تجدید حیات مطالعات تصمیم گیری در سیاست خارجی : با نگرش سازه انگاری
برای سالها آنالیز
سیاست خارجی به عنوان موضوعی آزاد بود که از بدنه تئوریهای اصلی روابط بین الملل
جدا بود.تحت نظریه های لیبرال و همین طورر تئوری وابستگی متقابل ، با حذف جنبه
استدلالی آن نیز مطالبی در این باره آورده شده است.در سالهایی نیز به عنوان مناقشه
و مشکلی در بحثهای رئالیسم و برخورد واقع گرایانه با آنالیز سیاست خارجی مباحث
بیشتری مطرح شد.Brayan wite معتقد
است چندان هم بین رئالیسم و آنالیز سیاست خارجی ارتباطی وجود نداشت. تلاش محققان آنالیز سیاست خارجی بی شک ، همیشه این بوده است که
به نوعی به پارادایم رئالیست آن را وصل کنند.به خصوص فرضیه بازیگر عقلایی ، به
طوری که مفروضه های اقتصادی آن بر اساس تجربه و از کانال روانشانسی آنالیز سیاست
خارجی استوار شده است. در یکی از متون
کلاسیک ، توسط رابرت جرویس و گراهام آلیسون نگاشته شده است ، آن را به رئالیسم
ضمیمه کردند (بر اساس پارادایم رئالیسم آن را تعبیر کردند).این تعبیر مانند
ساختمانی که در حال فروریختن است ،بی اساس بود.ماهیت آنالیز سیاست خارجی مخالف
رئالیسم بود(چه رئالیسم کلاسیک و چه ساختارگرایانه).نظرات مورگنتا درباره ماهیت
تغییر ناپذیر انسان ، از فلسفه محافظه کارانه گرفته شده است.چیزی که بسیار نزدیک
به شناختی است که ازرفتار شناسی به آنالیز سیاست خارجی آورده شده است.به هر حال ،
تمرکز نگرشی سیستمی کنت والتز به صورت خود آگاهانه در آنالیز سیاست خارجی رد شده
است(آنالیز تک سطحی) برایان ریپلی در
تحقیقات خود ، تبیین هسته برنامه مطالعات آنالیز سیاست خارجی ، مفروضه آنالیز
سیاست خارجی را علی رغم همه چرخشها نئو رئالیسم بیان می کند . برای
نو واقع گرایان ، دولت بازیگر اصلی است.در حالی که برای محققان آنالیز سیاست خارجی
، نخبگان سیاست خارجی بازیگر اصلی است.برای نو واقع گرایان ، دولت براساس محاسبات
عقلانی از منافع خود عمل می کند ، در حالی که نخبگان سیاست خارجی بر اساس تعریف
خود از موقعیت عمل می کنند.سیاست خارجی برای واقع گرایان بهترین درک از امنیت در
دنیای آنارشیک است.در حالی که برای محققان آنالیز سیاست خارجی مانند یک سری
فعالیتهای حل مساله است.قدرت ، جریان اصلی روابط بین الملل برای نو واقع گرایان
است، در حالی که برای محققان آنالیز سیاست خارجی ، اطلاعات است.ساختار آنارشیک
دولت در سیستم بین الملل ، در نئورئالیسم رفتار دولت را می شناسد ، در حالی که آن
یکی آن را به عنوان صحنه ای برای فعالیت آنالیز سیاست خارجی می بیند.تجویز سیاست
برای نو واقع گرایان شامل سازگاری با ساختار به صورت عقلایی است ، ولی برای محققان
آنالیز سیاست خارجی آسیب شناسی سازمانی برای هوشیار نبودن و جبران آن تجویز می شود. و این عجیب است که ، آنالیز سیاست خارجی به عنوان ضمیمه و
پاورقی واقع گرایی شناخته می شود.حتی معادل گرفتن آن هم با لیبرالیسم عجیب
است.کریس براون می نویسد ، بیان مبهم لیبرالیسم از دولت ، به عنوان حل کننده مشکل
، در پیش زمینه بخش عمده ای از آنالیز سیاست خارجی باقی مانده است.ولی در پشت این
تلاشهای او به هر حال ، آنالیز سیاست خارجی را با هیچ دلیل محکمی به تئوریهای
روابط بین الملل وصل نکرد.براون (2001)بیان کرد که تحلیل یک سطحی ، انطباق ضعیفی
را به وجود آورده است.رابرت کوهن و جوزف نای ، در ظهور دوباره تجدید حیات نو واقع
گرایی مطالبی را ذکر کردند . مانند نو واقع گرایی مفاهیم وابستگی متقابل ، مطمئنا
