دين در روسيه , مهدی علاقیند
دين در روسيه
متنوع است
روس ها در قرن دهم به مذهب
ارتدكس گراييدند. اين مذهب در حال حاضر در كشور برتري دارد. قريب به يك چهارم
جمعيت از مذهب ارتدكس پيروي ميكند.
مسلمانان دومين گروه ديني روسيه را
تشكيل ميدهند. اكثر آنها در جمهوري هاي چوواش و باشقيرستان در بخش ميانه ولگا و چچن،
اينگوش، آستياي شمالي، كاباردينا بالكاريا و داغستان در قفقاز شمالي
متمركز هستند. جوامع نسبتاً كوچك يهودي، مسيحيان پروتستان، كاتوليك و بودايي نيز در روسيه وجود دارد.
رشد تعداد پيروان اديان خارجي ( غير
ارتدوکس)
باعث نگراني قانونگذاران روس شد. در سال 1997 حكومت قانون آزادي ديني سال 1990 را
مورد تجديد نظر قرار داد تا به اين ترتيب مذاهب را به دو بخش اديان سنتي روسيه و اديان غريبه تقسيم كند. در اين
تقسيم بندي، مسيحيت،
اسلام، دين بودايي و يهوديت به عنوان تنها اديان سنتي روسيه اعلام گشتند. قانون
فعاليت سازمان هايي كه به ديگر اديان تعلق دارند را محدود كرد. اين سازمان ها بايد طي 15 سال هر
سال ثبت نام شوند تا اينكه بعد از اين مدت موقعيت بهتري كسب كنند. طي اين مدت آنها
نميتوانند كتب ديني خود را منتشر، توزيع يا تعليم دهند هرچند حق شركت در فعاليت
خيرخواهانه را دارند.
تاريخچه مسيحيت در روسيه:
امير ولاديمير
اول ( 1015-972) اولين شاهي بود که مذهب ارتدوکس را مذهب عمومي روسيه قرار داد. او پس از به قتل رساندن برادرش در جنگ قدرتي که
بينشان درگرفته بود طلب عفو کرد. براي خدايانش قرباني کرد، اما خدايان بي جان و بي
قدرت نمي توانستند به آرامش روحش کمک کنند و کم کم خود او نيز درک کرد که از دست اين
خدايان کمکي ساخته نيست اما در انتخاب دين ديگري ترديد داشت و شناخت خداي واقعي
برايش مشکل بود و همچنين از افتادن در دامان خداي تقلبي ديگر نيز واهمه داشت. در کيف
مسلمانان و کاتوليک هاي روم و يونان زندگي مي کردند و ولاديمير در قبول حرف آنها
ترديد داشت. او تصميم گرفت ده نفر را به سرزمين هاي مختلف بفرستد تا کشف کند چه کسي
درست مي گويد.
فرستادگان پس از بررسي ها اعلام کردند
که بيش از همه از ديني راضي هستند که يوناني ها از آن پيروي مي کنند. ولاديمير از
پيدا کردن خداي واقعي بسيار خوشنود شد و بيش از همه خوشحال شد که بالاخره مي تواند
به درگاه خداي واقعي دعا کند.
اما در اينجا مشکلي وجود داشت، ولاديمير
نمي خواست از يوناني ها بخواهد او و مردمش را مومن به دين خود کنند ، پس تدبيري
انديشيد. فرستادگانش را به حضور امپراطوران واسيلي و کنستانتين در قسطنطنيه فرستاد
و از آنها دو چيز را خواهان شد دينشان و ازدواج با خواهر آنها شاهزاده آنا را.
يوناني ها از روس ها ترس تاريخي داشتند
– در
زمان حکومت « آلگ » ترس از اميران کشورگشا و شجاع روس در جان آنها نشسته بود و از
طرف ديگر خود ولاديمير هم در تهاجمي شهر غني « خرسون » يوناني ها را هم تصرف کرده
بود در ضمن ولاديمير تهديد کرده بود- که اگر با ازدواج او با خواهرشان موافقت
نکنند به قسطنطنيه لشکرکشي خواهد کرد به اين
دلايل شاهزاده آنا ازدواج با ولاديمير را پذيرفت.
آنا راهي خرسون شد و کشيش هاي قسطنطنيه
ولاديمير را در کليسا غسل تعميد دادند و به محض مسيحي شدن ولاديمير تمام درباريان
نيز به مسيحيت گرويدند و غير از آن ولاديمير دستور داد تمام مردم به ساحل رود «دنپر»
رفته و همه غسل تعميد داده شدند. بدين ترتيب اجداد روس هاي کنوني، مسيحي شدند.
امروزه کليساي ارتدوکس را کليساي شرق مي
نامند. در مکتب ارتدوکس کليسا موسسه اي الهي است و در اينجاست که روح القدس بشر را
مبارک کرده و به او قدرت رستگاري مي بخشد ، کليسا به عنوان « بدن مسيح » از هر چيز
دنيايي و جسمي بالاتر و ارزشمندتر است. کليسا نبايد تابع هيچ گير و بند دنيايي
باشد اما مثل هر پديده اجتماعي ديگر مجبور به پذيرفتن قوانين دنيوي و نظم اين جهاني
است و نه تنها رابطه با نهاد هاي بيروني بلکه زندگي درون کليسا هم قوانين مخصوص به
خود را دارد. کليساي ارتدوکس تمام جهان را جولانگاه خود مي داند اما عمده فعاليتش
در روسيه، اروپاي شرقي ، بالکان و خاورميانه است.
کليساي جهاني ارتدوکس از تعدادي کليساهاي
منفرد منطقه اي تشکيل مي شود و کليساهاي منطقه اي هم از تعدادي سر اسقف ها تشکيل مي
شود و خود سراسقف گري ها نيز از کليساهاي محلي.
تا اواسط قرن 15 کليساي روسيه تحت
نظارت کليساي يونان اداره مي شد در سال 1589 در زمان سلطنت تزار فئودور با کوشش
باريس گودونوف، نهاد اسقف اعظم در روسيه تاسيس شد. «ائوف مقدس » اولين اسقف اعظم
مسکو منصوب شد و در ماه مه 1590 جرمي اسقف اعظم قسطنطنيه، مجمع کليسايي تشکيل داد
که تاسيس نهاد اسقف اعظم مسکو را تاييد کرد. در سال 1700 بعد از درگذشت اسقف اعظم
آدريان ، استفان ياورسکي مطران ريازان به عنوان کفيل اسقف اعظم منصوب شد در شرايط
کفالت 20 ساله اسقف اعظم، پترکبير به اصلاحات ريشه اي در رياست عالي کليسا پرداخت.
