سيداحمدبن زين ابن احمد دحلان المكيوشى شافعى، فقيه و مورخى بود كه در مكه معظمه، مقام مفتى وعنوان «شيخ الاسلامى» را در اختيار داشت و آثار علمى متعددى را به رشته تحرير درآورد. سيداحمد در سال 1231 هجرى قمرى در مكه متولد شد و در محرم سال 1304 درگذشت. تعدادى از كتب اين مؤلف، همچون: «الازهار الزينيه فى شرح متن الالفيه»، «تاريخ الدول الاسلاميه بالجداول المرديه»، «فتح الجوادل منان على العقيدة المسمات بى‏فيد الرحمان)، «الدرس السنيه فى الردى على الوهابيه»، «نهل العطشان على فتح الرحمان فى تجويد القرآن»، «خلاصة الكلام فى امراء البلاد الحرام»، «الفتوحات الاسلاميه» و... در سطحى وسيع منتشر و توزيع شده است.

مقاله حاضر يكى از آثار اين اين نويسنده فقيه است، كه در سال 1978 ميلادى و به اهتمام حسين حلمى بن سعيد استانبولى در شهر استانبول به چاپ رسيده است.

دوران سلطنت سلطان سليم دوم- 1204، 1222 ه.ق- بسيار آشفته بود و از جمله تحركات فتنه‏آميزى كه در روزگار وى شكل گرفت، توطئه وهابيت بود كه در حجاز اتاق افتاد. در پى اين رويداد، توطئه‏گران اداره «حرمين شريفين» را به دست گرفتند و زايران مصرى و سورى را از انجام مراسم عبادى حج بازداشتند. در همين ايام، حركت ديگرى در مصر اتفاق افتاد كه بر اثر آن، پيروان فرانسيس(1213 تا 1216ه.ق) اين سرزمين را پاره‏پاره كردند.

رويارويى بين مدافعان وهابيت و «غالب ابن مساعد الشريف» حاكم مكه در سال 1204 ه.ق آغاز شد. پيش از آن، مدافعان فرقه وهابيت در نقاط مختلف پراكنده بودند و در انظار، محترم با وقار و صلح طلب به نظر مى‏رسيدند. اما به مرور زمان، طبيعت شرير و جنايتكارانه خود را آشكار ساخته و با ترور و كشتار گسترده به حكومت خود ادامه دادند. اينان شمار كثيرى از مردان بى‏گناه را به قتل رسانيده و دارايى و اموال آن‏ها را به غارت بردند و زنشان را به اسارت گرفتند. بنيان‏گذار شريراين فرقه «محمدابن عبدالوهاب» از قبيله «بنوتميم» بود كه عمرى طولانى داشت (1111-1200ه.ق) و پاره‏اى‏ماده تاريخ مرگ او را، عبارت، «اهلاك الخبيث» يافته‏اند (ارزش عددى اين عبارت به حروف ابجد، عدد 1200 را نشان مى‏دهد).

محمدابن عبدالوهاب در مدينه درس مى‏خواند. پدر و برادرش، مردانى عالم و متدين بودند. شواهدى در دست است كه براساس آن، پدر و برادر و برخى از اساتيد او، پيش‏بينى كرده بودند كه محمدابن عبدالوهاب از راه راست منحرف خواهد شد و با رهبرى خود، مردم را به گمراهى خواهد كشانيد. اين پيش‏بينى آنها، براساس مطالعه در رفتار و كردار غيرعادى محمدابن عبدالوهاب انجام گرفته بود، بويژه كه رفتار و كردار او غالباً بر ضد مسايل آگاهى‏بخش مردم و متكى بر سرزنش آنها بود.

پيش‏بينى مذكور در اندك مدتى به حقيقت پيوست، زيرا او انحرافى را آغاز و پى‏ريزى كرد و ترتيبى فراهم آورد تا به وسيله آن، عقيده خود را به مردم انتقال داده و آنها را تشويق كرده تا به راهبران اسلام بى‏اعتنايى كرده و آنها را به ايجاد بدعت متهم سازند.

بر طبق اصول وهابيت، اگر شخصى چيزى را به كسى غير از خدا اسناد دهد (ولو اين كه امورى باشد كه منطقاً مجاز است) يك بدعت‏گزار، مشرك و مرتد محسوب مى‏شد و چنين است در مورد كسى كه مساعدت ديگرى را در موفقيت خود در رفع يك سلسله مشكلات معين، دخيل بداند. به همين دليل، زيارت ضريح مقدس پيامبراكرم(ص)- يا هر پيامبر ديگر، امام، قديس يا هر فرد الهى- شرك محسوب مى‏گردد.