این طور است که تمام دولتها ، رفتار یکسانی در تغییر ساختار سیستمی بروز می
دهند.به هر حال ، انتخاب سطح تحلیل سیستمی ، تغییرات کمی را ایجاد می کند.همچنین
در توضیح سطوح اجتماعی ، در تئوری صلح دموکراتیک از میان آنالیز سیاست خارجی گریز
می زند و نادیده می گیرد آن چه را که از میان تفاوت رژیمها دررفتار با دولت ها
باعث می شود درحالیکه دلیلی برای اینکه این تئوریها به یکدیگر میتوانند مرتبط شوند
وجود ندارند ، ارتباط آنها نیز مبهم بود .ویوتی و کاپی ، همانطور که در بالا ذکر
شد ، با نگرش تصمیم گیری ، از گوناگونی جنبه های متفاوت شاخه های مختلف به دست آمد
و نتیجه آن را پلورالیزم خواندند.ولی نتیجه واقعا چیزی بیشتر از یک در هم و برهم
ضد واقع گرایی نبود. یکی دیگر از جنبه ها
، جنبه تصمیم گیری است که هر جا نیاز بوده خالی گذاشته شده است.در نگرش آنالیز
سیاست خارجی ، یک تئوری بی خاستگاه و منزل است.وقتی در دیگر برداشتها قرار می گیرد
، تازه داری منشا و منزل می شود.من کلمه ای شکل دهنده را انتخاب کرده ام که در
کتابهای دانشگاهی روابط بین الملل نیامده است.ولی می تواند معنی را به خوبی
برساند.این یک تئوری بی شاخه است(بدون تقسیم بندی اصلی). جایگاه
نگرشهای سیاست خارجی ، طی سالها افول و رشد داشته است.در دهه 70 ، اوایل دهه 80 و
اوایل دهه 90 به نظر می رسد با بی علاقگی و کاهش علاقه روبرو بوده است. چرا چنین اتفاقی افتاد؟هم شرایط داخلی و هم شرایط خارجی تاثیر
داشتند.بعضی از آنها به وقایعی مثل پایان جنگ سرد بر می گردد.بعضی هم به سطح تحلیل
روانشناختی –بروکراتیک بر می
گردد.قسمتی از آن به غالب شدن ساختار گرایی در دانشگاهها در دهه 80 و 90 و انتخاب
عقلایی و بحثهای روش شناختی در سالهای اخیر بر می گردد. این
مقاله ، بحث می کند که دلیل عمیق تری برای اینکه آنالیز سیاست خارجی در اقلیت در
تئوریهای روابط بین الملل قرار گرفته است.به این خاطر که با بقیه دیسیپلین و نظم و
مابقی مناظرات و چهارچوبهای کاری روابط بین ملل منطبق نشده است ، آنالیز سیاست
خارجی به عنوان بدنه میکرو تئوریها و هم به صورت منطقی به تئوریهای گسترده روابط
بین الملل متصل نشده است.این خلا نقاط قوت و ضعفی دارد. باعث شده که به خاطر
نداشتن مرجع خاصی با بحثهای روز روابط بین الملل به این طرف و آن طرف کشیده شود.و
یک نقطه ضعف دیگر، که علی رغم پتانسیل ذاتی اش تا کنون به غالب یک تئوری شناخته
شده در روابط بین الملل نیامده است.و در نتیجه تا کنون به عنوان یک موضوع جدی به
صورت جداگانه مورد بحث قرار نگرفته است.همان طور که برایان وایت پیشنهاد کرد اینها
زمانهای آزمایشی آنالیز سیاست خارجی است ، هر هنگام که موقعیتی پیش آمد به عنوان
زیر مجموعه روابط بین الملل در نظر گرفته شده است.تفسیر اخیر پیشنهاد می کند در
هنگام وقوع بحران این کار انجام شود.والتر کارلزنیس بیان می کند که تمرین در سطح
قابل دستیابی به عنوان یکی از عوامل انتخاباتی و قابل دفاع در یک محیط اجتماعی باز
و محققانه کاملا درگیر نشده است.و به عنوان سر فصلی در دستور کار آنالیز سیاست
خارجی قرار نگرفته است وبعضی از انتقاد ها در موضوعاتی مشترک هستند.چیزی که از
بحران تصور شده است ، بیشتر خیالی است تا واقعی و علامتی مبنی براینکه سیاست خارجی
جدی تر گرفته می شود وجود ندارد.به هر حال من اینجا بحث می کنم که گرایشات اخیر
تئوریک و کارهای تجربی خارج از حیطه تئوریهای روابط بین الملل است.به خصوص سازه