در سال 1718 پتر به فئوفان اسقف پسکوف دستور داد طرح تاسيس هيات رئيسه روحاني را که مي بايد جاي نهاد اسقف اعظم را بگيرد، تدوين
نمايد.
عدم وجود يک حاکميت مقتدر در شاخه شرقي
مسيحيت و همينطور در کليساي ارتدوکس و نزديکي فيزيکي آن به سلاطين بيزانس و بعداً
سلاطين ملي-محلي به تابعيت عملي کليسا از دولت در روسيه منتهي شد. هماهنگي بين دين
و دولت در زمان امپراتوري يوستينيان شکل گرفت و باعث بوجود آمدن تضمين همکاري دو نهاد در آيين نامه مذهبي پتر گرديد. در سده
هاي 12-15 بين کليسا و شاهزادگان برخوردهايي بوجود آمد که البته همين برخوردها
نشانه آن است که کليسا خودمختار بوده است.
به زير سلطه گرفتن کليساها از سوي
فرمانروايان روس پس از قطع رابطه مسکو با کليساي جهاني و خودمختاري مذهبي روسيه از
سال 1448 آغاز شد و از اين پس بود که زبان کليسا بکلي کوتاه شد و تقريباً به اداره
دولتي اعتراف به گناهان تبديل و همين موضوع باعث دوري توده هاي مردم از کليسا شد.
بگونه اي که به گزارش روحانيون پس از لغو حضور اجباري نظاميان براي انجام مراسم
دعا از سوي حکومت بيش از 90 درصد نظاميان از رفتن به کليسا امتناع کردند.
کار دخالت حکومت در کليسا تا به آنجا پيش
رفت که جمعی نيکلاي دوم را براي احراز مقام اسقف اعظم نامزد کردند! نيکلاي دوم نيز
مخالف خروج کليسا از چارچوب دولتي بود. همانطور که گفته شد تا قبل از پترکبير کليسا
اختيارات بيشتري داشت اما بعد از او رابطه تنگاتنگ کليسا و دولت باقي ماند. مجموعه
دولت و حاکميت روسيه به هيچ رو از کليساي ارتدوکس اين کشور جدا نبود. کليسا تقدس
بخش حاکميت و شريک در قدرت بود و همين موضوع بود که کليساي ارتدوکس روسيه را از کليساهاي کشورهاي غربي متمايز مي کرد.
انقلاب بلشويکي 1917 ، تزاريسم و کليساي
ارتدوکس و کلاً مذهب در روسيه را با هم زير و روکرد. اين انقلاب همراه براندازي
تزار مبارزه سرسختانه اي را با کليسا و مذهب آغاز کرد. تزار نابود شد اما کليسا با
وجود اينکه بسيار ضعيف شد از ميان نرفت مبارزه کمونيست ها با مذهب چند مرحله داشت.
مرحله اول در آغاز انقلاب بود که کمونيست ها ، مذهب را با به عنوان « افيون » توده ها معرفي کردند. در
ژوئن 1917 قبل از به قدرت رسيدن بلشويک ها و در دوران دولت موقت تغييرات مهمي در
روابط دولت و کليسا به وجود آمد و چندين قانون نظير لغو محدوديت هاي مذهبي و آزادي
مذهبي و برابري اديان تصويب شد. اما با به قدرت رسيدن بلشويک ها در اکتبر 1917
رابطه کليسا و دولت دچار تغييرات شگرفي شد و در اينجا بود که اعلاميه حکومت درباره
جدا بودن دين و سياست و همچنين مدارس و کليسا و ممنوعيت آموزش هاي مذهبي صادر
گردید و مطلبي که باعث ضربه سنگين به کليسا شد همين ممنوعيت آموزش هاي ديني بود.
در مراحل بعدي به دستور لنين و تروتسکي
کل اموال کليسا به نفع مردم مصادره شد ( کليسا صاحب بزرگترين مزارع و چراگاه ها
بود).
کليساها تخريب يا بسته شده ، جواهرات و
وسايل گران قيمت ، تابلوها، صليب ها و ظروف طلايي جواهر نشان کليسا که براي مومنين
بسيار محترم و با ارزش بود مصادره شد. بسياري از مقامات کليسا اعدام شدند و برنامه
هاي 5 ساله اي براي دين زدايي توسط فردي به نام ياروسلافسکي انجام مي شد.
دين زدايي در سال هاي 1937-1936 به اوج
خود رسيد. در اين دوره استالين وحشيانه ترين سرکوب ها را در پيش گرفت. در زمان جنگ
جهاني بود که مقامات دولتي کليسا قبل از همه مردم را براي بسيج عمومي دعوت کردند
در بين سال هاي 1945-1943 از شدت فشارها کاسته شد و تا چند سال همين روند ادامه
داشت و کليسا کاملاً در خدمت دولت قرار گرفته بود. از سال 1941 تا پايان جنگ جهاني،
استالين از مذهب به عنوان ابزاري براي مقابله با هيتلر و دفاع از روسيه استفاده
کرد، سختگيري ها به شدت کاسته شد تا آنجا که حتي مي توان آنرا تسامح دینی ناميد.
موضوع جالب آن است که ارتش پيروز هيتلر در مناطق اشغالي خود کليساهاي ارتدوکس
مخصوص آلماني ها را راه اندازي مي کرد.
در دهه 60 خروشچف اعلام کرد که تا سال
1980 بايد وارد مرحله کمونيزم شويم و چون کليسا با اين روند موافق نبود دوباره دين
زدايي آغاز شد. البته قبل از آن و بعد از پايان جنگ جهاني اجازه فعاليت محدود به
کليساها داده شد اما با تبليغات ضد ديني
شديد دولتي بود و اجازه فعاليت کليسا تا
حدودي که منافع کمونيست ها را در خطر قرار ندهد.این آزادی محدود هدف هاي تبليغاتي
رژيم را نيز تامين می کرد آنها مي خواستند نشان دهند در شوروي آزادي مذهبي وجود
دارد و کسي را براي پيروي از دين خاصي مؤاخذه نمي کنند، اما خروشچف همان عقايد ضد
مذهبي استالين را داشت و مي کوشيد فعاليت هاي مذهبي را هرچه بيشتر محدود کند.
در زمان برژنف روابط کليسا و و دولت
کاملاً جنبه رسمي داشت ، کليسا به دولت کمک هاي زيادي مي کرد. در اين دوره نهادهاي
مذهبي رسمي آزادي بيشتری پيدا کردند ولي در نهايت کنترل آنها در دست حکومت بود. در
اين دوره، جراحتي به پيکر کليساي ارتدوکس وارد شد که باعث از بین رفتن بي اعتبارش شد و آن همکاري عمده کليسا
با دستگاه هاي امنيتي بود. در دوره حکام بعدی کرملين هم این وضعیت یعنی اندک بودن آزادي
مذهبي به همراه تبليغات ضد ديني و همکاري کليسا با دولت ادامه داشت.