همچنين است شفيع قراردادن آن‏ها براى استمداد از درگاه خداوند. شخص، مجاز به سفر عتبات عاليات نيست و نمى‏تواند از امامان استمداد جويد و هنگام توسل به مقدسين، نبايد آن‏ها را به زبان آورد. وهابيون براى مقبول ساختن اين مفاهيم، كوشيدند طرح‏ها و مدلهايى براى اصول خود پديد آورند، اما در هيچ موردى صاحب توفيق نشدند. با وجود اين، محمدبن عبدالوهاب براى جلب شمارى از پيروانش، تدابير ويژه‏اى را اتخاذ كرد. وى با بيان شيوه‏اى مخصوص و تهيه مقالات متعدد، عقايد خود را ارايه كرده و پرهيزكارترين موحدان را بدعتگزار، مشرك و غيره ناميد. او موفق شد شمارى از امراء محلى بخش عربستان شرقى را ملازم خود ساخته و در اين رهگذر، آنها را تشويق كرد تا در تبليغ اصول وهابيت او را يارى دهند كه اين امر با موفقيت مواجه شد و آنها به او مساعدت كردند تا حكومتش تقويت شده و گسترش يابد.

بدين ترتيب، محمدبن عبدالوهاب به اعمال قدرت در ميان باديه‏نشينان پرداخت تا ارتشى از افراد ناآگاه و مردمى غافل، مهيا سازد. او بيش از هر مسأله ديگر، اين تفكر را در ذهن آنها ايجاد كرده بود كه در صورت نافرمانى دستوراتش كافر يا مرتد خواهند بود و بر پايه اين اعتقاد ريختن خون مسلمانان براى وهابيون مباح گشته بود. در اين راستا، شمارى از علماء برجسته از جمله شيخ سليمان، برادر محمدابن عبدالوهاب و نيز تعدادى از معلمان سابق او، مقالاتى بر ضد اصول وى، منتشر ساختند. از سوى ديگر، چندتن از حكام محلى، اصول وى را تعميم بخشيدند و محمدبن سعود جد اعلاى سلسله حاكم فعلى در حجاز، پسر و جانشينش عبدالعزيز محمدبن سعود از جمله حكام محلى‏اى بودند كه از محمدابن عبدالوهاب پشتيبانى مى‏كردند و اصول او را گسترش مى‏دادند. اين حكام براى پشتيبانى از محمدابن عبدالوهاب ومساعدت وى هرچه در توان داشتند در طبق اخلاص نهادند (شايد ذكر اين موضوع خالى از فايده نباشد كه خاندان سعود از شاخه خاندان مسلميه كذاب محسوب مى‏شود.)

همان گونه كه آمد، بيشتر معلمان محمدابن عبدالوهاب، گمراهى او و امكان فراهم آمدن پيروانى را براى او، پيش‏بينى كرده بودند و سرانجام هم پيشگويى‏هاى آنان حقيقت پيدا كرد. محمدبن عبدالوهاب گمراه شد و گروه انبوهى از مردم غافل را، اغفال كرد. به هرحال، وى مدعى بود كه مصلح است و چنين وانمود مى‏كرد كه هدف خاص او از ايجاد فرقه وهابيت، تجديد عقيده خالص و محكم توحيدى و به دور از شرك است. وى مدعى بود كه مردم از طريق عبادت خداى يگانه، منحرف شده‏اند و ششصدسال است كه در مسير جاده كفر و شرك، گام برمى دارند. او همچنين خود را موظف مى‏دانست كه براى احياء توحيد خالص بايد حركتى را آغاز كند و در پيشبرد اين عقيده، به آيات متعدد قرآنى متوسل مى‏شد.

آياتى كه وى بيان مى‏كرد بر بى‏دينان مصداق دارد، اما او از اين آيات بر ضد مؤمنان استفاده مى‏كرد، كه دو آيه ذيل نمونه‏اى از آن است:

الف: «و چه اشتباه بزرگى مى‏كند آن كه به غير خدا دعوت مى‏كند (6-45)»

ب: «و دعوت نمى‏كند به غير خدا، به چيزى كه نه تو را منفعت مى‏رساند و نه ضرر (106-10)»

آيا استمداد از پيامبر(ص) همان شرك است؟
محمدابن عبدالوهاب مكرر تأكيد مى‏كرد كه اگر كسى به پيامبر(ص) و يا ديگر شخصيت‏هاى الهى و مقدسين- ولو اين كه نام آنها را در نمازهايش ذكر كند متوسل گردد، مشرك مى‏شود و از آيات مذكور در فوق بر ضد چنين كسانى استفاده مى‏كرد.