انگاری اجتماعی به عنوان چتری از پرسپکتیو ها که اشتراک بیشتری با آنالیز سیاست
خارجی دارد ، زمینه منطقی را برای در گیری آنالیز سیاست خارجی فراهم می کند،وقتی
کسانی چون الکساندر ونت پیشنهاد ساختاری برای آنالیز سیاست خارجی متناقض با
پیشنهاد والتز بیان می کنند ، آنالیز سیاست خارجی که بیشتر سازگار با او دیگر سازه
انگاران است و تقلیل آن به حدی که به عنوان کامل کننده نگرش ساختارگرایی با فقدان
نماینده غالب و مشخص ، روبرو است ، درست نیست. اگر
موضوعات آنالیز سیاست خارجی ، تجدید حیات شوند و جدی تر گرفته شوند ، توسط محققانی
که در زمینه های دیگر کار می کنند ، همان طور که این مقاله پیشنهاد می کند ، باید
به سمت موضوعات انتقادی و هستی شناسی در تئوری روابط بین الملل پیش رفت.در حقیقت
سازه انگاری اجتماعی گامی به سمت نگرش شناختی آنالیز سیاست خارجی (CFPA ) برداشته است.یعنی این نگرش کاربری آن را
افزایش می دهد.البته من پیشنهاد نمی کنم بقیه گرایش های آنالیز سیاست خارجی را
(مثل نگرش بروکراتیک ، تفکر گروهی ، توسعه سیاست داخلی لیبرالیسم ، اشکال دیگر
رئالیسم ساختار گرا و...) تاکید بر برساخته بودن واقعیت ( فی ذاته بودن جوهره
طبیعی آن ) با متعلقات سازه انگاری و آنالیز سطوح پرداخت .بحثی
که اینجا مطرح می شود ، مشترک باVendulka
Kabalkova است.وقتی او نظریاتش را مطرح کرد ، تقسیم سیاست داخلی و سیاست
خارجی مطرح بود .وقتی محققان سیاست خارجی و سیاست بین الملل راهشان را جدا کردند ،
تغییرات کمی را حس کردند.او پیشنهاد کرد زمانی که سازه انگاران با سنت آنالیز
سیاست خارجی مخالفند و اهمیت ساختار را کم می کنند ، یعنی گرایشی از آنالیز سیاست
خارجی را تحسین می کنند که به دنبال کارگزار است؛ تصمیم گیر در سیاست خارجی هر جا
که باشد فقط در نظر قرار گرفته شده است.مد فعال سیاست خارجی با تاکید بر واژه
"ساختن " که با تاکید سازه انگاری بر پروسه ساختن هویت اجتماعی تشدید می
شود و تعریف می شود.این بحث به دنبال تقویت ارتباط این دو کمپ است. برای شفاف شدن بحث باید به سؤال سازه انگاری چیست؟ جواب داد.
تا زمانی که سازه انگاری یک چشم انداز واحد را تشکیل نمی دهد نمی توان در این باره
به نتیجه قابل اتکایی دست یافت.، چرا که سازه انگاری یک چارچوب علمی اجتماعی عمومی
را به جای تئوری بنا می دهد و موضوعات مشترک و متمایز را ارائه می دهد که بحث
خواهیم کرد . بخش دوم بر می گردد به الهامات اولیه اثبات گرایان که روی
آنالیز سیاست خارجی تلاش می کردند که "علم " از سیاست خارجی بسازند-علی
رغم حق تاکید انحصاری سازه انگاران بر کارگزار سیاست خارجی که در سازه انگاری
موضوعی معنایی است، به دلیل تاثیر گرفتن سازه انگاران از اثبات گرایان اولیه ،این
کار دو صفت را به همراه خود در مطالعات آورده است: هستی شناسی موضوعی و شناخت
شناسی پوزیتیویستی. قسمت سوم به آزمون
مشخص کارکرد 3 محقق معاصر سازه انگاری که درباره سیاست خارجی تحقیق کرده اند(Jutt Weldes Ted Hopf , Roxane Dotty,) می پردازد که می
گویند بین سنت آنالیز سیاست خارجی و نظرات جدید می توان ارتباطی برقرار کرد یا
آنها را ترکیب کرد .زمانی که مشابهت بین شناخت آنالیز سیاست خارجی و سازه انگاری
قوی و واقعی است .در نهایت 2 مانع بالقوه ، برای این گفتگو هست.قسمت چهارم و نهایی
2 مانع را بررسی می کند: یکی شناخت شناسی و دیگری هستی شناسی که این مشکلات را حل
کند.