در سالهاي بعد 1985 يعني دوره گورباچف،
با ظهور فضاي باز سياسي در شوروي به مرور مذهب، کلیسا و آزادي هاي ديني مطرح شدند
و قوانين ضد مذهبي در اثر فشارهاي اجتماعي يکي بعد از ديگري لغو گردید. با بوجود
آمدن جو مناسب، کليساي ارتدوکس داعيه بازپس گرفتن اموال مصادره شده اش را مطرح کرد
و توانست از حکومت قول هاي مساعدي را در اين زمينه بگيرد. در سال 1988 گورباچف
هزارمين سالگرد مسيحي شدن روس ها را جشن گرفت.
بعد از فروپاشي شوروي خلاء معنوي بزرگي
در جامعه پديد آمد که خطر برهم خوردن نظم جامعه را در پي داشت، مشکلات اقتصادي و
اجتماعي فشار عجيبي را بر گردن جامعه نهاد. مردم تشنه بودند و مبلغان اديان مختلف
به سوي آنان سرازير شدند. در اين فضا که مردم نيازمند عرفان و انواع کالاهاي معنوي
بودند برخي از گروه ها با درک سريع اين نياز شروع به تبليغ عقايد مذهبي خود کردند.
مکتب هندوي کريشنا با تبليغاتش توانست 700 هزار طرفدار براي خود گردآورد. امروزه
فرقه ائوم سينريکه ژاپني در روسيه حتي بيشتر از ژاپن طرفدار دارد. تمام گروه هاي
تبشيري مسيحي مبلغان و وعاظ خود را به روسيه فرستادند تا از اين فضاي آماده
استفاده کرده بر تعداد طرفدارانشان بيفزايند. کليساي ارتدوکس نيز شروع به کار کرد
6000 کليسا راه اندازي و بازسازي شد، مراسم عيد ميلاد مسيح جشن گرفته شد و ...
دولت نيز از طرف ديگر سعي در کسب مشروعيت
معنوي داشت. و کليسا هم به دنبال به دست آوردن مقام معنوي خود در زمان تزارها بود
و مي خواستند هر طور شده کليساها، ديرها، اموال و جواهرات مذهبي خود را پس بگيرند
و با همه اين حرف ها قابل درک است که در روسيه کليسا و دولت هميشه به هم وابسته
بوده اند. دولت نيز براي کسب مشروعيت به کليسا محتاج است ، يلتسين قبل از سفرهاي
مهم خارجي با پاتريارک ملاقات مي کرد و به قول روس ها دعا مي گرفت. مقامات ارشد سياسي
در مراسم مذهبي کليسا شرکت مي کردند. در زمان انتخابات پارلماني همه گروه هاي سياسي - حتي کمونيست ها - در کنفرانس خلق روس در کليسا شرکت کرده از کليسا
براي خود مشروعيت مي گرفتند. ملاقات هاي مداوم يلتسين و مقامات کليسا شائبه نزديکي
آنها به دولت را تقويت و کليسا کلاً در گروه هواداران يلتسين قلمداد می شد.
کليساي ارتدوکس با گرايش هاي ناسيوناليستي
از يک نيروي اجتماعي و مذهبي صرف خارج شد و مسيحيت در روسيه رنگ و روي روسي گرفت.
رهبران کليسا پژواک برجستگي تاريخي خود را سر دادند و در ادعيه خود از پروردگار
متعال برکت « اسلاوها » را خواستند. به عبارت ديگر کليساي ارتدوکس روسيه خود را
نگهبان معنوي يک دژ ملي قمداد مي کرد و همين گرايش ناسيوناليستي باعث روي آوردن
همه گروه هاي سياسي از نئوناسیوناليست ها گرفته تا ليبرال ها به جايگاه حمايتگر کليسا
شد آنان اميدوارند کليسا آنها را در نبرد عليه کهنه گرايي کمونيست ها ياري دهد.
با وجود تمام موارد قابل توجه، مشکلات بسياري
نيز در راه کليساي ارتدوکس وجود دارد. اولين مشکل حضور گروه هاي مسيحي ديگر است که
لشکر مبلغانشان را به روسيه فرستاده اند. تعداد مسيونرهاي مذهبي آمريکا مرتب در
حال رشد است. حرکت هاي گروه هاي مسيحي پروتستان در روسيه که کاپيتاليسم و فرد گرايي
را ترويج مي کنند با ارزش هاي اخلاقي ارتدوکس روسي که فداکاري و جمع گرايي را تبليغ
مي کنند کاملاً در تضاد است و اين مشکلات نه تنها از نظر معنوي و روحاني بلکه از
نظر سياسي هم اهميت دارد. موضوع ديگر لکه ننگ همکاري کليساي ارتدوکس با دستگاه هاي
امنيتي است که به هيچ عنوان قابل انکار نيست کليسا با عدم انکار اصل اين همکاري از
روشن کردن ميزان و محدوده اين همکاري طفره مي رود. و اين موضوع از آنجا بسيار مهم
است که کليسا ها در برخي از کشورهاي بلوک شرق به همکاري با دستگاه هاي امنيتي
اقرار کرده و از مردم عذر خواهي کرده است اما کليساي روسيه از چنين اقدامي امتناع
کرده اند و با وجود آنکه در اثر فشار عمومي کميسيوني برای روشن شدن حقیقت امر تشکيل
شد نتايج آن هنوز اعلام نگردیده و اين موضوع باعث ضربه ديدن کليسا شده است. مشکل ديگری
نیز وجود دارد: در قانون اساسي روسيه - که
از قانون اساسي فرانسه گرته برداري شده است – ترکيب دين در
عيار قدرت سياسي حداقل از نظر حقوقي بسيار کم است در حالي که کليسا خود را حامي دين
مردم مي داند و به گونه اي رفتار مي کند مثل اينکه مسيحيت ارتدوکس دين رسمي کشور
است و همين موضوع کليسا را در تنگناي سياسي و مذهبي مي گذارد.
از آنجا که در روسيه مسلمانان کم نيستند،
يهوديان و دگرانديشان غير ديني نيز حضور دارند، بنياد سياسي تمام سيستم هاي فدراتيو
بر پذيرش اين فرضيه استوار است که تداوم حيات اجتماعي در گرو احترام به آرا و عقايد
مختلف مي باشد حال اگر کليساي ارتدوکس روسيه بر رسالت ويژه و انحصاري خود در تنها
مذهب نجات بخش روسيه پافشاري کند و اين موضوع به گسستگي هاي اجتماعي و سياسي دامن
خواهد زد.