وى زيارت ضريح پيامبر گرامى اسلام(ص) و پيامبران ديگر، مقدسين و اشخاص الهى را، شرك محض و گناهى نابخشودنى مى‏دانست و در تأييد آن به آيه قرآن متوسل مى‏شد كه مى‏گويد: «بت‏پرستان به قول خودشان، بت‏ها را براى نزديكى به خدا پرستيدند.» به استدلال او، مردمى كه از پيامبر (ص) و مقدسين ديگر استمداد مى‏جويند بايد با همان بت‏پرستانى كه قرآن ذكر كرده است مقايسه شوند. محمدابن عبدالوهاب همچنين استدلال مى‏كرد كه بت‏پرستان و مشركان به آفريدگارى بت‏ها باور ندارند و آفرينش را، خاص خدا مى‏دانند. وى بر اين قياس نتيجه گرفت كه انگيزه بت‏پرستى مشركان، نزديكى به خدا بوده و بت‏پرستى را وسيله‏اى براى اين كار قرارداده بودند، درست به همان ترتيب كه مسلمانان مشرك از پيامبر يا ائمه (صلوات‏الله عليهم اجمعين) استمداد مى‏جويند.

شايد بتوان به اين ادعاى بى‏اساس، چنين پاسخ داد: مؤمن، انبياء وساير مردان عاليقدر الهى را به چشم خدا نگاه نمى‏كند و آنها را شريك خدا نيز نمى‏داند، بلكه آنان را مخلوق و بنده خدا مى‏پندارد. مؤمن، اينان را شايسته، پرستش نمى‏انگارد و هرگز آنها را نمى‏پرستد. به عبارت ديگر، بت‏پرستانى كه در قرآن مجيد از آنها يادشده، براين عقيده بودند كه بت‏ها همان خدايان آنها هستند، جز آن كه نمى‏توانند آفريننده باشند. خلاصه مطلب آن كه، يك مؤمن معتقد است پيامبر (ص) و ديگر مردان الهى، بندگان برگزيده خدايند و شايسته احترام، درحاليكه هيچگاه مورد پرستش قرار نمى‏گيرند. توسل مؤمن به چنين شخصيت‏هايى، درنهايت كسب بركات خداوند از طريق شفاعت آنهاست. در تأييد اين مطلب، شواهد كافى درقرآن و سنت (رفتار و كردار پيامبر) وجود دارد.

به اعتقاد يك مسلمان تنها خداوند تعالى است كه شايسته پرستش است و همه پاداش‏ها و مكافات مختص اوست. پيامبر(ص) و ديگر شخصيت‏هاى الهى عاليقدر، هرگز چيزى خلق نمى‏كنند و پاداش و جزايى نمى‏دهند و تنها اين خداوند قادر است كه بر آفريدگان خود ببخشايد و رحمت كند.

اين مايه شرمسارى و اغفال است كه بنيانگذار وهابيت و پيروانش، موحدترين اشخاص را به شرك متهم ساخته و آنها را با بت‏پرستان، يكى مى‏دانند و چگونه مى‏توانند تمام آياتى را كه مناسب بى‏دينان است، درمورد موحدين به كار برند؟ در اين مورد مى‏توان به احاديث ذيل اشاره داشت:

الف:«البخارى روايت مى‏كند از عبدالله بن عمر كه او روايت كرد از پيامبر اكرم(ص) كه فرمودند: خوارج برضد امام(ع) اقدام خواهندكرد و آيات قرآنى مناسبت كافران را به مؤمنان اسناد خواهندداد.»

ب:«عبدالله بن عمر روايت كرد از پيامبر(ص) كه فرمودند:«بيشترين نگرانى من براى امتم، هنگامى است كه تعدادى از مردم احساس مسووليت نكنند و آيات قرآنى را تفسير به رأى نمايند و آنها را بد به كار برند.» كه اين دو حديث، وصف الحال فرقه وهابيت است.

اگر «توسل» (التماس به بركات خداوند ازطرق پرهيز از گناه و پرهيزگارى) از نشانه‏هاى شرك باشد، محمدپيامبر(ص) كه متعالى‏ترين موحدان بود، هرگز آن را انجام نمى‏داد و اخلاف او نيز، به چنين كارى مبادرت نمى‏كردند. احاديثى وجود دارد كه نشان مى‏دهد پيامبر(ص) صراحتاً با توسل به پرهيزگارى، از خداوند طلب رحمت كرده‏است. ايشان به مناسبتى مى‏گويند:«پروردگارا از تو مى‏خواهم به حق و مقام كسانى كه از تو درخواست كمك مى‏كنند...»

حديث ديگرى از پيامبر(ص) نقل شده كه هنگامى كه وى جسد فاطمه بنت اسد (مادر حضرت على(ع)) را در قبر ديد، گفت: «بارخدايا از تو مى‏خواهم به حق پيامبرت و به حق پيامبرانى كه قبل از من بودند، برمادرم فاطمه بنت‏اسد اين لحظه را مبارك گردانى و آرامگاه او را برايش راحت‏سازى، زيرا تو بخشيده‏ترين‏ها هستى.»