سازه انگاری کدام
فرد؟
موضوع قابل توجهی که
سازه انگاری بیان میکند ، تفاوت حقیقت نهادینه شده و حقیقت عریان است.بعضی از جنبه
های زندگی به افکار ما وابسته نیست.و به اعتقادات ما درباره آنها ربطی ندارد.اگر
ما در یک روز طوفانی گلف بازی کنیم و رعد و برق ما را بگیرد ربطی ندارد که ما به
رعد و برق اعتقاد داریم یا خیر.این حقیقیت عریان و آشکار است.بعضی دیگر از وقایع
اطراف ما واقعیتهای اجتماعی است.که بستگی دارد اعتقاد ما چه باشد.پول یک مثال
کلاسیک از سازه انگاری اجتماعی است.ولی نکته کلیدی این است که از منظر سازه
انگاران ، بیشتر دنیای سیاسی و اجتماعی شامل واقعیتهای نهادینه است.طبق تئوریهای
روابط بین الملل مفاهیمی مثل آنارشی و حاکمیت ، واقعیت عریان نیستند یا حقایق بی
زمان ، ولی به جای آن مداخلات اجتماعی مد روز متعلق به انسان ، جای واقعیت را
گرفته است.این سوژه گرایی مفهومی ، از دنیای سیاسی به وسیله ونت ، به خوبی بیان
شده است ؛ آنارشی آن چیزی است که دولتها از آن می فهمند. نزدیک
به این مفهوم ، یک مفهوم قوی از کارگزار وجود دارد ؛ به صورت ساده ، موضوعات مرتبط
با انسان - چرا که ، کسی که مد می شود و ظرفیت تغیییر را دارد-واقعیت اجتماعی
است.این را نیکلاس اونوف در کتاب جهان ساخته ما Neatly Encapsulate می نامد. به هر حال
انسانها از فضایی که خودشان می سازند ، ایزوله نیستند.تمام سازه انگاران در این فرضیه
که ساختار و کارگزار هر دو شکل دهنده هستند ، مشترک اند.ما نباید یکی را به دیگری
برتری بدهیم .علی رغم اینکه سازه انگاران مختلف ، به طور طبیعی یکی را به دیگری
برتری داده اند. موضوع دیگری که به
صورت عمومی پذیرفته شده است ، شناخت اولیه و ثانویه ، جهان طبیعی و جهان اجتماعی (Natural world-social world) است.ما قسمتی از
واقعیتی هستیم که می کوشیم توصیف کنیم و توضیح دهیم. نه بیرون از آن. این مساله
پیامد های مختلفی دارد که یکی از آن موضوعات جالب ، این است که انسان رفتارش را در
پاسخ به تئوریهای مشهور علمی دانشگاهی تغییر می دهد.وقتی یک تئوری وارد فضای عمومی
می شود گاهی به درک عمومی تبدیل می شود.یا گاهی تئوری پرداز ، تئوری را وارد تصمیم
سازی در سیاست و کاربرد آنها می کند مثل سوگیری یک آزمایشگاه ، هر دو ، پتانسیل
تغییر واقعیت را دارند و تمایل برای توصیف واقعیت را دارند.پس یک تئوری می تواند
به پیش بینی خود تحقق بخش تبدیل شود.

پیش بینی خود تحقق
بخش ، نوعی خاص از تفکر یا عقیده است.که خود باعث قبول خودش می شود.بیان آن عقیده
، باعث می شود که رفتار کننده ، مثل آن رفتار کند. رابرت
مرتون ، این اصطلاح را اختراع کرد :" پیش بینی خود تحقق بخش یک عقیده نادرست
است که باعث القا کردن حقیقت نادرست ذاتی به درست می شود" این
تعریف محدود کننده است.چرا که باید تئوری از اساس نادرست باشد یا نشان بدهد و
توضیح بدهد که نادرست است.یک تئوری می تواند درست یا نادرست باشد.به هر حال تئوری
می تواند معنی خود را به بازیگر بقبولاند و باعث بشود تا درست نشان داده
بشود.تعریف مرتون می خواهد سوء تفاهم را نشان بدهد. کارهای
توماس رایس کاپن درباره صلح دموکراتیک مثال خوبی است.تئوری او به عرصه سیاست عملی
راه یافت و مورد قبول واقع شد.در واقع به واقعیت شکل داد تا بیانش کنند اگر
بازیگران با ساختار دولت دموکراتیک ، دیگران را به عنوان مهیا کننده صلح دموکراتیک
ببینند، در نتیجه اهمیت معمای امنیت کم می شود و یک مانع بزرگ در راه صلح
دموکراتیک برداشته می شود. بازیگرانی که به یکدیگر اعتماد می کنند ، منطبق عمل می
کنند.در نتیجه نظم حاکی از همکاری و صلح را به وجود می آورند.صلح دموکراتیک
برساخته اجتماعی است. “Ideas Matter” ، ایده های جمعی و نرمهای جمعی که توسط Sikkink , Finemore می بیان شده، اشراه به مفهوم معنا بنیاد Ideantial عقاید بین موضوعی دارد ، که نمی شود به
عقاید فرد گرایانه هم آن را تقلیل داد. وقتی دعوای نئو
لیبرال و نئورئال بر سر اهمیت نیروی مادی است.مثل داراییهای قوای نظامی.سازه
