واژه قوم (ethnie) در کاربرد علمی آن  به مجموعه ای زبانی، فرهنگی و سرزمینی  با اندازه ای قابل ملاحظه اطلاق می شود، در حالی که واژه قبیله (tribu) عموما خاص گروه هایی با ابعاد محدودتر است. هر چند این واژه به دلیل آنکه یکی از واحدهای پایه ای مطالعات انسان شناختی است، دائما مورد استناد قرار می گیرد اما در عین حال یکی از مفاهیمی در این رشته است که در فرانسه به کمترین حد درباره آن نظریه پردازی شده است. تنها در دوره ای متاخر بوده است که درباره این مفهوم و محتوا و پی آمد هایش اندیشیده شده و رویکرد تک نگارانه(مونوگرافیک) که رابطه ای تنگاتنگ با آن داشته، به زیر سئوال رفته است--!. با این وصف پنداره قومیت در طول چندین دهه به ادبیات گسترده ای دامن زده است (بنت، 1975، دسپره، 1975، کوهن، 1978 ) و این امر با تبدیل شدن قومیت به یک امر سیاسی نیز مربوط بوده است اما گذار از قوم به قومیت موضوع ساده ای نیست چه در سطح نظری و چه در واقعیات.
واژه قوم که از یونانی (ethnos) ریشه گرفته، در لاتین جدید و سپس فرانسوی و  انگلیسی وارد شده است( وهمچون واژه فبیله) تا مدتهای زیادی  مصرفی صرفا کلیسایی داشته است. در این چارچوب قوم به معنای مردمانی بوده است که در برابر مسیحیان  قرار گرفته و «کافر» (païens) یا خداناشناس(gentile) نامیده می شدند و بعدها در زبان سکولار ابتدا ملت ها یا مردمان و سپس از قرن نوزده نژاد و قبیله نامیده می شدند در حالی که  علوم مسئول توصیف آنها  از اواخر قرن هجده  مردم شناسی(ethnologie) یا مردم نگاری(ethnographie) نام داشتند. از ابتدای قرن بیستم این نام ها به تدریج با رقابت واژگان جدیدی روبرو شدند: همچون واژه فرانسوی (ethnie) که واشه دولاپوژ(Vacher de Lapouge) در 1896 آنرا ابداع یا باز ابداع کرده بود. همین امر با واژگان آلمانی (ethnicum) یا (ethnikos) انجام گرفت . جایگزینی تدریجی این واژگان همزمان با  تغییر معنایی اتفاق افتاد که  پیشتر در  محتوای آنها مشاهده می شد: ملت از این پس  به انحصار دولت های «متمدن» غربی در آمد، واژه مردم به مثابه سوژه هایی  دارای سرنوشت تاریخی، بیش از اندازه برای وحشی ها ( لااقل در زبان فرانسه ) نخبه گرایانه به شمار می آمد . این در حالی بود که واژه نژاد در آن زمان بر مولفه هایی صرفا  فیریکی  و بیش از اندازه کلی استوار بود: نوعی «ملت» در معنایی سست، قوم نیز با  ویژگی هایی منفی تعریف می شد. البته پیدایش این واژه با چارچوب های اداری  و فکری استعمار نیز هماهنگی داشت: ایدئولوژی جدیدی که مستقر می شود  اجازه می دهد «مردمان به تازگی فتح شده را در جایگاه خود قرار داد» ، آنها را تقسیم کرده و در پهنه های سرزمینی و فرهنگی  مشخصی تعریف کرد (امسل و مبوکولو، 1985).
در حالی که در آلمان، در کشورهای اسلاو و در اروپای شمالی، مشتقات واژه اتنوس بر احساس تعلق به یک جمع تاکید دارند، در فرانسه مولفه تعیین کننده در  قوم  اشتراک زبانی است. همچنین به دلیل کاربرد بسیار قدیمی واژه نژاد هنوز نوعی پنداره  درباره قوم باقی مانده است که آن را از ذاتی طبیعی و غیر قابل تغییر به حساب می آورد. در انگلیسی برای این واژه صفت وجود ندارد اصطلاح جدید گروه قومی (etnic group) صرفا اشاره به یک اقلیت فرهنگی اشاره دارد. با این وصف  واژه قبیله (tribe) (که عمری طولانی تر از قدمت خود در فرانسه دارد) و یا واژه مردم (people) ( و بعدها جامعه society) که هنوز در زبان انگلیسی مصرف دارند، نیز در همین رویکرد طبیعت گرا و شیئی کننده مشارکت داشته اند.
این بینش جایگزین کننده که از هر  قومی  یک کلیت در خود و دارای  فرهنگی  متمایز، زبانی مشخص  و روان شناختی ای خاص می سازد – و برای آن یک متخصص هم که قابلیت توصیفش را داشته باشد  مشخص می کند – تا مدتها در انسان شناسی قالب بود و هنوز هم  به شکل دادن به سازمان یافتگی نهادی و حرفه ای آن ادامه می دهد. با این همه مطالعات ف. بارث (F.Barthe)(1969) و انعکاس بلافصل آنها در جامعه علمی  خود گویای تجدید نظر انتقادانه ای   هستند که در این زمینه در سالهای دهه 1960 به وجود آمد. بارث و شاگردانش با پذیرش رویکرد پویا گرا و میان کنش گرایانه ای که از مدتها پیش در  بین دانشمندان شوروی و  آلمان ( از جمله مولمن، 1964) رشد کرده بود  و همچنین با الهام گرفتن از  مطالعات  ای. گافمن (E.Goffmann)، تلاش  می کنند نشان دهند  که مفهوم قوم  پیش از هر چیز مقوله ای اطلاق شده است و تداوم آن بستگی به یک مرز و بنابراین به  رمز گذاری های دائما تجدید شونده تفاوت های فرهنگی بین گروه های همسایه دارد.