نمونه ديگرى از اين «توسل» آن است كه يك بار مرد كورى ازپيامبر درخواست كرد تا دعا كند كه خداوند بينايى او را بازگرداند. پيامبر(ص) به او فرمودند: «وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس بگو، اى پيامبر خدا براى اعاده بينايى من، ميان من و خدا واسطه باش.آنگاه بگو، بارالها، اين شفاعت را بپذير و حاجت مرا برآورده‏ساز» و درپى اين فرمايش، مرد نابينا چنين كرد و بيناييش را باز يافت.

همچنين بنابر حديث ديگرى، آدم كه ميوه ممنوعه را خورد، براى طلب عفو با توسل به پيامبر(ص) به درگاه خداوند دعا كرد. آدم نام پيامبر(ص) را درهمه جاى بهشت ديده‏بود. بر روى ديوارها، برپيشانى فرشتگان و غيره و درباره آن نام، از خداوند سؤال كرده بود كه پاسخ شنيد: «آن از اولاد محترم توست، اگر به خاطر اين بنده نبود تو را نمى‏آفريدم.» آدم با شنيدن اين سخن، گفت: «پروردگارا به حرمت اولاد پيامبرت، او (آدم) را ببخش.» و خداوند حاجت او را برآورده ساخته و افزود: «اى آدم، اگر تو از محمد آن مخلوق زمينى درخواست مى‏كردى كه در حق تمام بهشتيان ميانجيگرى كند، من شفاعت او را مى‏پذيرفتم.»

داستانى از عمربن خطاب خليفه دوم نقل شده، مبنى براين كه وى زمانى مى‏خواست از خداوند تقاضاى نزول باران كند؛ به همين دليل ازعباس عموى پيامبر(ص) درحق شفاعت مسلمانان دراين باره سؤال كرد كه اين گونه داستان‏ها بسيار مشهور است.

پيروان پيامبر(ص) به طور معمول به همان روش مرد نابينا- كه درحديث آمده ذكرشد- در استغاثه‏هاى خود، يا محمد(ص) مى‏گويند. خطاب «يا محمد» نشانه توسل است. مى‏توان با بررسى احاديث منقول، شواهد فراوانى براين حقيقت يافت. مثلا بلال‏بن حارث، يك بار دركنار قبر پيامبر ايستاد و خطاب به او گفت: «اى رسول خدا، به درگاه خداوند دعا كن تا براى امت تو باران نازل كند.» در اين راستا، مريدان مرده را نيز به همين ترتيب مورد خطاب قرار مى‏دادند و خود پيامبر(ص) هنگام حضور بر سر مقابر ،چنين مى‏كرد.

شيخ محمدبن سليمان، مؤلف «حواشى شرح ابن حجر» از كسانى كه در رد محمدبن عبدالوهاب مطالبى نوشته است(شيخ يكى از والامقام‏ترين معلمان محمدبن عبدالوهاب بود). وى خطاب به محمد بن عبدالوهاب مى‏نويسد:«اى محمدبن عبدالوهاب، من به تو نصيحت كردم كه به خاطر خدا، زبانت را از گفتار برضد مسلمانان نگهدارى. تو اگر مسلمانى را بيابى كه در ذهن خود، كس ديگرى غير از خدا را كشف كرده، ممكن است راه او را درست بپندارى و به او ملحق شوى و اگر به نصيحت تو گوش نكرد، مى‏توانى او را مرتد قلمداد كنى. مى‏خواهم به تو هشدار دهم كه حق ندارى به انبوه مسلمانان نسبت ارتداد دهى، زيرا خود تو راهى را درپيش گرفته‏اى كه موجب جدايى‏ات ازصوب صواب مسلمانان شده‏است. نيازى به يادآورى نيست كه اصطلاح «ارتداد» بيشتر به كسانى منسوب است كه خود را از جامعه اصلى امت مسلمانان جدا كرده‏اند و تو در راهى قدم گذاشته‏اى كه غير از راه اكثريت مسلمانان واقعى است.

خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد:«هرآن كه از راه راست منحرف شود و بر ضد پيامبر برود، از راهى غيراز راه مؤمنان پيروى كرده و او را از همان راهى كه برگزيده به جهنم مى‏فرستيم، به راستى كه سرنوشت ترسناكى است.(115-4)

بايد گفت كه كار چنين مردمى شباهت زيادى به بره‏هايى دارند، كه از گله دور افتاده‏اند و سرانجام شكار گرگ خواهندشد.