انگاران می گویند ، نیروی مادی به تنهایی نمی تواند اعتباری برای دست آورد ها
باشد.برای مثال "لاس وگاس " از ابتدا تفکر بود و یک معنای اجتماعی که در
جامعه به معنای Sin City و Lady Luck وGet Rich Quick نسبت داده شد و آن را
گمراه کرد(به همان شکل ساخت).طوری که پدیده های بعد از آن به شکلی طراحی شدند که
با آن مفاهیم مرتبط شوند.خیلی ها می گویند لاس وگاس یک مکان نیست ، یک وضعیت فکری
است. هویت به خودی خود معنایی ندارند ، تاکیدات اجتماعی آن ها را می
سازد .یک مثال این است که دارایی سلاحهای هسته ای فرانسه یا بریتانیا معنای
متفاوتی را برای آمریکاییها می سازد تا از چین و روسیه و پاکستان .پس سلاحها هم
معنا بنیاد هستند.سلاحهای هسته ای بریتانیا برای آمریکایی ها تهدید کننده در ذهن
تصور نمی شود ، در حالی که دو مورد چین می شود و حتی آن هم معنایی متفاوت با پاریس
و تهران دارد.و این نشان دهنده این است که معنا و بر ساخته بودن شامل داراییهای
مادی نیز می شود. در اینجا دو تفاوت
سازه انگاران بررسی می شود.و ازاین لحاظ اهمیت دارد که ، تقسیمات کلیدی سازه
انگاران ( کدام نظریه پرداز ؟) را مشخص می کند. 1- ساختار
یا کارگزار 2- بعضی معتقدند شناخت جهان به نگرش های متفاوت برای درک جهان طبیعی و
شناخت شناسی های متفاوت نیاز دارد.در حالی که بعضی به تئوری تبیینی یا علّی یا
سببی متعهدند. پراس و رسیو بیان می کنند که گفته های هستند که برای زمانهای
زیادی مصداق دارند(Big T Claims ) یا
قانونهایا قواعد بی زمانی وجود دارند که منتظر کشف شدن هستند .و این نکته در سازه
انگاری متروک مانده است.یافته های کنونی مثل تکه های وابسته به زمان و مکان هستند
.این خواسته که سیاست علم باشد متروک باقی می ماند.
شناخت آنالیز سیاست
خارجی: آزمونی از سازه انگاری قبل از سازه انگاری
بررسی تئوری سازه
انگاری یک خط مستقیم نیست و منابع مفهومی آن نیز گسترده است.تئوری های انتقادی یکی
از این منابع مفهومی است.یکی دیگر مکتب انگلیسی یا تئوری جامعه بین الملل است.و
فلسفه متعلق به آن (وبر و ویتگنشتاین و فوکو ) باید جدا بررسی شود.مساله ای که
کمتر مطرح شده است ، ارتباط سازه انگاری با شناخت آنالیز سیاست خارجی است.سنت
تحقیق شناخت آنالیز سیاست خارجی نیز تفاوتهای مفهومی با سازه انگاری دارد. به هر حال تمرکزی بر ذهن انگاری ، یعنی برساختن معنا و عوامل
فکری ، نسبت به ابژه گرایی در مورد تصمیم گیری در سیاست خارجی کمتر بوده است. و
تاکید بر عوامل اجتماعی نسبت به دوران اوج سازه انگاری نیز کمتر بوده است.Kubadolka می نویسد ، محققان سازه انگاری و پست
مدرنیسم این چنین نگرشی را شروع کردند و ادامه دادند.ونت می گوید سازه انگاری تحت
خط فکری سنت پدیده شناسی با کارهای سیندر ، بروک و اسپین شروع شد و با جرویس و لبو
ادامه پیدا کرد. و حتی معتقد است جهت این نوع سازه انگاری با سازه انگاری که او
بیان کرد متفاوت است.نظریه آنها در تصمیم گیری در سال 1954 مطرح شد.و هادسون موضوع
را بازنویسی کرد : مساله ساختار – کارگزار و بعد
فرهنگی سیاست خارجی با دو دید و دو زبان مختلف سازه انگاری بحث شده است.البته
مهمتر از بحثهای سازه انگاران ، به نظر می رسد کارهای سیندر اولین شناخت را از
روابط بین الملل بعد از جنگ ارائه داد ، که منافع با افکار شکل داده می شود ،
وافکار نه آن چیزی است که به صورت مادی فهمیده می شود.چیزی که در کتاب سیندر مطرح
شد و اکنون نیز مشهور است ، تعریف از موقعیت است.در ویرایش سال 1962 سیندر نوشت :
مشکل است ببینیم چطور می شود که فعالیتهای مشخصی را ارزیابی کرد ، چگونه توالی
سیستمها را مورد مطالعه قرار داد بدون اینکه تاثیر محیط بر آنها و پاسخهایشان را
ارزیابی کرد.چه ارزشها و هنجار هایی در مساله های مشخص به کار گرفته می شود.چه
موضوعاتی مورد توجه قرار می گیرند و چگونه تجربیات و شرایط گذشته آنها در پاسخهای
فعلی تاثیر دارد. سیندر و بروک و اسپین