با وجود تمام اين مطالب نقش کليسا در
زندگي اين مردم بسيار قوي است و رهبران کليسا با توجه به مبارزه هاي ضد ديني اکنون
آن چيزي را دارند که مردم آنرا طلب مي کنند. در کشوري که مذهب ، اوج و فرودهاي بسياري
را پشت سر گذاشته و هفتاد سال يک ايدئولوژي ضد ديني بر آن حکومت کرده. بازگشت
پرشور مردم به سوي اين موضوع، بسيار قابل
تامل است.
تاريخچه اسلام در روسيه:
چندی پیش در روسیه یک هزار و دویستمین
سالگرد ورود اسلام به روسیه جشن گرفته شد. در مورد تاریخ ظهور اسلام در روسیه نمی
توان تاریخ دقیقی تعیین کرد. هجوم اعراب به سرزمین ایران در زمان ساسانیان بین سال
های 650 تا 800 میلادی اتفاق افتاد که طی
آن، ماورای قفقاز نیز به زیر سلطه آنان درآمد و مردم به اسلام گرویدند. با توجه به
این که محدوده ای از ماورای قفقاز امروز جزئی از سرزمین روسیه بشمار می رود، می
توان ظهور اسلام در این سرزمین را حدود
دوازده قرن قبل دانست. به این ترتیب می توان گفت اولين مسلمانان، زماني در روسيه حضور
داشتند که دولت روسيه به معناي امروزي وجود نداشت، اما اولين مسلماناني که تاريخ
روسيه آنها را به ياد مي آورد خزر ها هستند که جزو قبايل باديه نشين بشمار می
رفتند، خزرها در مناطقي چون حوزه رودخانه دون، مناطق نزديک به کوه هاي قفقاز مستقر
بودند و اعراب مسلمان به اين منطقه آمد و رفت داشتند. زبان خزرها شبيه بلغارها بود و در حدود سال 650
اين دو قوم دولتي بوجود آوردند که در راس آن خاقاني به نام « آشين » قرار داشت.
جنگ خزرها با اعراب از سال 654 ميلادي
آغاز شد و سرانجام با پيروزي اعراب در سال 735 پايان يافت. فاتحان خاقان را مجبور به پذيرش
اسلام کردند و به دنبال خاقان بسياري از اطرافيانش نيز مسلمان شدند گرچه عده ای از
اشراف خزر اسلام را نپذيرفتند و به آداب و رسوم بت پرستي خود ادامه دادند.
در سال 709-799 خاقاني به نام باديه دين
يهود را دين رسمي قرار داد. با اين وجود خزرها با پيروان اديان ديگر ازدواج مي
کردند. در ميان عامه مردم به جز دين رسمي، اديان اسلام مسيحيت و بت پرستي رايج بود
و همزيستي اديان مختلف در اين سرزمين باعث تسامح ديني و جلب مهاجران کشورهاي ديگر
شد. تجار اسلاو کالاهاي خود را به کنار خزر مي آوردند و پس از پرداخت يک دهم ارزش
کالا به حاکم به تجارت مي پرداختند با به دست آمدن گنجينه هاي سکه هاي نقره عربي
دراين مناطق مشخص شد که تجارت اعراب در اين مناطق در قرن 8 و7 برقرار بوده است.
شهرهاي مهم تارجي ايتيل در کرانه ولگا و سرکل در کرانه رود دون از مراکز تجاری آن
روزگار بودند. مسلمانان در ايتل پايتخت خزرستان زندگي مي کردند و در آنجا محلات ،
بازارها، مساجد و مدارس مخصوص خود را داشتند. در اواخر قرن 9 نظاميان روس براي
گذشتن از خزرستان و رفتن به درياي سياه حتي موافقت خاقان را هم نمي پرسيدند. همه
حکام روس در قرن هاي 10-9 بر عليه خزرها لشگرکشي کردند. اسلاوهايي که در قرون 6-4
از آوارها آزار بسيار ديده بودند ، خزرها را به عنوان ورثه آوارها شناخته و سعي
داشتند آزارهاي ديده شده را به آنها برگردانند. در اين زمان حتي گرفتن ماليات هم
به لشگرکشي شباهت داشت. با قدرت گرفتن روسيه کيف، خزرها خود را سپري در برابر
حملات روس ها تلقي مي کردند. حکام خزرستان براي دريافت کمک هاي بیشتر از مسلمانان،
خطر حمله روس ها را خيلي بزرگتر از آن چيزي که بود جلوه مي دادند و البته موضوع ديگري
هم براي اين غلو وجود داشت و آن همکاري
تاريخي خزرها با روس ها و بيزانس ها برعليه اعراب بود که خزرها سعي داشتند آنرا از
ذهن تاريخ پاک کنند. در اواخر قرن دهم ولاديمير مقدس با حمله ويرانگرانه اي
خزرستان شرقي را نابود کرد. اما در کريمه ( غرب ) خزرها باقی ماندند ولی بازهم تحت
سيطره بيزانس بودند و هر دو گروه کم کم دين ارتدوکس را پذيرفتند.
بعد از سال 1083 که فرزند سوياتوسلاو
به کريمه برگشته و خزرهايي را که باعث تبعيدش شده بودند را نابود کرد ديگر اسمي از
خزرها در تاريخ نيامد. قبل از اين تاريخ خزرها در روسيه نفوذ داشتند و همينطور روس
ها از آنها به عنوان سپر محافظ در برابر
اعراب استفاده مي کردند.
سومين قوم مسلماني که با روس ها رابطه
داشتند بلغارها بودند. اين قوم که در سال 922 مسلمان شده بودند در مبارزاتشان بر
عليه خزرها از حمايت حکومت بغداد برخوردار بودند و اسلام در کرانه ولگا ريشه
دوانده بود. سپاه روسيه به رهبري ولاديمير مقدس بلغارستان را تصرف کرد. در تاريخ
ثبت شده است که ولاديمير با علاقه به سخنان مبلغان اسلام که مي گفتند :« ما به خدا
و رسولش که به ما مي آموزند که گوشت خوک و شراب نخوريم تا رستگار شويم ايمان داريم.»
گوش مي داد اما چون شراب رکن اصلي شادابي
سربازانش بود اسلام را نپذيرفت اما چهار فرستاده اش که براي تحقيق درباره اسلام به
خوارزم رفته بودند مسلمان شدند پذيرفتن دين از سوی وی بايد مسئله اي پيچيده تر
باشد چون او با وجود اينکه اديان يهود و کاتوليک خوردن شراب را منع نمي کردند آنها
را هم نپذيرفت و سرانجام دين ارتدوکس بيزانس را پذيرفت. شايد به این دليل که اتحاد
با کشور قدرتمند و قوي بيزانس از نظر نظامي به نفع روسيه کيف تمام مي شد. جنگ بين
حکام روس و بلغارها تا سال 1229 ادامه داشت تا در اين سال قرار داد صلح بسته شد.
