلاح را بر منع تحديث از پيامبر(ص) ديد نادرست و واهي مي نمايد چه آنكه خليفه دوم در واپسين روزهاي حيات پيامبر(ص) آن حضرت را از نوشتن حديث مورد نظرش منع و گفت حسبنا كتاب الله و در زمان خلافتش به هر شهر و ده كه حاكم و والي منصوب مي كرد اولين دستورش ترك روايت از پيامبر(ص) بود و افرادي چون ابي ذر و عبد الله بن مسعود و ابا الدرداء را به جرم نقل حديث پيامبر(ص) زندان نمود.
اما استناد منع حديث به كلام پيامبر(ص) كه وي فرمود: «لاتكتبو عني غير القرآن...» به دلايلي درست نيست:
الف ـ خود صحابه احاديث فراواني را از پيامبر(ص) نوشته بودند چنانچه ابوبكر نزديك به پانصد حديث و عمر نيز احاديث زيادي را آتش زد و اين نشان مي دهد كه نابود ساختن احاديث نبوي و جلوگيري از نقل و تدوين و كتابت آن اجتهاد شخصي خليفه دوم بوده كه مورد پذيرش خليفه اول نيز قرار گرفته است.
ب ـ پيامبر(ص) آورنده ديني است كه در اولين آيات كتاب آن قرآن بندگانش به خواندن و قلم تكريم شده است آن وقت چگونه ممكن است كه پيامبر چنين ديني كه ادعاي جاودانگي آيين خودش را دارد اقدام به ابطال نصف دين خود نمايد و از ضبط و تدوين اوامر شفاهي خويش جلوگيري نمايد در عين اينكه تأكيد دارد اوامر و نواهي او مانند قرآن تا روز قيامت واجب العمل است و در زمان خليفه سوم عثمان سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث ادامه يافت با اين تفاوت كه عثمان از خود سلب مسئوليت و به آن دسته احاديث اجازه انتشار دارد كه در زمان دو خليفه قبلي بيان شده و اين شيوه بعدها توسط معاويه و عبد الملك بن مروان پيگيري و ادامه يافت با اين بهانه كه شيوه سلف بر عدم نقل احاديث بوده است.
ج ـ افزون بر اين ها امير المؤمنين علي(ع) احاديث فراواني را به املاء رسول خدا(ص) نوشت و اگر چنين سخني از پيامبر(ص) بر منع از كتابت و تدوين حديث وجود مي داشت بايست نزد شخصيتي چون علي(ع) مي بود كه در التزام و فرمان بري از رسول خدا مشهور و بزرگان از صحابه بدين حقيقت اعتراف نموده اند و به گواهي تاريخ از ميان صحابه دوتن از آنان به منع تدوين حديث به شدت برخورد نمودند يكي امير المؤمنين علي(ع) كه ضمن سعي در آموزش و آگاهي بخشي مردم در مسائل حلال و حرام اهتمام جدي خويش را به زدودن عقايد شرك آميز چون جبر و تشبيه از اذهان مردم، معطوف ساخت و خطب اعتقادي آن حضرت تأثير اساسي بر شكل گيري فرقه معتزله گذاشت كه براساس نفي جبر و تشبيه استوار است و خود معتزله اعتراف دارند كه دو اصل توحيد و عدل را از خطب آن حضرت فراگرفته اند.
شخص دوم ابوذر غفاري است كه به دليل نقل احاديث پيامبر(ص) اجازه خروج از مدينه نيافت و او هم زير بار نرفت و گفت «سوگند به خدا اگر شمشير را به گلويم بگذاريد هرگز از بيان آنچه را از پيامبر شنيده ام دست بر نخواهم داشت.
پيامدهاي منع تدوين و كتابت حديث
از رهگذر منع تدوين و كتابت حديث پيامبر(ص) ضربه هاي خرد كننده بر جامعه اسلامي فرود آمد و موجب فقدان بسياري از احكام الهي و سنت هاي نبوي شد و پيامدهاي تلخ و ناگواري بر جامعه اسلامي تحميل نمود به عنوان نمونه:
1. پيدايش اجتهاد به رأي با در نظر داشت مصالح و مفاسد كه غالباً با رأي شخصي سلطان و والي انجام مي شد.