تلاش کردند ، جهان تصمیم گیری را دوباره آن طوری که می دیدند بسازند .موقعیتی که
آنها تعریف کردند این بود که دولت چطور می بیند و چطور عمل می کند و چرا.وظیفه این
بحث این است که متون نخبگان سازه انگاری را بازبینی کند و نشان بدهد که چطور پدیده
ها و تصمیم گیرندگان می توانند مرتبط باشند و چطور به مساله ای اهمیت می بخشند.در
بیان اسمیت ، سیاست خارجی آن چیزی است که دولتها از آن می فهمند. مشکل ساختار کارگزار هنوز وجود دارد.و این سؤال هنوز مطرح است
که نیروهای غیر شخصی مثل جنبشهای تاریخی و ایدئولوژی ها و سیاستهای حکومتی چگونه
بر خروجی ها تاثیر می گذارند. سیندر و همکارانش
اولین کسانی بودند که تئوری های مدرن روابط بین الملل به همراه فردیت پدیده ها
مطالعه کردند. آنها به اثر هرولد لسول ، سیاست بین الملل و بی اعتمادی فردی رجوع
کردند.آنها به تعاریف اجتماعی هنجارها و ارزشهای بیرونی در ساختار نهایی تصمیم
گیری و درونی کردن آن توسط تصمیم گیر پرداختند.تصمیم گیر از یک محیط اجتماعی
بزرگتر به دولت وارد می شود که هنوز هم در آن عضویت دارد.او همچون یک حامل فرهنگی
به دولت وارد می شود.در طرح هر مفهوم برای آنالیز رفتار دولت باید تاثیر فرهنگ و
اثر آن را مشخص کرد.این ترکیب با عقیده سازه انگاران مشترک است.متاسفانه این بعد
آنالیز سیاست خارجی تا دهه 1990 مسکوت ماند .تا زمانی که محققانی مثل هادسون این
سنت را انتخاب کردند.و البته باعث شد نقش او به عنوان تئوری پرداز سازه انگار
تثبیت شود. تاکید بر مفهوم و برداشت سازه انگارانه اجتماعی از معنا ، در
یکی از کتابهایی که کاندیدای عنوان کتاب بنیادی در شناخت آنالیز سیاست خارجی است : بعد روانشناختی سیاست بین الملل اثر دریو را که درباره سازه
انگاری حقیقت بخش بحث می کند آمده است : مشکل است که حقایق را با تفکر دریابیم
وقتی واقعیت را خودمان می سازیم.ما برداشتهای خودمان را مسلم فرض می کنیم.هر کس
متعلق به گروهی است و عقاید گروه درباره او برایش مهم است.معنای واقعیت در ارتباط
عاطفی با گروه گم می شود.او به نقش گروهها در شکل دهی به واقعیت بحث می کند.این
تجزیه و تحلیل در کتاب تفکر گروهی اثر Irvin Janis آمده است .چگونه
کارگزار به صورت جمعی به واقعیت شکل می دهد.اسمیت نظر مشابهی را با آلیسون و جانیس
درباره رویکرد دیوان سالارانه سیاسی که آن را "نمونه سازی از سازه انگاری
اجتماعی " نامید آورده است.کارهای سیندر اشتیاق او را برای اینکه آنالیز
سیاست خارجی یک علم شود نشان می دهد. نیک و هاروی و اولین
محققان ، روشهای پوزیتیویستها را داشتند.بیشتر نظریه پردازان جریان اصلی علم سیاست
پیشنهاد کردند که رفتار گرایی تمرکز اصلی مطالعات باشد.یعنی نه راهی که بازیگران
را به وسیله عقایدشان توصیف کنیم.در شناخت آنالیز سیاست خارجی مشکل اینجا بود که
انگار محققان علم سیاست در دنیای ابژه های عینی زندگی می کردند و تصمیم گیرندگان
در دنیای معنا انگارانه.در نتیجه تلاشهای اولیه برای علم کردن سیاست خارجی شکست خورد.تلاشهای
بعدی همه راهها را به یک راه تقلیل نداد و یک تئوری واحد را برای سیاست خارجی
انتخاب نکرد ، ولی روشهای معاصر مخلوطی از نواثبات گرایی و فرارفتار گرایی
بود.بعضی از محققان به سنت قبلی ادامه دادند و بعضی نیز به مطالعه موردی روی
آوردند.این رشته امروز شامل مطالعه منطقه ای خاص ، چارچوبها و بعضا پیچیده گرایی
است (بدون داشتن انتظار تئوری بزرگ و منسجم) ارتباط
بین شناخت آنالیز سیاست خارجی اولیه و مطالعات سازه انگاری بعدی ، نباید مبالغه
آمیز باشد.روش سینگر با بقیه سازه انگاران فرق دارد.او با پارادایم رئالیست کار می
کند و با روابط بین الملل به مثابه علم رفتار می کند.او با تفکرات ، سببی برخورد
می کند تا شکلی. و توجه بیشتری به واقعیتهای فردی می کند تا اجتماعی. عقیده من این است که شناخت آنالیز سیاست خارجی یک منبع مهم تر
از تئوری انتقادی دارد و آن سازه انگاری است.آثار دهه 1950 در این زمینه ایده
انگاری را تقویت کردند.