در قرن 11 در مناطق هم مرز با بلغارستان – شمال شرقي روسيه – مبارزه دين
ارتدوکس با بت پرستي محلي و اسلام ادامه داشت و بلغارها نيز براي اسلام تبليغ مي
کردند.
هرچند که اين تبليغات در مسلمان شدن
مردم اين مناطق موثر نبود. اما مسيحي شدن آنان را هم به تاخير انداخت. گفته می شود
بلغارهايي که به روستاهاي روسي حمله مي کردند مردان را کشته کودکان را فروخته و
زنان را به عقد خود در می آوردند در نتيجه اين ازدواج ها کودکاني با اسامي اسلامي
در اين مناطق ماندند. از طرف ديگر اهالي سوزدال و موروم به دهکده هاي بلغاري حمله
مي کردند کودکان اسير را خدمتکار ساخته و زنانشان را از آن خود می کردند و حاصل اين
ازدواج ها کودکان بلغاري با اسامي روسي بودند و تفاوت اين دو قوم نژادي نبود بلکه
مذهبي بود. به عقيده تاريخدانان روس روند هم آميزي بلغارها و ساکنان مناطق همجوار
رود اوکا و رود ولگا براي شکل گيري قوم روس کبير اهميت فراواني داشت.
روسيه در قرنهاي 2 الي 9 با خزرستان ، بلغارستان و خوارزم روابط بازرگاني
داشت. با مسلمان شدن بلغارها و اکثر ساکنان خزرستان پيوندها محکم شد. روسيه و
بلغارستان پوست حيوانات خزدار ، بردگان ( اسراي جنگي ) موم و عسل را به خوارزم مي
بردند. معاملات تجاري گسترده اي از طريق کاروانهاي کشتي هاي بازرگاني و از طريق
رود ولگا و خاک بلغارستان صورت مي گرفت، تجار مسلمان حتي به اميرنشين ولاديمير و
سوزدال و مناطق بالتيک و درياي سياه هم راه يافته بودند. آنها با تجار روس معامله
مي کردند ، رود اوکا را « روس » و ولگا را ايتيل مي خواندند. در قرن هاي 10-9
روابط عرب ها با روسيه و بيزانس بسيار نزديکتر بود تا با اروپاي غربي و با سقوط خزرستان
اين روابط مستقيم و توسعه يافته تر شد، با وجود اينکه پچنگ ها ، پولوستي ها و
تاتارها اغلب اسلام را از طريق روسيه شناختند اما بعدها اين روابط به رابطه بين
مسلمانان و مسيحيان تغيير ماهيت داد و اين موضوع علل ريشه اي دارد. براي مثال در
قرون وسطي و حتي بعد از آن تفاوت در مذهب به معني تفاوت در اعتقادات معنوي، اخلاقي
و حقوقي بوده و هست.
رابطه روسيه با ايران و ترک زبان ها هم
از طريق رود ولگا و درياي خزر و هم از طريق مسير معروف اسکانديناوي به بيزانس بود.
ابريشم، مرواريد، طلا ،نقره، فلفل، مشک، سنگ هاي قيمتي و جواهرات و ظرف شيشه اي را
از هند خوارزم و ايران به قفقاز شمال شرق روسيه بلغارستان و البته عمدتا به مناطق
ولاديمير توسط تجار عرب خوارزمي و فارس ها برده مي شد. چيز ديگري که در مشرق زمين
خواهان بسيار داشت کتاب هاي روسي بود و به جز اين مواد، عسل ،ماهي، پوست ، چوب و
شمشير به شرق برده مي شد . همينطور فلزات
رنگين، اسلحه از نوگورود، اسکانديناوي و مناطق بالتيک از طريق سوزادان به
بلغارستان و از آنجا به خوارزم و ايران صادر مي شد. اين تجارت های گسترده ترانزيتي باعث شد که پايتخت
بلغارستان تا اوايل قرن 13 به شهري بزرگ و مستحکم با جمعيت زياد تبديل شد.
چرم يکي از مهمترين توليدات بلغارها بود که آنرا به روس ها هم آموزش دادند
تجار بلغاري واسطه بين تجار روس و تجار مسلمان که از بغداد، خوارزم و ايران مي
آمدند را ايفا مي کردند. مسير ديگري که مورد استفاده قرار می گرفت مسير طولاني و خطرناکي بود که از طريق
درياي خزر و صحرا تا خوارزم ادامه داشت. روابط خانوادگي بين بلغارها و روس ها
ادامه داشت و ازدواج شاهزادگان کشورها با هم مرسوم بود از سوي ديگر کوچ نشينان دشت
هاي روسيه با يکديگر مي جنگيدند و هر کدام پیروز مي شد، سرزمين ديگري را اشغال مي
کرد. در اين زمان پچنگ ها که عمدتاً تحت تاثير سرپرستي بيزانس بودند موفق شدند بعد
از مبارزه اي طولاني نه تنها نظام اجتماعي بلکه اقتصاد و فرهنگ خزري را نابود
کنند. بعدها در قرن 11 پچنگ ها مسلمان شدند. امپراطوري بيزانس بيشتر از آنکه با
روس ها رابطه داشته باشد با مسلمانان روابط گسترده اي داشت. گروهي از پچنگ ها به
موج کوچ نشيناني که به روسيه حمله مي کردند پيوستند و جالب توجه است که بخشي از
آنها ملت ترک زبان کاگائوز را که هنوز وجود دارند را تشکيل دادند. اما گروه هاي ديگر
پچنگ ها از زمان اولين پيمان صلح با کيف روابط نزديکی با روس ها داشتند. يکي از
امراي منفور کيف که توسط مردمش از مقام خود برکنار شده بود، نزد آنها فرار کرد. حتي
گروه هايي از پچنگ ها به امراي گالتسکي خدمت کرده اند. پس از شکست پچنگ ها در 1036
توسط ياروسلاو خردمند بازماندگان قبايل کوچ نشين به اتحاد قبايل « ترک » يا « غوز
» ملحق شدند. غوزهاي شاخه جنوبي قبيله اي نيرومند بودند ، اين گروه بودند که به
طرف غرب حرکت کردند و تمام خاورميانه را به تصرف در آورده و امپراطوري سلجوقي را ايجاد
کردند. با وجود اينکه غوزهاي شمالي براي رسيدن به مرزهاي بيزانس به روسيه حمله نمي
کردند اما با روسيه برخوردهايي هم داشتند و بعد از آن که به بيزانس رفتند اما در
مجموع 20 سال را در دشتهاي جنوبي روسيه ساکن بودند. ولاديمير منوباخ امير کيف در
سال 1103 به دليل ترس از حمله قبيله پولوتسي ( قيچاق ها ) آنها را به روسيه آورد و
ساکن کرد.