حركت سياسى وهابيون‏
بدون ترديد، اصحاب پيامبر و نسل‏هاى بعدى آنان، به زيارت حرم پيامبر مى‏رفتند. اين مطلب را چند حديث تأييد مى‏كند و آن را عملى پرهيزكارانه توصيف مى‏نمايد. پيامبر(ص) درمقابل كسانى كه مى‏گويند، استمداد از غير خدا، موجب نگرانى است، مى‏فرمايد:«اگر اسب ياشترى درصحرا گم شود، صاحبش مى‏تواند از ديگر مؤمنان استمداد جويد، زيرا خداوند درخواست بندگانى كه او را بخوانند اجابت مى‏كند.»

حديث ديگرى مى‏گويد: «اگر بيگانه‏اى چيزى از شما گرفت، بگوييد:«اى بندگان خدا مرا يارى كنيد و بدين ترتيب از خداوند استمداد بجوييد.»

پيامبر(ص) درشب معراج، خطاب به زمين فرموده‏است:«اى زمين خداى من، الله خداى توست.» همچنين وقتى پيامبر به ديدن آرامگاه يكى از اولياء (پيامبران يا مقدسين) رفت با صداى بلند گفت:«سلام برشما اى اسيران زمين.» به علاوه، تمام مسلمانان در نمازهاى يوميه مى‏گويند:«السلام عليك ايها النبى.»

خلاصه ،دعا يا توسل به آفريدگان خدا، هيچ ايرادى ندارد. به تأكيد وهابيون نمى‏توان اشخاص معروف يا هرچيزى را كه قدرتى مشابه آن اشخاص دارند به خدا نسبت داد0

،
زيرا در اين صورت، مؤمنان پيشرفتى درتوحيد نخواهند داشت. اين امر، مانند آن است كه بگوييم بيمارى را و دكتر معالجه و دارو، درمان مى‏كند، درحالى كه مى‏دانيم، شفادهنده اصلى بيمار خواست. بنابراين، مسلمانى كه ازاشخاص يا چيزهايى غير از خدا استمداد مى‏جويد، قدرت الهى را ناديده مى‏گيرد. براى رد اصول محمدبن عبدالوهاب، همين مختصر كافى است.

پسرعبدالوهاب پس از آن كه موفق شد فرقه وهابى را بنيان‏گذارد، سركشى را آغاز كرد و دربخش شرقى عربستان، قبايل را يكى ازپس از ديگرى، تحت فرمان خود درآورد. سپس، قلمرو خود را به يمن، مدينه، مكه و سراسرحجاز و درنهايت به حومه دمشق توسعه داد.

وهابيون براى اغفال علما، هيأت‏هاى مذهبى به مكه و مدينه فرستادند تا با آنها مباحثه كنند. اين هيأت‏ها در بحث مراسم عبادى واحكام، از ارايه پاسخ مناسب درماندند.

درنتيجه مباحثات اين هيأت‏هاى مذهبى و علماء مكه و مدينه، روشن شد كه نه تنها اصول وهابيت بى‏اساس است،بلكه كفرآميز هم هست. رهبران مذهبى مكه و مدينه هنگامى كه متقاعد شدند كه وهابيون هيچ دليل و منطق استوارى را نخواهند پذيرفت، قضيه را به حاكم مكه گزارش دادند و شواهدى از ارتداد وهابيون را ارايه كردند. بدين ترتيب، عموم مردم ازكفر آميز بودن اصول وهابيت آگاه شدند. اين حادثه مهم درخلال حكومت مسعود بن سعيد شريف مكه متوفى به سال 1165ه. ق روى داد.

مسعود بن سعيد، وهابيون را دستگير و زندانى كرد، اما عده‏اى از آنها موفق به فرار شده و به گروه خود پيوستند. به زودى اخبار دردناكى از شورش وهابيون و هجوم آنها به قبايل تابع شريف مكه دراين شهر منتشر شد و منازعات، رفته رفته بسيار جدى و گسترده‏شد و جنگى تمام عيار درسال 1205 هجرى رخ داد كه درنتيجه آن مردم بى‏شمارى كشته شدند. دراين هنگام، شريف مكه، غالب بن‏مسعود بن‏سعيد بود و درمدتى كوتاه، بسيارى از قبايل تابع حكومت شريف مكه ، به وهابيون پيوستند.