2. در اثر قلت احاديث پيامبر(ص) سنني غير از سنت پيامبر(ص) به نام سنت ابوبكر سنت عمر... اشاعه يافت آن هم نه به عنوان اين كه آنان ناقل سنت نبوي(ص) بلكه به اين معني كه آنان حق سنت گذاري و تشريع احكام دارند و مردم بايست از آراء آنها تبعيّت نمايند.
3. انتشار اسرائيليات در ميان مسلمين از پيامدهاي ناگوار ديگر منع تدوين حديث بود سياست منع تدوين حديث در زمان خلفاء چندان اثر ظاهري به همراه نداشت ولي از زمان معاويه به بعد آثار منفي آن هويدا شد معاويه ضمن تأكيد بر سياست خلفاء قبلي مبني بر منع تدوين و نشر حديث به گروهي از صحابه مانند ابوهريرة و كعب الاهبار و عمرو بن العاص و عبد الله بن عمر اجازه حديث داد و هدف معاويه از اين امر معارضه و جلوگيري از خلافت علي(ع) بود زيرا آن حضرت بعد از پايان جنگ جمل در حضور صحابه با يادآوري قضيه غدير بر احقّيت خويش در امر خلافت تأكيد نمود و اين در حالي بود كه معاويه در صدد خلافت پسرش يزيد و بني اميه بود معاويه در فضيلت تراشي براي عثمان و جلوگيري از ذكر فضائل علي(ع) و سنت قرار دادن سبّ و دشنام علي(ع) تا آنجا كوشيد كه خلافت خلفاء ثلاثه در كنار توحيد و رسالت جزء اعتقادات خلل ناپذير مردم شد و در سايه همين سياست اهل حديث پديد آمد معاويه براي اثبات صحت خلافت خودش و يزيد در ترويج انديشه جبرگرايي از كعب الاحبار و ابوهريرة مددجست و احاديثي در مورد قداست خلفاء در ميان مسلمين رواج يافت.
2. مرحله تدوين حديث: اين مرحله تاريخي كه همزمان با انقراض دولت اموي و ظهور دولت عباسي است دوره نضج گرفتن عقايد اهل سنت است دولت عباسي در آغاز هرچند داراي گرايش هاي شيعي ولي با تسلط و غلبه منصور دوانيقي شيعيان از گردونه قدرت خارج شد و وي به ترويج عقايد معاويه و عثماني روي آورد از وقايع مهم فرهنگي اين دوره اهتمام زياد به جمع آوري احاديث است از سال 143 هـ. ق دنياي اسلام يكباره منفجر و علماء به جمع احاديث و فقه و تدوين آن پرداخت و اين حركت قريب به يك قرن ادامه يافت به گونه اي كه اين قرن را تا سال 250 هـ. مي توان قرن تدوين حديث نام برد جمع احاديث و پختگي عقايد اهل سنت در اين دوره تأثير متقابلي روي هم داشته اند بدين معني كه جمع احاديث در ثبات و استقرار عقايد اهل سنت و متقابلاً عقايد آنان در نحوه جمع احاديث تأثيرگذار بوده اند و اين نكته قابل توجه است كه صحت و درستي اين احاديث هرگز مورد التفات جمع كنندگان آن قرار نگرفت و آنان به اين نكته توجه نكردند كه با منع شديد خلفاء از نشر حديث يكباره اين همه حديث از كجا پيدا شد؟!