پایه ای برای همگرایی
سازه انگاران در حوزه شناخت آنالیز سیاست خارجی
یکی از انتقادات
همیشگی از شناخت آنالیز سیاست خارجی این است که همه چیز را به کارگزار نسبت می دهد
و هیچ چیزی برای ساختار نمی گذارد.در حقیقت ساختار داخلی را نادیده می
گیرد.الکساندر ونت ساختار را برتری می دهد.ونت نگاه کل گرایانه بر اساس دید آنتونی
گیدنز –تئوری پرداز ساختار
گرا-که معتقد است ساختار و کارگزار هردو شکل دهنده هستند ولی ساختار توجه بیشتری
را می طلبد ، این نتیجه را گرفته است.ونت رویکردهای نظری را که تاکید بر رفتار
کارگزار می کنند ، رد می کند.اگر ونت را به عنوان یکی از سازه انگاران برجسته حساب
کنیم ( که باید بکنیم) ، باید کارگزار را از تصویر اصلی خود خارج کنیم. Kowet , Lergo بیان می کنند که بیشتر سازه انگاران ،
منشاء هنجارها را بررسی می کنند.در طرف دیگر معادله سیاست خارجی ، مطالعه و درک و
گسترش تصمیم های سیاست خارجی ، نسبت به گسترش ساختار منقطع است و باید به سمت
کارگزار وزن داده شود.علی رغم نظریه ها ، بازیگران در خلا عمل نمی کنند ، در نتیجه
نگرش شناختی به سیاست خارجی باید تئوری پردازی شود. مرکز
همکاری بین شناخت آنالیز سیاست خارجی و سازه انگاری این است که هرکدام در حوزه ای
که دیگری ضعیف دارد ، قوی عمل می کند.و این مساله در پشت سؤال ساختار و کارگزار
نهفته است.در همه سازه انگاران یک چیز مشترک است : هرکدام چارچوبی برای فکر درباره
طبیعت زندگی اجتماعی و بر هم کنش اجتماعی دارند.نه سازه انگاری و نه نظریه انتخاب
عقلانی درباره تبیین و یا پیش گویی رفتار سیاسی مطلبی نمی گویند. شرح سازه انگارانه از سیاست خارجی چطور شرحی است؟ در اشتراک با
ذات سازه انگاری در این باره تفسیر واحدی وجود ندارد.ولی محققان زیادی هستند که از
سازه انگاری در مطالعه سیاست خارجی استفاده کرده اند.در مورد بحث تصمیم گیری در
سیاست خارجی ونت معتقد است که می توان به پدیده ها با نگرش خود آگاهانه سازه
انگارانه نیز نگریست.و در حقیقت این کار در ادبیات سازه انگاری آغاز شده است. ما 3
محقق را در این باره بررسی می کنیم: Doty-Hopf-Weldes Doty : نظریه
سازه انگارانه اجتماعی را در رابطه با سیاست خارجی آمریکا در قبال فیلیپین بررسی
کرده است.او معتقد است بیشتر اندیشمندان آنالیز سیاست خارجی سؤالات چرایی می پرسند
،( برای مثال می پرسند یک تصمیم خاص چرا گرفته شده است) او تمرکز خود را بر روی
سؤالات چگونه امکان دارد متمرکز کرده است که در طبیعت و ذات سازه انگاری منتقل می
شود.چگونه یک هنجار یا تابو در مخالفت با سلاحهای شیمیایی می تواند مطرح شود در
مقایسه با اینکه دیگر سلاحهای کشنده موضوعی گسترده و مطرح در سطح جامعه بین المللی
نیستند.او نظری انتقادی به نگرش شناختی آنالیز سیاست خارجی و به فرضیه وجود داشتن
واقعیت عینی دارد.این فرضیه که واقعیت عینی وجود دارد و ما می توانیم آن را به طرق
مختلف درک کنیم برای هسته شناخت آنالیز سیاست خارجی ضروری نیست.این بحث یکی از بخشهای
اصلی در سازه انگاری است که برای انتقال آن به مطالعات آنالیز سیاست خارجی بحثی با
اجتماع نظریات سازه انگاران بیشتری نیاز است. Ted Hopf
