اقلیت ها و دولت ها (توماس هایلند اریکسون)
مدرنیزاسیون و بر قراری نظام دولت های ملی موقعیت جدیدی را برای گروهی از مردمان به وجود آورده است که امروزه به آنها ”اقلیت های قومی“یا
”مردمان بومی“ نام می دهند. اکثر این
مردمان خواسته یا ناخواسته بدل به “شهروندان“ یک کشور شده اند . گسترش سرمایه داری نیز خود نقش مهمی در ایجاد شرایط مناسب برای ظاهر شدن اشکال جدید قومیت- چه از خلال اقتصادهای محلی و چه
از خلال تغییرات فرهنگی و مهاجرت
ها- به وجود آورده است. چشم اندازهای قومیت و ملیت را باید از پایین مورد ملاحظه قرار داد و بر گروه های قومی ای تمرکز کرد که از موقعیت همگنی با یک دولت برخوردار نیستند، یعنی
گروه هایی که برغم تلاش های یک دولت
ملی برای جای دادن آنها از نظر سیاسی، فرهنگی و اقتصادی از بدنه کلی، متمایز باقی مانده اند.
یک اقلیت
قومی را می توان گروهی تعریف کرد که از لحاظ عددی از سایر افراد یک جامعه کوچکتر بوده و از لحاظ سیاسی دارای حاکمیت نباشد و
بازتولیدش از طریق مقوله قومی انجام
بگیرد. البته در دو مفهوم متقابل اقلیت و اکثریت همچون در سایر مفاهیمی که در تحلیل قومیت به کار برده می شوند،
باید به نسبی بودن و مرتبط بدون
آنها با یکدیگر توجه داشت. یک اقلیت تنها می تواند در رابطه با یک اکثریت وجود داشته باشد و برعکس، و روابط آنها نیز در مرزهای مبتنی بر یک نظام مشخص قابل درک است. در جهان
معاصر این مرزهای نظام مند تقریبا همیشه
همان مرزهای دولت ها هستند. به همین دلیل روابط اکثریت – اقلیت با تغییر مرزهای یک دولت، دچار دگرگونی می شوند. برای نمونه هر چند سیک ها یک اقلیت کوچ در هند هستند ( 9/1 در صد
کل جمعیت) اما آنها در عین حال در
پنجاب یک اکثریت ( بیش از 60 در صد جمعیت) را تشکیل می دهد و اگر مطالبه استقلال طلبانه سیک ها به سرانجام برسد بازهم در کشور مستقل خالستان، یک اقلیت 35 درصدی هندو باقی خواهد ماند. به
عبارت دیگر به محض آنکه با تغییر
مرزهای یک نظام یک اقلیت به یک اکثریت تبدیل شود یک اقلیت دیگر ظاهر خواهد
شد.
ما باید
این نکته را نیز در نظر داشته باشیم که گروه هایی که اکثریت ها را در یک پهنه یا یک کشور تشکیل می دهند ممکن است در کشوری دیگر
اقلیت باشند. برای نمونه مجارها یک
اکثریت بزرگ را در مجارستان تشکیل می دهند اما گروه های بزرگی از مردمانی که خود را مجار می دانند و یا دیگران آنها را
مجار قلمداد می کنند در کشورهای دیگر
(اسلواکی، رومانی، صربستان و اتریش) در اقلیت به سر می برند. روس ها که اکثریت اهالی شوروی سابق را تشکیل می دادند در بسیاری از دولت های ملی جدیدی که پس از فروپاشی این
کشور به وجود آمدند بدل به اقلیت
شدند. گروه های مهاجر نیز ممکن است در موقعیت های مشابهی قرار بگیرند: اعضای این گروه ها ممکن است جزو اکثریت ( یا ملت) در کشور اصلی خود باشند اما در کشور ی که به آن مهاجرت کرده اند
بدل به یک اقلیت ( یک گروه قومی)
بشوند. یک کروه اکثریتی ممکن است همچنین از خلال الحاق سرزمینش به یک نظام بزرگتر بدل به یک گروه اقلیتی بشود.
امکانات جا
به جایی موقعیتی، همچون تغییرات تاریخی، میان جایگاه اقلیت و اکثریت برای یک گروه یا قشر خاص نیز وجود دارد اما باید توجه داشت که در چنین فرایندی ممکن است مرزها کمابیش تغییر نایافته بمانند.