پایان بخش اول – ادامه دارد

Bonte, P., Izard, M.(eds.), 2002(1991),  Dictionnaire de l'ethnolgie et de l'anthropologie, Paris, PUF., pp. 242-243  


رشد یک چشم انداز تاریخی در انسان شناسی  امکان داد که این نقد نسبت به مفهوم قوم به مثابه یک جوهر تعمیق شود، و تاکید در فرایندهای تعریف خود و «قوم پیدایش»(ethnogenese) به سوی سازوکار های «قومی شدن » (ethnification) برود که چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ  منطقی بر گروه نخست اولویت داشته اند. برای نمونه آفریقا شناسان متوجه شدند که بسیاری از اقوامی که به نظر سنتی می آمدند، در واقع ابداع های استعماری بوده اند --!که  ناشی از کلیشه برداری های رایج در میان جمعیت های همسایه البته در زبانی دانشمندانه به شمار می آمده اند(امسل و مبوکولو، همان) . در نگاهی کلی تر  انسان شناسان متوجه شدند که  تبلور «اقوام» همواره به فرایندهای سلطه سیاسی، اقتصادی یا ایدئولوژیک  یک گروه بر گروهی دیگر  استناد داشته است.  حتی امروز نیز گفتمان قوم گرایی که اقشار حاکم کشورهای نواستعماری به کار می برند همچون گفتمان مشابه در رسانه های غربی  پیش از هر چیز  به مصرف از اعتبار انداختن  جنبش های شورشی  ای انجام می گیرد که اهداف آنها در حقیقت هیچ ارتباطی با «بار سنتی»  که به شکل رایجی به آنها اشاره می شود ندارند ( مرسیه، 1961، امسل و مبوکولو، همان).
واژه «قوم»  در نهایت تنها به  سطح خاصی از  سازمان یافتگی اجتماعی  اطلاق می شود که هیچ چیز نمی تواند شناخت شناسی  سختی را در آن و از آن کمتر شیئی ای  شدنش را توجیه کند. این «اقوام» که انسان شناسان با حوصله زیادی از آنها شالوده زدایی کرده اند، بهر تقدیر بدل به موضوع هایی شده اند که خود نیز به دلیل گفتمان قوم گرا ( بومی گرا یا قبیله گرا) یی که  درباره آنها به وسیله  حاکمان به کار برده شده است،  به آن باور آورده اند( حال  چه به دلیلی دیالکتیک چه به این دلیل که راه دیگری برای  به دست آوردن مطالبات اقتصادی و سیاسی خود نداشته اند). بهر رو  به دلایل بسیار – شتاب یافتن فرایند مهاجرت به شهرها(کوهن، 1974)، شکست مبارزات طبقاتی،  بی نتیجه ماندن فرایند شکل گیری یک پرولتاریا یا یک  قشر روستایی دارای تمایلات انقلابی، زیر سئوال رفتن بخشی از  ابعاد  ایدئولوژی ملی یا ملی گرایانه- امروز  قومیت بدل به یک  ارزش مثبت برای هویت شده است.