و به همين دلايل در قرن 11 شهرک مرزي
تورچسک ترک نشين بود .در اوايل قرن 12 قوم ترک زبان ديگري معروف به برندي که احتمالا
از قيچاق ها جدا شده بودند در روسيه ساکن شدند .و در اواسط قرن همه کوچ نشينان ترک
زبان با هم متحد شده اتحاديه جديد قره قلپاق را تشکيل دادند که با قيچاق ها مخالف
بودند . بعدها همه گروه هاي ترک زبان به مراکز قدرت روس ها نزديک شدنددر این اثنا
میان قبایل ترک و روس ها ازدواج هایی صورت گرفت و در اين نکاح ها بسياري از روس ها
اسامي ترکي به خود گرفتند البته بخش عمده کوچ نشينان ترک زبان، دين اسلام راپذيرفتند
اما در عين حال روابط دوستانه شان را با
روس ها حفظ کردند . کوچ نشينان دشت ها در يک برخورد دوگانه هم به روس ها حمله مي
کردند و هم در عين حال جلوي حمله قبايل ديگر را به روسيه مي گرفتند و به مرور زمان
قبايل مخالف روس ها نظرات خود را تغيير دادند و اگر چه اولين پولوسستي ها در دشت هاي
جنوبي به روسيه حمله مي کردند در قرن هاي بعد در کنار امراي روس مي جنگيدند .
ولاديمير مونوباخ ( 1125-1053 ) زنجيروار
به پوستي ها حمله مي کرد در اولين لشگرکشي او 20 خان پولوستي کشته شدند. در نتيجه
بسياري از اين قبايل به ماوراي رود دون و ولگا و حتي قفقاز رفتند و پس از اين در تاريخ پولوستي مرحله جديدي آغاز شد که در آن
پولوستي ها در کنار امراي روسي در جنگ ها شرکت جستند. در جريان اين جنگ ها اين قوم
قوت گرفته و در دشت هاي جنوبي مستقر شدند و در اين زمان پولوستي ها ديگر نه دشمنان
روس ها بلکه متحدانشان بشمار مي رفتند. ازدواج روس ها با زنان اين قبيله بسيار
مرسوم بود و البته در زمان شورش ها و طغيان ها به خان هاي آنان پناه مي دادند. در
جريان لشگرکشي ها ، روس ها و پولوستي ها هرچه بيشتر به هم نزديک مي شدند. ازدواج بين
دو گروه و روابط خوب ديگر چيز عادي شده بود و تا حمله مغول ها هيچ مبارزه نظامي بين
اين دو گروه صورت نگرفت. به همين دليل در زمان حمله مغول ها پولوستي ها در کنار
امراي روس با آنها جنگيدند. اما بالاخره تحت سلطه مغول ها قرار گرفتند. سرزمين
آنان جزء اردوي طلايي قرار گرفته و بيشترشان به کرانه رود ولگا کوچ کردند، عده زيادي
از آنها به روسيه کوچ کردند و دين ارتدوکس را پذيرفتند. به هر حال چيزي که آشکار
است آن است که در قرن 12 جنگ هاي بي ثمر بين پولوستي هاي غربي و روس ها فروکش کرد
و با حفظ خود مختاري بخشي از سرزمين روسيه شدند و طبق عقيده برخي مورخان در اين
قرن ها دشت قيچاق و روسيه کيف يک دولت چند مرکزي را تشکيل مي دادند و حتي اگر معني
اين دولت را همکاري و روابط نزديک امراي روسي و خان هاي قيچاق ( پولوستي ) و همينطور
مسيحي شدن بسياري از امراي پولوستي بدانيم از اهميت آن کاسته نمي شود. قيچاق ها با
اکثر اقوام همسايه مانند باشقيرها ، ازبک ها، قزاق ها ، تاتارها و قره قلياق ها
روابط خانوادگي داشتند. اما بعد از حمله مغول چند دسته شدند برخي به روس ها پيوسته
و مسيحي شدند و برخي به مجارستان و بيزانس رفتند اما قسمت عمده آنان در کرانه رود
ولگا تا کريمه ( اردوي طلايي ) باقي ماندند و به خاطر حضورشان، زبان غالب در اردوي
طلايي ترکي شد. آنها ضمن حفظ روابطشان با روس ها، همراه بلغارها ، خوارزمي ها و قپچاق ها جمعيت
مسلمان اردو را تشکيل دادند.
به اين ترتيب روابط روس ها و مسلمانان
از قرن هاي هشتم و نهم گاهي به صورت مبارزه مسلحانه و در موارد ديگر جاي خود را به
همکاري اقتصادي- سياسي و فرهنگي داد و حتي گاهي روابط شان تا حد آميزش قومي نزديک
مي شد و توسعه مي يافت و البته اين اقوام قبل از پذيرش اسلام نيز با روس ها رابطه
داشتند.
در قرن 13 عده از مسلمانان به حاکم نشين
روس آمدند و در آنجا ساکن شدند البته آنها روس به شمار نمي آمدند بلکه نمايندگان
کشورهاي خارجي بودند و اگرچه احساس مي کردند ميهمان هاي محبوبي نيستند ، براي
خودشان محله و مسجد ساختند و به زندگي ادامه دادند. در سال 1445 شاهزاده قاسم - يکي
از شاهزادگان قازان - ، دولتي را در کنار رود ولگا تشکيل داد و سپس بسياري از
مسلمانان به اين شهر رفتند و شروع به ساختن مساجد کردند و پس از اين بود که
مسلمانان توانستند بطور آشکار و گسترده مراسم مذهبي خود را اجرا کنند و براي به جا
آوردن فرايض ديني خود دچار مشکل نشوند. اين مسلمانان با اين که سال ها در محاصره غير
مسلمانان بودند توانسته بودند دين خود را حفظ کنند. در قرن 16 حاکم نشين روسيه بسياري
از مناطق مسلمان نشين را تصرف کرد و اين تصرف با کشتار مسلمانان، آواره کردن و خرابي
مساجد همراه بود، مسلمانان نمي توانستند مراسم ديني خود را اجرا کنند، مساجد و
مدارس ديني خراب شدند طلبه هاي ديني مورد تعقيب و کشتار قرار گرفتند، حتي به
خانواده هايشان هم رحم نشد و موضوع مهم ديگر شروع تبليغات شديد براي مسيحي کردن
مسلمانان بود و حتي کوشيدند با فراهم کردن موقعيت هاي اقتصادي و بخشيدن زمين و اگر
نشد از راه اعمال زور مسلمانان را از دين خود دور نمایند. تنها پس از جدايي کليساي ارتدوکس از دولت موقعيت
مسلمانان کمي بهتر شد. با اين همه تبليغات
مذهبي مسيحيان تا اوايل قرن 20 ادامه داشت. مسلمانان اين منطقه با سلاح ايمان و
صبر توانستند مذهبشان را حفظ کنند ، فرزندانشان را به آيين اسلام آشنا نمایند.