و اولين شخصي كه فقه بر مبناي حديث پايه ريزي نمود در ميان اهل سنت امام شافعي است كه به نظر او روايت صحيح از پانصد حديث فراتر نمي رود خوب بين اين پانصد حديث و بين آنچه اهل حديث از حدود هفت هزار و شش هزار حديث ذكر مي كنند چه تفاوت فاحشي است؟
3. مرحله سوم كه شامل اواخر قرن دوم هجري است با توجه به نحوه جمع آوري احاديث كه اشارت رفت مسائل اعتقادي اهل حديث دستخوش تحولات عجيبي شد مانند اعتقاد به قديم و غير مخلوق بودن قرآن با اعتراف به اين حقيقت كه در اين باره نصي از پيامبر(ص) وارد نشده است در اينكه چنين عقيده اي از سوي يهوديان كه قائل به قدم تورات اند و يا از سوي نصاري كه قائل به كلمه بودن عيسي از ازل هستند در ميان اهل حديث راه يافته باشد يا عقايد چون تشبيه تماماً محتمل است مأمون هرچند كوشيد چنين افكاري را از بين ببرد ولي تلاش هاي او نافرجام ماند مأمون عامه اهل حديث را وادار به توبه نمود ولي چهار نفر از آنان بر عقيده خويش پاي فشرد از آن جمله احمد بن حنبل كه معتصم او را شلاق زد مقاومت وي موجب شد كه احمد بن حنبل در ميان اهل حديث به قله امامت در عقايد برسد هرآنچه او سنت مي گفت سنت محسوب و هرآنچه او ترك مي نمود بدعت تلقي مي شد با دستيابي متوكل به حكومت در سال 234 و طرد علماء معتزله از دربار مذهب احمد مذهب رسمي دولت شد و با پيشوايي وي تغييرات مهمّي در عقايد اهل سنت رخ داد از آن جمله وي برخلاف مذهب عثمانيه كه منكر فضائل علي(ع) و مشروعيت خلافت آن حضرت بود قائل به «تربيع» شد و علي(ع) را به عنوان چهارمين خليفه پذيرفت و منكرين آن اهل بدعت قلمداد شدند و اعتقاد به «تربيع» كه احمد حنبل آن را در زمره اعتقادات اهل سنت قرار داد اثري بسيار بزرگي در مذهب اشعريه كه شاخه ي از اهل حديث و حنابله است بر جاي گذارد.
4. دوره بعدي دوران انزواي مذهب سنت سلفي اصلي است كه پرچمدارش احمد حنبل بود در حوالي سال 300 هـ. ق ابو الحسن اشعري (شاخه اي ديگري از حنابله) از بصره به بغداد آمد و با كناره گيري از معتزله و پيوستن به اهل حديث اصلاحاتي در عقايد اهل حديث به وجود آورد هرچند در آغاز اين حركت را خوشايند مردم نبود به دليل اينكه وي برخلاف ساير اهل حديث به استدلال روي آورد و كوشيد تعديلاتي را در عقايد اهل حديث انجام دهد وي روايات تشبيه و تجسيم را تأويل و در مسايل جبر و قدر قائل به كسب و در مسأله خلق القرآن و قديم بودن آن كلام نفسي را پيشنهاد نمود و در موضوع خلافت قائل به تربيع و علي(ع) را از مخالفانش چون عايشه و طلحه و زبير ترجيح مي داد اين اصلاحات اشاعره را كه شاخه ي از حنابله بود به تدريج در مقابل آن قرار داد و بدين ترتيب امامت احمد بن حنبل در فروع دين و فقه محدود و خلاصه و اشعري پيشواي اهل حديث را در مسايل اعتقادي از آن خود كرد.
5. با ظهور ابن تيميه در اواخر قرن هشتم هجري تحولات تازه در مذهب حنابله رخ داد وي اهتمام خود را معطوف احياء و بازسازي مذهب سلفي برابر آنچه در عصر ابن حنبل بود متوجه ساخت احاديث تجسيم و تشبيه و جبر را بدون توجيه و تأويل به همان مفاهيم عصر احمد بن حنبل پذيرفت وي به صراحت تجسيم باري تعالي را قبول و انكار آنرا به جهميه و معتزله نسبت داد و حمله هاي پراكنده اي را نيز متوجه صوفيه ساخت از ابداعات ابن تيميه ربط دادن شماري از مسائل فرعي به مسائل اعتقادي چون توحيد و شرك بود وي توسل به پيامبر(ص) و ائمه(ع) و اولياء را شرك و متوسلين به آنها را مشرك و تبرك به قبور انبياء(ع) و بوسيدن آثار و ضرائح آنان را و زيارت قبور و بناء بر ... را شرك و عامه مسلمين را به خاطر اين اعمال تكفير و از مشركين قلمداد نمود و با نگارش كتاب منهاج السنة در رد كتاب منهاج الكرامه علامه حلّي تمايلات عثماني خود را آشكار نمود.