در
جهان کنونی تقریبا همه افراد ناچار هستند از یک هویت مشخص شهروندی برخوردار باشند و به قول دیوید
میبوری (Daid Maybury)(1984) ما در یک لویاتان زندگی
می کنیم. و از آنجا که برخی از تفاوت ها در اشکال
فرهنگی و قومی برای ملی گرایان باید لزوما «موضوع هایی خارج از مکان» باشند، تفاوت های قومی اغلب از طرف گروه های
حاکم به مثابه یک «مساله» یا به
عنوان پدیده ای که باید «راه حلی» برایش یافت مطرح می شوند. نسل کشی ها و جا به جا کردن های اجباری مردمان، خشونت بارترین روش هایی بوده اند که تاکنون دولت ها در رابطه با
اقلیت هایشان به کار برده اند. برای
نمونه ورود استعماری اروپائیان به آمریکا و استرالیا با نسل کشی های متعدد همراه بود؛ نمونه مشهور دیگر، از میان بردن کولی ها و یهودیان اروپای مرکزی به دست آلمانی ها در دوره هیتلر و جنگ
جهانی دوم بود. جا به جایی های
اجباری کل یک یا چند گروه قومی به دست مهاجران آمریکای شمالی و همچنین در شوروی پیشین، در دوره استالین و یا حتی در
دوره پیش کلمبی سلسله اینکا در منطقه آند
در مورد آیماراها(Aymara) نمونه های دیگری هستند که مشاهده شده اند. البته این روش ها از جنگ
جهانی دوم به این سو کاهش یافتند، هر چند
روش های خشونت بار موسوم به «پاکسازی قومی» در کشورهایی چون یوگسلاوی ادامه یافتند. امروزه دولت ها عموما از یک یا
چندین استراتژی در مورد اقلیت
هایشان استفاده می کنند.
نخستین
استراتژی دولت ها، ممکن است تلاش برای یکسان سازی «عناصر مفاومت آنتروپیک» باشد. برای نمونه امکان دارد اقلیت هایی همچون
بروتونی ها یا پروونسال ها را به زور
به فرانسوی شدن وادار کرد به نحوی که زبان های محلی و نشانه های مشخص کننده مرزهایشان را از میان بردارند و به تدریج خود را متعلق به هویت ملت فرانسه بدانند. البته هر چند چنین سیاست
هایی عموما سبب می شود که گروه های مورد
نظر، حقوق برابری را با اکثریت برای خود طلب کنند و موقعیت اجتماعی خویش را بهبود ببخشند، با این وجود این امر سبب رنجش آنها و از دست دادن حیثیت اجتماعی شان نیز می
شود زیرا به آنها این باور القا می شود که سنت
هایشان فاقد ارزش بوده است. پیش از این به جنبش نوزایی بروتونی ها که تنها به دنبال خود مختاری فرهنگی هستند، اشاره کردیم. گاه سیاست های موفقیت آمیز یکسان سازی می توانند در نهایت به از
میان رفتن اقلیت مورد هدف منجر
شوند. در تاریخ اخیر بریتانیا این سرنوشتی است که برای کورنیش ها
(Cornish) پیش
آمد و اسلافشان از انگلیسی ها غیر قابل تشخیص و به عبارت دیگر، انگلیسی شدند.
دومین
رویکرد دولت ها می تواند استیلا و زور خالص باشد که عموما به سیاست های تبعیض قومی منجر می شود. این امر سبب جدا شدن اقلیت از
اکثریت به صورت فیزیکی و بر اساس پیش
فرض فرهنگی پست تر پنداشتن اقلیت، می شود. ایدئولوژی های تبعیض عموما از این تز دفاع می کنند که «آمیزش فرهنگ ها» یا «نژاد»ها امری خطرناک است و دغدغه حفظ مرزهای میان آنها را دارند.
چارچوب در این مورد همیشه تقارن قدرت
است هر چند می توان آن را در قالب مذاکره نیز تحلیل کرد. تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی نوع بسیار روشنی از تبعیض قومی بود و بسیاری از شهرهای آمریکای شمالی نیز بر اساس خطوط قومی تبعیض
را به وجود آورده اند. البته در این
مورد تبعیض، لزوما در نتیجه سیاست های دولت ایجاد نمی شود بلکه حاصل ترکیبی است از تفاوت های طبقاتی بر اساس خطوط
قومی و تحقیر اقلیت.