آنها توانسته بودند، حداقل در روستاها ، مدارس مذهبي داشته باشند. البته تا اواسط قرن
18 دولت در شهرها اجازه ساخت مسجد نمي داد.
همين فشارها و نابرابري هاي مذهبي در
قرن 17-16 به شورش هايي عليه دولت مسکو انجاميد. مسلمانان پووشره و سيبري در شورش
پوگاچف در سال هاي 1775-1773 نقش فعال داشتند و همين موضوع باعث شد دولت به خود
آمده و بيشتر به فکر اوضاع مسلمانان باشد. در اين زمان کاترين دوم که خود داراي دين
و مذهبي بيگانه بود بر تخت نشست. او دست به اعمالي زد که تا آن زمان سابقه نداشت،
دين اسلام به عنوان يک مذهب قابل قبول شناخته شد و مسلمانان توانستند مسجد و مدرسه
بسازند و با وجود انتقاداتي که به اين مدارس وارد شد بازهم به آموزش مسائل مذهبي
به مسلمانان ادامه دادند.
تحصيل و کسب علم که يکي از فرايض ديني
مسلمانان به شمار مي آمد، در بين تاتارها رونق گرفت ، نخستين محله هاي مسلمان نشين
در شهرهاي مختلف ساخته شدند و در سال 1787 چاپخانه هاي اسلامي در سن پترزبورگ و
قازان به چاپ قرآن اقدام کردند. اداره اين محل ها به عهده شورا هاي مساجد بود ، اين
شوراها اعتبارشان از آموزش مسائل ديني و قرآن بود. همه مسلمانان بر اساس توانايي
شان مي توانستند به يکي از متولیان امور مذهبي مثل معلم يا مؤذن و يا امام مسجد پول
بپردازند. آموزش هاي مذهبي در خانه و
مدرسه به گونه اي بود که يک کودک 8-7 ساله اطلاعات جامعي از مسائل ديني خود داشت.
در اين مدارس تمام منابع اسلامي آموزش داده مي شد و روحانيون، فقها و معلمان آينده
در همين مدارس آموزش مي ديدند. اين جوامع
کوچک مسلمان در روسيه زندگي مي کردند و با وجود همسايگي طولاني با روس ها عقايد
مذهبي و تاتاري خود را حفظ کرده بودند تا آنجا که تعداد کمي از مردان به زبان روسي
تسلط داشتند و زنها اصلاً روسي نمي دانستند.
در اواخر قرن 19 و اوايل 20 شخصيت هاي
مذهبي، نويسندگان و دانشمندان، هم به تاريخ ادبيات عامه و فرهنگ اقوام مسلمان تسلط
داشتند و هم به زبان روسي و فرهنگ و ادبيات غرب.
پيشرفت هاي جامعه ، هم زيستي مسلمانان
و روس ها و نياز به ارتباط با ديگر اقوام به پيدايش جنبش « جديديه » انجاميد. اين
جنبش، پايه اش بر اساس نوآوري و اصلاح گرايي در روند آموزشي و فرهنگ اسلامي بود.
اما چه طرفداران جنبش جديديه و چه مسلمانان قديمي هر دو مسلمان محسوب مي شدند و
فقط تفاوتشان در ميزان ارتباط اصول ديني با زندگي روزمره بود. با توجه به اينکه
اسلام تمام جنبه هاي زندگي يک فرد مسلمان را در بر مي گيرد و براي هر لحظه دستور
خاصي دارد شرايط جديد زندگي باعث مي شد فرد مسلمان مجبور شود خود را هم با شرايط
زندگي اجتماعي و هم با مذهبش سازگار کند. در شهرها مسلمانان مجبور بودند با غير
مسلمانان روابط اقتصادي و اجتماعي داشته باشند و از طرف ديگر پديده هاي جديد
اجتماعي مثل مجله، روزنامه، تئاتر و کنسرت ها هم عامل مضاعفی بود که مسلمانان را مجبور مي کرد زبان روسي را
آموزش ببينند . اين مسائل موجب مي شد بين مسلمانان شهري که از لحاظ سواد در سطح
بالاتري بودند و مسلمانان روستايي که از نظر سطح اعتقادات مذهبي نسبت به گذشته
کمتر تغيير کرده بودند، شکاف ايجاد شود. اما در کل مسلمانان شهري هم پا را از
چارچوب مسائل ديني بيرون نمي گذاشتند. البته اين مسئله در مناطق مختلف اشکال
متفاوتي داشت ، مثلاً شرایط مسلمانان
مناطق مرکزي روسيه و وضع مسلمانان در آسياي ميانه و قفقاز بسيار متفاوت بود ، کساني
که در قلب روس ها زندگي مي کردند و کساني که تنها همسايه آنها بودند با هم متمايز
بودند، گروه دوم هيچ محدوديت خاصي نداشتند و در سرزمين خود بودند اما گروه اول بايد
عقايدشان را حفظ مي کردند. البته بررسي سير تحول جنبش جديديه به راحتي امکان پذير
نيست زيرا مسائل اجتماعي ديگر باعث قطع اين جنبش شد.
مسلمانان در دوران اتحاد شوروي
رويدادهاي سال 1917 تغييراتی در زندگي
مردم و مسلمانان ايجاد کرد، تشکيل اتحاد جماهير شوروي با تحولات نظامي، سياسی و
اجتماعي عميق و گسترده اي همراه بود، در دهه اول اين تغييرات حکام در زندگي مذهبي
مردم دخالت نمي کردند، اما در سال 1927 اوضاع تغيير کرد و اين سال سر آغاز دين ستيزي
بود. مدارس مذهبي تعطيل شدند و در مدارس جدید به جاي آموزش هاي ديني آموزش هاي الحادي
شروع شد ، مساجد را به بهانه این که « باقي مانده هاي زمان کهن» می باشند تخريب
کردند و در نتيجه تعداد ائمه مساجد کاهش يافت. از 12 هزار مسجد 10 هزار مسجد ويران
گشت. مقامات شوروي تمام جنبه هاي فعاليت مساجد باقي مانده را ، از تعيين مسئولان
مذهبي گرفته تا مشخص کردن موضوعات موعظه
ها تحت نظر و کنترل گرفتند، در اين ميان تنها کهنسالان بودند که عقايد مذهبي شان
را آشکار مي ساختند و کودکان که به وسيله سازمان هاي دانش آموزی و پيشاهنگان، کافر
تربيت مي شدند با عقايد مذهبي بيگانه بودند.