6. در نيمه هاي قرن دوازدهم هـ.ق شيخ محمد بن عبد الوهاب كه وي حنبلي مذهب بود در نجد ظهور كرد در سال 1150 هـ .ق وي پايه افكار و دعوت خويش را بر مسائلي بنيان نهاد كه قبلاً توسط ابن تيميه مطرح شده بود و با همكاري محمد بن سعود از رؤساء قبايل نجد و سيطره بر قبايل ديگري در آن سرزمين شيخ محمد بن عبد الوهاب به عنوان آمر ديني و ابن مسعود به عنوان حاكم و امير سياسي دور تازه اي در تاريخ سلفيه گشوده شد(6).
سلفيّه و وهابيّت
امروزه دو واژه سلفيه و وهابيت در كنارهم افاده ترادف دارند اما آيا واقعاً سلفيه با وهابيت يكي است؟ پاسخ اين است كه سلفيه و وهابيّت از اين جهت كه هر دو تكيه بر عناصر گذشته دارند و شعار بازگشت به سلف و گذشته را سر مي دهند اشتراك و تلاقي پيدا مي كنند اما اين دو جريان به لحاظ تاريخي و هم از نظر علّت پيدايش باهم تفاوت دارند هرچند امروزه اصطلاح سلفيه و سلفي گري جز وهابيت مفهوم ديگري را حكايت نمي كند به لحاظ تاريخي وهابيت نزديك يك قرن و نيم جلوتر از سلفيه قدمت دارد. زيرا انچه احمد بن حنبل در قرن سوم هجري منادي آن بود و بعدها توسط ابن تيميه در قرن هفتم و هشتم هجري و پس از آن توسط محمد بن عبد الوهاب احياء شد جلوتر از نهضتي است كه تحت عنوان سلفيه در مصر مي شناسيم افزون بر اين وهابيت نگاهي به گذشته دارد و با هر چيز جديد و تازه مخالفت دارد اما سلفيه در عين نگاه به گذشته به آينده و نوگرايي نيز توجه اساسي دارد حركت وهابيت معلول يك امر دروني و متأثر از درگيري هاي فرقه اي بر سر تفسير درست از اسلام در حالي كه سلفي گري معلول يك امر بيروني و متأثر از اوضاع اجتماعي آن روز مصر بود روزگاري كه مصر در اشغال انگليس و خاستگاه انواع خرافه ها و بدعت ها تحت عنوان تصوف بود مردم در برابر اين واقعيت ناخوشايند دو دسته شدند گروهي طرفدار پيوستن به كاروان تمدن غرب و رهايي از ضوابط و قيود اسلامي و گروهي طرفدار بازگشت به اسلام ناب و پيراسته از خرافه ها و بدعت ها و اصلاح اوضاع نابسامان مسلمانان و جستجوي راهكارهاي براي همزيستي ميان اسلام و تمدن غرب بودند كه رهبري اين حركت اصلاحي را سيد جمال و شاگردش عبده عهده دار بودند اين دو ضمن تلاش در جهت رهاندن مسلمانان از رخوت داخلي و چنگ اندازي هاي خارجي در صدد احياء و بازسازي فكر ديني و انطباق آن با مسائل عقلي در اصلاح پاره اي از وجوهي زندگي برآمدند(7).
و به طور خلاصه اهداف حركت اصلاحي سيد جمال و عبده را مسائل ذيل تشكيل مي داد:
1. اعتقاد به توانايي ذاتي دين اسلام براي رهبري مسلمانان و تأمين نيرومندي و پيشرفت آنان.
2. مبارزه با روحيه تسليم به قضاء و قدر و گوشه نشيني و بي جنبشي.
3. تفسير عقلي تعاليم اسلام و فراخواندن مسلمانان به.