سومین
انتخاب دولت ها نیز آن است که ایدئولوژی ملی گرایانه قومی را بپذیرند و یک سیاست تکثر فرهنگی را پیش بگیرند که در آن شهروندی و برخورداری از حقوق کامل مدنی نیازی به داشتن یک هویت فرهنگی
خاص ندارد و یا یک الگوی تمرکز زدا
یافته فدرال را انتخاب کنند که در آن خود مختاری محلی زیادی وجود داشته باشد.
اقلیت ها
نیز می توانند به استیلای دولت به سه روش متفاوت پاسخ گویند، سه روشی که آلفرد هیرشمن
(Alfrd Hirschmann)(1970) از آنها با عناوین « خروج»، « برخورداری از صدا» و یا « اطاعت و وفاداری » نام می برد.
انتخاب آخر به معنی یک
رنگ و یکسان شدن با افراد اکثریت است. این یک فرایند بسیار رایج بوده است چه خود آگاهانه و چه ناخود آگاهانه انتخاب شده
باشد. البته در برخی از موارد،
انتخاب یک رنگی برای یک اقلیت کاری ناممکن بوده است، برای نمونه برای سیاهان در ایالات متحده عمدتا به دلیل رنگ پوستشان
( «نژاد») یکسان شدن با اکثریت امکان نداشته است. در این کشور،
رنگ پوست به عنوان یک نشانه اساسی
قومیت و یک خصوصیت قوی در آمد حال چه سیاهان می خواستند و چه نمی خواستند بر آن تاکید کنند. با این وجود در روابط
میان اقلیت و اکثریت می توان شاهد
محدودیت های یک چشم انداز تحلیلی به دلیل اراده به تاکیدهای استراتژیک یک جانبه بود. بسیاری از مردم در واقع قربانیان طبقه بندی های قومی هستند که خود از آنها حمایت نمی
کنند.
اقلیت هایی
که حاضر به پذیرش یکسان شدن نیستند معمولا در موقعیت ها زیر سلطه ای در تقسیم کار قرار می گیرند و ممکن است آنها را قربانیان تبعیض قومی دانست. گروه های دیگری با این وصف ممکن است به شدت در
برابر یکسان شدن مقاومت کرده و از
خلال کالبد گرفتن های قومی به آن واکنش نشان دهند. دومین انتخاب برای اقلیت ها آن است که موقعیت زیر دستی را برای خود بپذیرند و یا به عبارت دیگر تلاش کنند در صلح و صفا با
دولت ملی همزیستی کنند. گاه نیز ممکن است
برای برخورداری از یک حد مختاری اندک برای مثال دینی، زبانی و یا در موضوع های سیاسی محلی ، دست به مذاکره بزنند. در مواردی دیگر این گروه ها ممکن است به صورت غیر رسمی
مرزهای خود را باز تولید کنند برخی
از آنها نظیر یهودیان آمریکای شمالی ، چینی – موریتانی ها و یا کرئول های فریتاون
(Freetown) ( در
سییرا لئونه: نگاه کنید به کوهن 1981) گاه شاید
حتی در موقعیت نخبگان قرار بگیرند.
اما سومین
انتخاب اصلی برای اقلیت ها، خروج یا گسست است که همواره با سیاست های دولت در عدم تناسب قرار دارد. گروه هایی که از جدایی و
استقلال کامل سخن می گویند،
همیشه جماعت های قومی در مفهوم هندلمن(Handelamn)
هستند که
به آنها با عنوان پیش – ملت اشاره کردیم.
بهر رو
باید تئجه داشت که این استراتژی ها، همگی گونه هایی آرمانی هستند در حالی که در عمل هر دولتی تاکتیک ها و هر
اقلیتی پاسخ های خود را
عموما بر
اساس ترکیبی از استراتژی های یکسان شدن تبعیض ( و یا کالبد یابی قومی) تعیین کرده و هر اقلیتی ممکن است بر سر موضوع
استقلال اختلافات درونی داشته باشد. واژه
ای که عموما برای توصیف ترکیب های بین یکسان شدن و تبعیض/ کالبد یابی به کار می رود، واژه یک پارچگی (integration) است که
بر اساس
این مفهوم، اقلیت به طور همزمان در نهادهای یک جامعه مشارکت کرده و هویت و مرزهای قومی خود را نیز باز تولید می کند. و
بسیاری از روابط اقلیتی- اکثریتی را می
توان با تمرکز بر تنش میان برابری و تفاوت بر روی این خطوط تحلیل کرد.
Eriksen, Thomas Hylland, 1993, Ethnicity and Nationalism, Anthropological
Perspectives, Londion, Pluto Press, pp. 121-124