درسال 1210 ه. ق وهابيون با سپاهى انبوه به طائف رسيدند و پس از محاصره شهر موفق شدند آن را تسخير و تمامى اهالى را به اسارت درآورند. آنها تمامى اسيران را از زن و كودك كشتند و شهرها را به كلى غارت كردند. پس از آن، وهابيون تصميم گرفتند تا به مكه حمله كنند اما موسم ساليانه حج فرارسيده بود و آنها نگران بودند، كه مبادا حجاج سوريه و مصر متحد شوند و با آنان بجنگند بنابراين، تا پايان مراسم حج، منتظر ماندند و پس از بازگشت حجاج به كشورهايشان، به مكه حمله بردند. فرماندار مكه چون توان نظامى و قدرتى نداشت، نتوانست ازشهر دفاع كند. لذا اهالى مكه كه نگران بودند نكند به سرنوشت مردم طائف دچار شوند، ناگزير شده در هشتم محرم سال 1218 ه ق با ورود وهابيون به مكه، موافقت كرده و حكومت آنها را پذيرا شوند. وهابيون چهارده روز درمكه اقامت كرده و طى اين مدت، اهالى را به اتابه از اعمالى نظير توسل و زيارت قبور وادار نمودند و آنها را متعهد ساختند كه ديگر، هرگز مرتكب اعمالى نشوند كه ازنظر وهابيون شرك محسوب مى‏گردد.

سپاه وهابيون پس از فتح مكه براى جنگ با «غالب» شريف مكه ، عازم جده شده وپس از محاصره شهر، با توپخانه سنگين خود، آن را درهم كوبيدند، اما مدافعين شهر، قهرمانانه پايدارى كردند و شمار زيادى از وهابيون را كشتند.

وهابيون ناگزير صحنه را ترك گفتند و به مكه بازگشتند و درنتيجه، جده نجات يافت. پس از اين واقعه، وهابيون سپاه مخصوصى تشكيل داده و شريف عبدالمعين را به فرماندهى آن تعيين كردند. شريف عبدالمعين از روى اكراه و به منظور نجات اهالى مكه از خشم وهابيون، اين تكليف را به عهده گرفت.


آزادى مكه و دومين تهاجم‏

درماه ربيع الاول 1218 ه. ق شريف غالب و شريف پاشا؛ فرماندار جده از سوى دولت عثمانى، سپاهيان خود را به سوى مكه رهبرى كردند. وهابيون بدون جنگ، مكه را تخليه كرده و شريف غالبه يك بارديگر فرماندار مكه شد و با قبايلى كه از سوى وهابيون اغفال شده بودند جنگيد، درنتيجه طائف آزاد شد و «عثمان المزايفى» به امارات آن تعيين گشت. شريف غالب تا انقيادنهايى تمام قبايل اطراف مكه و نابودى حكومت وهابى، از پاى ننشست.

وهابيون، على‏رغم اين عقب‏نشينى نظامى به كلى از ميان نرفتند و پس از تجديد قوا، تهاجم ديگرى را آغازكردند و اين بار موفق شدند تمام نواحى را كه تحت حكومت شريف مكه درآمده بود، مطيع خود سازند. وهابيون درخلال اين حمله، مكه را نخست درسال 1220 ه. ق محاصره كرده وبعد، آن چنان برمردم سخت گرفتند كه آنان براى سجوع مجبور به خوردن گوشت سگ شدند و «شريف غالب» در نتيجه اين وضعيت شوم، ناچار تن به صلح داد. سرانجام با مداخله پاره‏اى از گروهها، صلح نامه‏اى با وهابيون منعقد شد كه كلاً متوجه بهبود حال مردم مكه بود و ابقاء «شريف غالب» درمقام خود به عنوان اميرمكه، يكى از مفاد آن بود.

درپى اين قرارداد، وهابيون درماه ذيحجه 1220 هجرى قمرى وارد مكه شدند. آنان مدينه را نيز گرفتند و خانه پيامبراسلام(ص) را غارت كرده و مرتكب اعمال زشت بى‏شمارى شده و پس از آن«مبارك بن‏مذيان» را به امارت مدينه تعيين كردند.

بدين ترتيب، وهابيون هفت سال جبارانه برمكه و مدينه حكومت رانده و مردم سوريه و مصر را از رفتن به حج باز داشتند و كعبه را با پارچه پشمى سياه پوشانيدند. يكى از اقدامات شگفت وهابيون، تحريم استعمال تنباكو بود و كسانى كه جرأت كشيدن سيگار به خود مى‏دادند بلافاصله مجازات مى‏شدند.


نخستين جنگ با عثمانى‏

دولت عثمانى درخلال اين سال‏ها درگير جنگ تلخى با قدرت‏هاى اروپايى بود و كمتر فرصت توجه به عربستان را پيدا مى‏كرد. دولت عثمانى درسال 1226 ه. ق محمد على پاشا را با فرمان جنگ با وهابيون، به حكومت مصر تعيين كرد. او هم سپاه عظيمى تهيه ديد وآن را به فرماندهى پسرش ابراهيم به عربستان فرستاد. اين سپاه با عبور از صحرا و درياچه «نيبار» رسيد و آن را از حكومت وهابى آزاد ساخت، اما پس از رسيدن به «صفرا» و نواحى «الحديد»، جنگ شديدى ميان سپاه مصرى و قبايل عرب طرفدار وهابيون درگرفت كه به شكست سپاه مصرى منجر شد و بيشتر آنها به قتل رسيدند. دراين معركه تنها تعداد اندكى از آنها توانستند جان سالم به دربرده و به مصر بازگردند (ذيحجه 1226ه. ق).