: او
مستقیما درباره آنالیز سیاست خارجی تحقیق کرده است.مشهور ترین کتاب او : نگرش سازه
انگاری اجتماعی از روابط بین الملل است.او روانشناسی را برای عدم گسترش تئوری
سودمند هویت اجتماعی سرزنش می کند.تئوری او با روانشناسی اجتماعی و روانشناختی شکل
گرفته است.او این طور فرض می کند که جامعه از ساختار های شناختی اجتماعی که در
اشکال گوناگون وجود دارد شکل گرفته است.افراد هویتهای زیادی دارند که نوعی از نظم
را به جهان تحمیل می کنند.جریان اصلی شناخت آنالیز سیاست خارجی نیز همین برداشت را
دارد.هویتها به ما اجازه می دهند معنا را برای خودمان و دیگران تعیین کنیم.او این
تئوری را برای توضیح سیاست خارجی شوروی و روسیه در برشی از تاریخ به کار می برد.در
ابتدا با بررسی روزنامه و کتابها و حتی رمانها تلاش می کند تا هویتهای داخلی و
عملکرد آنها را در شوروی در خلال سالهای 1955 تا
1999 و در روسیه بازسازی کند.همان گونه که هر تصمیم گیر سیاست خارجی عضوی از
ساختار شناختی اجتماع است که مشخصات طبقه شهروندان متوسط جامعه خود را می گیرد ،
به Hopf کمک می کند تا پایه ای برای بازسازی
سیاست خارجی در آن زمان به دست آورد. Jutta Weldes : مبانی
اصلی فعالیت او احیا منافع ملی و نگرش انتقادی نسبت به آن از دید سازه انگاری و نه
رئالیسم است.مثل Hopf او نیز از ساختار
گرایی ونت اجتناب می کند.او بحث می کند که هویتها با شالوده ای فرا تر از ارتباط
بین پارادایمی برساخته شده اند.با ارائه تعریف عینی (شامل خود و دیگران ) از
ارتباط ثابت این عناصر و منافع ملی و هویتها ، با دنیای اطرافشان ، سیاست خارجی را
توضیح دهند.او چارچوب مفهومی خود را در مثال بحران موشکی کوبا به کار برد.با طرح
سؤال چگونه موشکهای کوبا به عنوان تهدید برای منافع ملی امریکا مطرح شدند ، این
مساله را آغاز کرد.که البته برداشت او با مخالفت نو محافظه کاران روبرو شد.به نظر
نویسنده مقاله، این مفاهیم با این معنای ونت که چطور فاکتور های مادی با معنایی که
تصمیم گیر به آنها ضمیمه می کند وابسته می شود و معنایی جدای از آن ندارندارتباط
دارند. مقاله نویسنده درباره "سیاست خارجی آمریکا و بحران گروگان
گیری ایران " این مساله را بانگرش سازه انگارانه
بررسی کرده است.اینکه چطور کسانی که سفارت را اشغال کردند طبق منطقی عمل کردند که
سیاستمداران نیز طبق آن عمل می کنند.دانشجویان رادیکال که سفارت را توقیف کردند ،
برساخته ای از هویت آمریکا ایجاد کردند ، به مثابه دشمنی گمراه که می خواهد حاکمیت
ایران را مطیع خود سازد و می خواهد آیت الله خمینی را عوض کند و شاه را باز گرداند. محققان شناخت آنالیز سیاست خارجی و سازه انگاران از راههای
مختلفی پدیده های خود تحقق بخش را مطالعه می کنند.این استنباط مهمی از این مفهوم
است که پدیده های خود تحقق بخش بخش عظیمی از تئوری ها را تشکیل می دهند.و در چرخه
تبیین و تولید و باز تولید زندگی اجتماعی نقش دارند.جرویس از منظر شناخت آنالیز
سیاست خارجی در کتاب درک و عدم درک در سیاست بین الملل این مساله را تاکید می کند.Lebow ,Stein بحران موشکی کوبا را نتیجه بخش بزرگی از
پدیده های خود تحقق بخش می دانند.