فراگرفتن علوم نو
4. بازگشت به منابع اصلي فكر اسلامي.
5. مبارزه با استعمار و استبداد به عنوان نخستين گام در راه رستاخيز اجتماعي و فكري مسلمانان(8). استاد بوطي مي گويد «با توجه به اينكه مي بايست حركت اصلاح طلبي داراي نشان روشن در ميان محافل باشد كه حقيقت و معناي اين حركت را به خوبي بيان كند و بتواند مردم را از اين طريق به خود جلب كند و پيرامون خويش گردآورد سردمداران اين حركت نشاني براي خود برگزيدند و اين نشان «سلفيه» بود بدين معني كه مي بايست همه رسوباتي كه پاكي و صفاي اسلام را به تيرگي مبدل ساخته و همه بدعت ها و خرافه ها و خزيدن در كنج عزلت و فاصله گرفتن از زندگي را دور كرد بدانگونه كه مسلمانان در فهميدن اسلام و در آمدن به رنگ اين آيين به دوران سلف صالح برگردند»(9).
به نظر بوطي اصلاح طلبان ديني نام «سلف يا سلفيه» را از آن جهت براي حركت خويش برگزيدند كه با مقايسه واقعيت اسلام در عصر تابناك نخستين و واقعيت زندگي تيره و نابسامان مسلمانان در عصر حاضر غيرت و ناخشنودي آنها را نسبت به وضعيت موجود برانگيزند و آنان را به اسلامي فراخوانند كه سلف صالح بدان آراسته بودند حركت اصلاح ديني هرچند شعار بازگشت به سلف را سر مي داد اما بر فاصله گيري و دوري از بسياري واقعيت هاي دوران سلف تأكيد داشت كه نمونه آن فتاواي جسورانه محمد عبده در مورد مباح بودن مقدار سود ربوي و جواز اكل ذبيحه مسيحيان و جواز پيكر تراشي و اقتناء نگهداري آن... است درست در همين زمان مذهب وهابي منسوب به شيخ محمد بن عبد الوهاب (1115 ـ 1206 هـ.ق) در نجد و قبايل اطراف بنابر عوامل شناخته شده اي گسترش يافت از سوي ميان حركت اصلاحي در مصر و مذهب وهابي وجه اشتراكي وجود داشت كه مبارزه با بدعت ها به ويژه بدعت هاي صوفيان باشد و از رهگذر همين وجه اشتراك «سلف يا سلفي» ميان پيروان مذهب وهابي رواج و اين كلمه كه نام حركت اصلاح ديني بود به عنوان و نام براي مذهب خود ساخته محمد بن عبد الوهاب بدل شد تا از اين طريق به مردم القاء نمايند كه انديشه هاي اين مذهب محدود به محمد بن عبد الوهاب نيست بلكه به سلف بر مي گردد.
بوطي مي گويد «چنين بود كه اين واژه از نامي كه به منظور تبليغ براي حركت اصلاح طلبانه و دفاع از آن بر اين حركت نهاده شده بود به لقبي تبديل شد كه اين مذهب تازه آن را از خود كرد كه پيروانش معتقدند از ميان مسلمانان تنها آن بر حقند و تنها آنهايند كه امين بر عقيده سلف هستند و شيوه آنان را در فهم و اجراي اسلام بيان مي كننند»(10).
با مرگ عبده طرفداران وي دو دسته شدند گروه نوگرايان كه نقش اسلام را در حوزه اعتقاد فردي محدود و آن را به عنوان پايه و اساس جامعه مدني باور نداشتند و گروه كه در تفسير آموزش هاي او روش هاي محافظه كارانه را دنبال مي كرد كه رشيد رضا آن را رهبري مي كرد به نظر وي علت اساسي بدبختي مسلمين غفلت از معناي راستين اسلام و زمامداران نالايق مسلمان بوده است از اين رو وي درك و فهم معناي راستين اسلام را در شيوه سلف و بزرگان صحابه مي دانست اما دلبستگي عميق رشيد رضا به احاديث و دوري از آراء عبده وي را به وهابيت متمايل ساخت و بدين سان حركت اصلاح ديني منحرف و در دامن وهابيت سقوط و به فرجام موفقيت آميزي دست نيافت(11).