پس از اين شكست، محمدعلى پاشا سپاه ديگرى تدارك ديد و درسال 1227 ه. ق عازم حجاز شد. اين سپاه داراى هجده زره‏پوش و سه توپ سنگين بود كه با ارتش قبلى تفاوت عمده‏اى داشت. اين سپاه توانست تمام نواحى اشغالى وهابيون و از جمله «صفرا» و «الحديد» را درخلال ماه رمضان تصرف كند، كه البته اين امر، با همكارى امراء محلى و بدون خونريزى با موفقيت به نتيجه رسيد. دراين راستا، گفته شده است كه پاشا براى جلب همكارى امراء محلى، مبالغ گزافى به آنان پرداخت كرد و از جمله يكصد هزار ريال به فرمانده كل و هيجده هزار ريال به هر يك از فرماندهان تحت امر او پرداخت كرد.همچنين ماهيانه گزافى نيز به امراء محلى پرداخت مى‏كرد كه تمام اين نقشه‏ها و پيروزى‏ها با صلاحديد شريف مكه انجام گرفته بود. وى با تظاهر به همكارى با وهابيون، پنهائى به ارتش مصر كمك مى‏كرد. دراينجا بايد يادآور شد كه تهاجم نخست مصريان با مصيبت پايان يافت، زيرا نه فرمانده آن نه در كار سپاه هماهنگى داشت،و نه با «شريف غالب» مشاوره مى‏كرد. به هر حال، ارتش مصر در ذيقعده سال ياد شده با پيروزى وارد مدينه شد. مردم مصر با دريافت اخبار اين حوادث، طى سه روز با چراغانى كردن شهرها و اجراى مسابقه‏هاى ورزشى سنتى و غيره، اين پيروزى را جشن گرفتند. در محرم سال 1228 ه . ق، ارتش مصر با عبور از دريا وارد جده شد و آن را آزاد ساخت كه درنتيجه مكه نيز بازپس گرفته شد و تمام اين پيروزى‏ها با نظر مستقيم «شريف غالب» صورت گرفت، با ورود ارتش مصر به جده، سپاه وهابيون به همراه فرمانده كل از شهر گريختند. «سعود» امير وهابى مكه در مدينه بود كه خبر پيروزى ارتش مصر را در سال 1227 ه.ق و پس از مراسم حج، به گوش او رسيد.


پايان كار
در شوال سال 1228 ه.ق، محمدعلى پاشا به سوى حجاز حركت كرد. در اين هنگام «شريف غالب»، «عثمان المذايفى»، امير وهابى طائف را دستگير و او را با خود به مصر برده و بعداً به استانبول اعزام و در آنجا، او را اعدام كردند. محمدعلى پاشا در محرم سال 1229 ه.ق «مبارك بن مذايفى» حاكم وهابى مدينه را به استانبول تبعيد كرد كه او هم در آنجا اعدام شد. مبارك را نخست در شهر گردانيدند تا مردم او را ببينند و سپس سر از تنش جدا كرده و جسدش در دروازه شهر به نمايش گذاشتند.

محمدعلى پاشا در سال 1330 ه. ق پس از انجام فريضه حج، عاز مصر شد و قبل از ترك مكه، حسن پاشا را به فرماندارى آن شهر منصوب ساخت. او تا پيش از شكست كامل و نابودى وهابيون در سرتاسر حجاز و عربستان شرقى به مصر بازنگشت و در اين ميان، تنها چند وهابى جان سخت به رهبرى عبدالله بن سعود موفق به ترك «داريه» شدند.

با وجودى كه عبدالله بن سعود طى قراردادى با «تسون پاشا» حاكم مدينه تبعيت از محمدعلى پاشا را پذيرفته بود، اما محمدعلى پاشا ارتش ديگرى به فرماندهى پسرش ابراهيم براى نابودى آنها فرستاد. ابراهيم پاشا در سال 1233 ه.ق به «داريه» حمله برد و عبدالله بن سعود را با شمار قابل‏توجهى از پيروانش به اسارت گرفته و جملگى را در سال 1234 ه.ق به مصر فرستاد. مردم مصر پس از دريافت خبر شكست «داريه» با كنجكاوى به تماشاى اسرا نشستند. پس از آن كه عبدالله بن سعود را به نزد محمدعلى پاشا آوردند، او را به گرمى پذيرفته و در كنار خود نشانيد و با او به نرمى سخن گفته و در مورد جنگ از او سؤال كرد. عبدالله پاسخ داد: «همه جنگها مثل هم هستند و همواره غالب و مغلوب وجود دارد.» پاشا عقيده او را در مورد ابراهيم پاشا و شيوه جنگى‏اش با وهابيون پرسيد، عبدالله گفت: «وى نهايت كوشش خود را به كار برده بود، همانطور كه وهابيون چنين كرده بودند، ولى به طور كلى همه اتفاقات خواست خداوند بوده است.»