تحلیل این پدیده ها در نزد انسان شناسان مباحث زیادی را به وجود آورده است. البته باید توجه داشت که جنبش های  قوم گرا همواره به دلیل انگیزه ای که برای محکوم کردن  بی عدالتی های اجتماعی و اقتصادی در آنها وجود داشته است، گاه در حد مبالغه آمیزی  از بینش های جوهر گرایانه (substantiviste) نسبت به امر قومی که امروز علم تلاش می کند آنها را کنار بگذارد استفاده کرده اند. همه چیز بر سر آن است که  درک کنیم  آیا قومیت مورد مطالبه واقعا با آنچه بر آن تحمیل می شود متمایز است یا نه.  آیا باید در اوج گیری این جنبش ها تاثیر دولت ( یا سرمایه) در دستکاری توده های روستایی یا شهری دید یا آنها را نشانه ای  از بیان  سیاسی  رادیکال جدیدی به حساب آورد؟ برخی معتقدند که ایدئولوژی های قوم گرایانه کاری جز آن نمی کنند که  اقلیت ها را درون  نوعی کهن گرایی محبوس کنند (گرال /سیلا، 1982). برخی دیگر از پژوهشگران  که حساسیت بیشتری نسبت به تکثر فرهنگی دارند، در قومیت برعکس یک منبع بدیل  فوق العاده را در برابر ایدئولوژی می بینند زیر معتقدند  که تعریف قومیت از این پس از  درون تعیین و استوار می شود و نه از بیرون( گرال/سیلا، همان). در این چشم انداز، آگاهی قومی  جایگزین آگاهی طبقاتی ای  می شود که تاریخ به آن امکان پیدایش نداده است، و در عین حال این آگاهی می تواند  همان نقش را از خلال بسیج مردم و ایجاد همبستگی میان آنها علیه بی عدالتی ها ایفا کند.
در نهایت هر چند افزایش شمار  «قوم گرایی»ها در حال حاضر  گاه خاطره  دردناک «قومی کردن»  هایی را در نزد انسان شناسان زنده می کند که آنها در جوامع غیر غربی شریک جرم آن به حساب می آمدند، اما در همین حال یکی از نتایجی را که رشته انسان شناسی  توانسته است از پژوهش های خود در این زمینه به آن دست یابد را نیز تایید می کنند: قوم به مثابه «محتوایی شناور»  در بهترین معنای این اصطلاح به خودی خود هیچ چیز نیست جز آنچه دیگران با آن می کنند. به همین دلیل با گریز از کاربردی که تا مدتهایی طولانی  اداره استعماری و انسان شناسی کلاسیک از این واژه داشتند، امروز می توان  آن را بر محتواهای اجتماعی بسیار ناهمگنی انطباق داد.


Bonte, P., Izard, M.(eds.), 2002(1991),  Dictionnaire de l'ethnolgie et de l'anthropologie, Paris, PUF., pp. 242-243 


 

http://www.fakouhi.com/node/411