سلفيّه و وهابيت در افغانستان
در دهه هاي اخير قرن بيستم از سلفيه و وهابيت بيشتر تحت عنوان بنيادگرايي نام برده مي شود ولي از آن جاي كه معاني بنيادگرايي بر حسب زمينه هاي مختلف فرهنگي تفاوت دارد مرزبندي دقيق ميان بنيادگرايي و گرايش هاي ديگري در كشوري چون افغانستان تا حدودي دشوار به نظر مي رسد با اين همه وهابيت در افغانستان نظير هر جاي ديگير ريشه دوانده خصوصاً با توجه به اينكه زندگي روزمره مردم در افغانستان از طريق قواعد شريعت اسلامي انتظام يافته كه هدايت و رهبري آن را به طور معمول ملاها و مولوي ها برعهده داشته اند حضور سلفيه و وهابيت در افغانستان به ترتيب به سه دوره زماني متوالي بر مي گردد: 1. دوره پيش از جهاد، 2. دوره جهاد و مقاومت عليه اشغالگران شوروي سابق، 3. دوره جنبش طالبان.
1. دوره قبل از جهاد
در اينكه وهابيت و سلفي گري از چه سال هاي وارد افغانستان شد برخي آن را مربوط به سال هاي 1912 م از طريق آسياي مركزي دانسته هنگامي كه سيد شارع محمد از اهالي مدينه حلقات وهابيون را در تاشكند و فرغانه به وجود آورد و سپس از آنجا و از هند بريتانيا (كه آن روز هند تحت اشغال بريتانيا قرار داشت) وارد افغانستان شد(12) برخي حضور وهابيت در افغانستان را مربوط به دهه 1950 ميلادي از طريق علماي بزرگ افغانستان و طلاب و فارغ التحصيلان مي دانند كه در مكتب ديوبند هند تربيت شده اند(13) مكتب ديوبندي كه به فرقه ديوبندي شهرت دارد در هند مركزي در جريان مبارزات هندي ها عليه انگليس تأسيس شد از ديدگاههاي خاص اين فرقه اين بود كه براي زنان نقش عمده و برجسته قائل نبودند و مذهب شيعه را هم قبول نداشتند بسياري از محصلان افغاني در گذشته در مدارس ديوبندي درس مي خواندند آنان طي برنامه اي كه شش سال به طول مي انجاميد نزديك 106 كتاب در علوم مختلف مانند الهيات و كلام مطابق ديدگاه اشعريه تفسير قرآن و فقه حنفي و صرف و نحو و دستور زبان عربي و... مي آموختند مكتب ديوبندي هر نوع نوآوري (بدعت) را مردود و معتقد به اجراي دقيق شريعت اسلامي است در اوائل قرن 20 ديوبندي ها با همكاري حكومت وقت افغانستان (ظاهرشاه) مدارسي را در افغانستان تأسيس كردند البته قبل از ايجاد اين مدارس مدرسه ي معروف ديگري به نام «نجم المدارس» در روستاي هدّه نزديك جلال آباد كه ظاهراً با روستاي پاكستاني (پنج پير) نزديك است با الگوهاي ديوبندي وجود داشته است.
آنچه وهابيت را در افغانستان با بنيادگرايي سعودي هاي وهابي در تقابل قرار مي دهد آميختگي وهابيت با تصوف در شبه قاره هند و افغانستان است در حالي كه وهابيت بازگشت به نص قرآن را توصيه مي كند و از فقاهت احمد حنبل پيروي و تصوف را به هر شكل آن مردود مي شمارد وهابيت در افغانستان در ميان فرقه هاي صوفيه چون محافل نقشبنديه پا گرفته و از نظر فقهي نيز به مكتب فقهي ابوحنيفه وفادارند اما با اين وصف وهابيت پيش از جنگ در افغانستان طرفداراني نيافت.