پاشا با عبدالله با احترام زياد رفتار كرد و گفت: «من درباره تو با سلطان حرف خواهم زد.»، آنگاه لباس مناسبى بر او پوشانيد و خانه اسماعيل پاشا در «بلق» (نزديك قاهره) را براى اقامت او تعيين كرد.

عبدالله بن سعود هنگام ورود به تالار محمدعلى پاشا، جعبه كوچكى در دست داشت. پاشا در مورد آن از عبدالله سؤال كرد و او پاسخ داد كه: «در اين جعبه، چيزى وجود دارد كه پدرم آن را از خانه پيامبر(ص) برداشته است، اين را آورده‏ام كه به سلطان تقديم كنم.» به دستور پاشا در جعبه را گشودند، در داخل آن سه نسخه قرآن خطى حجيم، يك مرواريد سفيد درشت، يك زمرد بزرگ و مقدارى طلا بود.

عبدالله گفت: «اين تنها چيزى است كه همراه پدرم بود، زيرا او به بقيه چيزهاى خانه پيامبر(ص) دست نزده است؛ چون اعراب مدينه و مكه و شريف مكه، بقيه وسايل را غارت كرده بودند.» محمدعلى پاشا، توضيحات او را قانع‏كننده دانست و گفت كه مقدارى از آن وسايل با را نزد شريف مكه يافته‏ايم.

ابراهيم پاشا در 1235 ه. ق پس از تخريب كامل «داريه» از حجاز به سوى مصر رفت و اهالى «داريه» را مجبور به مهاجرت كرد. عبدالله بن سعود را همان سال به استانبول فرستادند كه در آنجا و در كاخ باب همايون اعدام شد. در همان زمان، بسيارى از پيروان عبدالله را نيز در بخش‏هاى متعدد امپراتورى عثمانى، اعدام كردند.


نتيجه سخن‏

مى‏توان گفت كه فتنه وهابيت، فاجعه‏اى براى اسلام بود. وهابيون خون مسلمانان بى‏گناه را ريختند و بسيارى از اموال را نابود و غارت كردند.احاديثى از پيامبر در دست است كه وقوع اين حادثه را پيشگويى كرده بودند. يكى از مهمترين آن‏ها چنين است: «گروهى از مردم شرق ظهور مى‏كنند كه مدعى طرفدارى از قرآن هستند، اما ادعاى آن‏ها تظاهرى بيش نبوده و تيرهاى زيادى از كمان همان ادعا، به سوى اسلام رها خواهند كرد.

تحليق (تراشيدن سر) از ويژگى‏هاى بارز اين گروه است و اين حديث كه در اين رابطه به طرق گوناگون نقل شده، متفق‏القول به وهابيون نسبت داده شده است. زيرا وهابيون تنها گروهى از مسلمانانند كه اجباراً بايد موى سر خود را بتراشند. «سيد عبدالرحيم عبدالله»؛ مفتى زبيد، معمولاً مى‏گفت، براى رد وهابيون نيازى به تأليف كتاب نيست. حديث تحليق به تنهايى براى اين منظور كافى است.

يك زن وهابى كه مجبور به تراشيدن موى سرش بود، به عبدالوهاب اعتراض كرده و گفت: «شما كه زنان را مجبور به تراشيدن موى سر مى‏كنيد، بايد مردان را نيز وادار سازيد كه ريش خود را بتراشند، زيرا ريش آنها برايشان حالت همان زينتى را دارد كه موى زنان برايشان دارد.» محمدبن عبدالوهاب نتوانست پاسخى منطقى به اين استدلال زن بدهد.

از جمله موهوماتى كه وهابيون به آن عقيده داشتند، ايرادگيرى سخت آنها بر «توسل» بود، گرچه احاديث معتبرى در تأييد آن وجود دارد. وهابيون همچنين از مردم مى‏خواستند كه در پايان سخن، به پيامبر توسل نجويند و بخصوص در «منى» بر اين نشانه شرك، اصرار داشتند. يك بار، مرد نابينايى را كه به پيامبر توسل جسته بود به نزد محمدبن عبدالوهاب آوردند و او هم به دليل تخطى نابينا از فرمانش، او را محكوم به اعدام كرد. از اين گونه حوادث در تاريخ وهابيت بسيار است كه در اين اندك نگنجد.

.......................................................................................................
منبع:‏كيهان فرهنگي، شماره 222
مجلات >‏كيهان فرهنگي>شماره 222

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8505140151