2. دوران جهاد
با اشغال نظامي افغانستان توسط روس ها و افزايش حساسيت هاي در منطقه و جهان اسلام و ورود مبارزين از كشورهاي اسلامي خصوصاً عربستان سعودي كه بعدها نام افغان ـ عرب به خود گرفتند دور تازه اي در ترويج آيين وهابيت شروع شد عربستان سعودي گذشته از حمايت هاي سياسي از نهضت مقاومت در سازمان ملل متحد و كنفرانس هاي بين المللي حمايت هاي مالي و تسليحاتي خود را به آن دسته افرادي كه در عربستان آموزش ديده بودند و وابسته به جنبش وهابيت بودند سرازير نمود در اوايل جنگ سعودي ها عبد الرسول سيّاف را به پاكستان فرستادند تا حزب وهابي اتحاد اسلامي را در پيشاور به وجود آورد او از جمله افغان هاي است كه سال ها در عربستان زندگي كرده است افغان هاي وهابي كه سلفيه نيز خوانده مي شود از جمله حريفان سرسخت صوفي مسلكان و احزاب سنتي برخوردار از پايگاه قبيله اي به شمار مي روند اما مردم عادي افغانستان وهابيت را يك مرام خارجي تلقي مي كنند از آن به شدت متنفر هستند»(16) هرچند حمايت سعودي ها محدود به گروه مورد نظرش نشد بلكه كمك هاي آنان به ساير اعضاي نهضت مقاومت هم اعطا شد و كوشيد از طريق غير مستقيم نوعي چرخش در موضع گيري هاي آنان نسبت به وهابيت به وجود آورد.
3. جنبش طالبان و وهابيت
با پيدايش طالبان در صحنه تحولات افغانستان كه بنا به علل و عوامل مشخصي ظهور نمود به نظر مي رسد كه مسلك وهابيت روبه توسعه نهاد بسياري از جوانان كه در مدارس قديمي پاكستان با حمايت هاي مالي عربستان سعودي درس خوانده بودند براي تبليغ وهابيت به افغانستان بازگردانده شدند جنبش طالبان مربوط به اكثريت قومي پشتون ضمن دامن زدن و تحريك ناسيوناليزم پشتون و ارايه نوعي تفسير افراطي از شريعت و قوانين اسلامي و محروميّت دختران از تحصيل و ممنوعيت و تحريم هرگونه تفريح و سرگرمي مانند تلويزيون ويديو و موسيقي و اغلب بازي هاي ورزشي خشونت با گروه هاي مذهبي و قومي شكل افراطي از سلفي گري و بنيادگرايي را مطرح نمود اين جنبش كه به گفته احمد رشيد پس از دوره جنگ سرد هيچ جنبش سياسي در دنياي اسلام به اندازه طالبان توجه همگان را به خود جلب نكرده است يا طالبان پس از خمرهاي سرخ كامبوج سري ترين جنبش سياسي در دنياي امروز به شمار مي رود و رهبر اين گروه از مخفي ترين رهبران سياسي 17 در اندك زماني توانست موفقيت هاي نظامي بزرگي به دست آورده و بر نود و پنج فيصد افغانستان سيطره يابد!
آنچه موجب شد توجه همگان را به جنبش طالبان جلب نمايد قرائت غير عادي و غريب آنان از اسلام و جهاد و تغييرات اجتماعي بود چيزي كه با هيچ يك از گروههاي اسلام گرا و هيچ طيف از افكار و جنبش هاي اسلامي تناسب و همخواني نداشت احمد رشيد در اين باره مي نويسد «تمام كساني كه در اطراف ملاّعمر جمع شده اند كودكان دوران جهاد هستند اما براثر اعمال فرقه گرايانه و جنايتكارانه رهبران مجاهدين از گذشته كاملاً سرخورده شده اند طالبان خود را اصلاحگران مبارزات چريكي كه مسير انحرافي در پيش گرفته نظام اجتماعي غلط و شيوه زندگي توأم با فساد و افراط مسلمانان مي دانند بسياري از اعضاي جنبش طالبان در اردوگاههاي مهاجرين در پاكستان متولد شده اند در مدارس پاكستان تحصيل كرده و مهارت هاي نظامي را از احزاب مجاهدين مستقر در پاكستان فراگرفته اند به همين جهت افراد جوان تر طالبان ازتاريخ كشور خود اطلاع چنداني ندارند اما آنان از مدارس شان درباره جامعه ايده آل اسلامي كه 1400 سال قبل به وسيله حضرت محمد(ص) تأسيس شده است چيزهاي آموخته اند و آن تنها چيزي است كه در پي تحقّقش هستند و براي تحقق اين هدف به پرخاشگري توسعه طلبي و سازش ناپذيري روي آورده است»(18).
هرچند از طالبان اسناد درستي كه مشابهت هاي فكري و اعتقادي آنان را با سلفيّه و وهابيت نشان دهد در دست نيست امري كه داوري درباره برخي ديدگاههاي كلامي آنان را مشكل نموده است آنچه در جنبش طالبان مشهود مي نمايد و وهابي بودن آنان را تأييد مي نمايد تناسب رفتاري و عملي آنان با جنبش وهابيت است افزون بر آن ارتباط تنگاتنگ كه ميان علماء وهابي سعودي و محافل وهابي كشور همسايه پاكستان وجود دارد اين گمانه را تقويت مي كند احمد رشيد در اين باره مي گويد «نخستين تماس سعودي ها با طالبان به وسيله ي سفرهاي شكاري شاهزادگان كه توسط مولانا فضل الرحمن ترتيب داده شده بود آغاز و با ديدار مرتب تركي الفيصل وزير اطلاعات سعودي از قندهار ادامه يافت»(19).
و در جاي ديگر مي گويد «اما در كشور پادشاهي عربستان سعودي اين علماي وهابي بودند كه براي وادار كردن خانواده سلطنتي به حمايت از عربستان مهم ترين نقش را ايفاء نمودند و در اين سال شيخ عبد العزيز بن باز مفتي بزرگ و رئيس شوراي عالي علماء و شيخ محمد بن جابر وزير عدليه يكي از اعضاي اصلي اين شورا (شوراي عالي علماء) در جلب حمايت از طالبان نقش اصلي را بازي كردند»(20).
و در جاي ديگر از قول اسامه بن لادن نقل مي كند: «كه خود وي اعتراف دارد كه در حملات عليه نيروهاي شوروي شركت داشته اما تلاش هاي وي و كمك هاي عربستان عمدتاً صرف اجراي پروژه هاي مجاهدين و ترويج وهابيت در ميان افغان ها بوده اند».
يادداشتها:
1. سبحاني، جعفر، ملل و نحل،، ج 2، ص 8.
2. راغب، مفردات، ص 239.
3. يحيي الامين، شريف، فرهنگنامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه: محمد رضا موحدي، ص 163.
4. بوطي، سعيد رمضان، سلفيه بدعت يا مذهب، ص 20.
5. مدرك قبلي، ص 22.
6. روحاني، سيد مهدي، السلفية و تطوراتها في التاريخ، تلخيص و اقتباس شده از مجله نور علم، شماره 2، 1362.
7. جعفريان، رسول، نزاع سنت و تجدد بحثي درباره مناسبات فكري، دكتر شريعتي و استاد مطهري، ص 148.
8. عنايت، حميد، سيري در انديشه سياسي عرب، ص 113.
9. بوطي، سعيد رمضان، سلفيه بدعت يا مذهب، ص 257.
10. همان مدرك، ص 259.
11. خدوري، عبد الرحمان عالم، گرايش هاي سياسي در جهان عرب، ص 76، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امور خارجه.
12. رشيد، احمد، طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، ص 139، مترجمان: اسد الله شفايي و صادق باقري.
13. اوليور روا، افغانستان اسلام و نوگرايي سياسي، ترجمه: ابو الحسن سرو قد مقدم.
14. همان مدرك، پيشين.
15. همان مدرك، ص 321.
16. رشيد احمد، ص 139.
17. رشيد احمد، ص 45، 25 و 27.
18. همان مدرك، ص 47.
19. همان مدرك، ص 312.
20. همان، ص 313.