تبعيض زيادي در مورد مسلمانان وجود
داشت، کار به جايي رسيد که رفتن به مسجد باعث انزوا مي شد و به دنبالش طرد از
جامعه ، مدرسه و محروميت از تحصيلات دانشگاهي را به دنبال داشت و کساني که به مسجد
مي رفتند، پيران ، دهقانان و کارگران بودند. جوانان و افراد تحصيلکرده به ندرت به
مسجد مي رفتند. اما افراد با زيرکي مي توانستند در خفا عقايد مذهبي خود را حفظ
کرده پنهاني به عقايد مذهبي شان پايبند بمانند. با وجود اين که بيشتر افراد مراسم
مذهبي را به جا نمي آوردند ، اسلام به عنوان پايه و اساس اصلي ساختار فرهنگي و تاريخي
مسلمانان همچنان پابرجا بود البته دولتمردان شوروي سرانجام دريافتند که مذهب چيزي
نيست که بتوان با زور آنرا از اذهان مردم زدود و از طرف ديگر بسياري از مسائل با
اعتقادات ديني حل مي شود. در زمان جنگ
جهاني دوم دين ستيزي کمرنگ شد و پس از پايان جنگ هم همينطور بود، البته هنوز هم
اگر کسي اعتقادات ديني خود را آشکار مي کرد از تحصيل و موقعيت شغلي خوب محروم بود
اما دينداران نيز صبر بيشتري پيدا کرده بودند. کميته حزب کمونيست هر روز قوانين دين ستيزانه بيشتري
را اجرا مي کرد. در آن دوره که گام برداشتن در راه اسلام براي مسلمانان يک نوع
شجاعت به حساب مي آمد اگر کسي چنين کاري مي کرد به وسيله حکومت مورد بررسي ايدئولوژي
قرار مي گرفت و تلاش می شد با هر وسيله اي که شده شخص را بترسانند. در روسيه کساني که در اين راه پر خطر گام بر مي
داشتند خود از خطرات چنيني اعمالي آگاه
بودند و همينطور مي دانستند چنين اعمالي تا چه حد براي حفظ اسلام لازم است پس با
همه اين سخت گيري ها به مسجد مي رفتند موعظه مي شنيدند و از گناهان دوري مي کردند
و براي آرامش پدر ، مادر و گذشتگانشان قرباني مي دادند.
ائمه جماعت و روحانیون مساجد مراسم
ضروري ديني را هر طور که شده اجرا مي کردند و همه اين مسائل باعث شد دين در قلب
مردم زنده بماند.
اسلام در دوره فروپاشي
از اواسط دهه 80 ميلادي که بر خورد
حکومت با دين تغيير کرد اصلاحاتي که به فروپاشي نظام کمونيستي منجر شد به افراد
متدين آزادي بيشتري داد تا به امور مذهبي خود بپردازند. مسئله تعقيب و تحقيق در
مورد افراد بخاطر اعتقادات مذهبي بسيار کمرنگ شد و مردم توانستند بدون ترس به
مساجد بروند و پايبندي خود را به مذهبشان آشکار کنند و اين عمل باعث طرد آنان از
جامعه نشود.
آموزش قرآن و مسائل مذهبي که قبلاً مخفيانه
صورت مي گرفت ، صورت آشکار به خودش گرفت، هر شخص با هر موقعيت شغلي و وضعيت تحصيلي
و اجتماعي مي توانست به مسجد رفته به وظايف ديني خود بپردازد. پس از تخريب کمونيزم
موج روي آوري به مذهب آغاز شد که البته به هيچ عنوان نمي توان آنرا يک مد اجتماعي
تلقي کرد زیرا مسئله بسيار ريشه دار تر از
اين بود و اين وجدان افراد آنها را به مسجد مي کشاند و وادارشان مي کرد مسائل مذهبي
را بياموزند و به خواسته قلبشان پاسخ دهند و هدايت اين قلبهاي آماده بر عهده
امامان مساجد بود.
امروزه مساجد تلاش می کنند به وظيفه
اصلي خود يعني سخنراني هاي ديني و آموزش معارف اسلامي عمل کنند و مهم تر از همه به
تربيت روحاني، خطيب ، امام و مؤذن بپردازند. در حال حاضر تعداد مساجد و اتحاديه هاي
مذهبي در روسيه از شش هزار بنا تجاوز مي کند، اما بيشتر اين مساجد امام مخصوص خود
را ندارند و همينطور اداره بسياري از اين مساجد به عهده کساني است که خودشان هم
اطلاعات مذهبي کاملي ندارند و در بسياري از اين مساجد مراسم مذهبي به خوبي انجام
نمي شود و اين خيلي مطلوب است که امامان آينده اين مساجد در داخل خود کشور تربيت
شوند تا با فرهنگ مردم جامعه آشنايي داشته باشند و در مسائل اجتماعي مردم شريک
باشند تا بتوانند با استفاده از اطلاعات مذهبي مسائل و مشکلات اجتماعي مسلمان را
هم تحليل کنند.
تبلیغات دینی و موسسات اسلامي
از اواخر دهه 80 ميلادي در مساجد روسيه
مدارسي براي آموزش مسائل ديني تاسيس شد تا مسائل مذهبي مردم را به آنها بياموزد.
مثلاً در مسجد جامع مسکو اين آموزش ها از سال 1989 آغاز شد. امروزه بسياري از مردم
تنها به خاطر زنده کردن دين اسلافشان به مسجد مي روند، اما بعد به آموزش مسائل ديني
علاقمند مي شوند. آنها که شنيده بودند گذشتگانشان زماني نماز مي خواندند و روزه مي گرفتند ، امروز تشنه دانستن
هستند حتي اگر براي اجراي مراسم ديني به مسجد نروند و تنها براي تمشای مسجد بیايند
و اين خود جرقه اي براي فهميدن مذهب خواهد بود. در حال حاضر مسلمانان هيچ تبليغات
مذهبي ندارند و رسانه هاي گروهي براي سخنرانان مسلمان کمتر اهميت قائل می شوند و
زمان اندکی به آنها اختصاص مي دهند.
به توجه به کل اين مسائل اهميت جايگاه
مساجد و موسسه هاي اسلامي هرچه بيشتر مشخص مي شود، زيرا اين مراکز هم نقش تبلیغ و
وعظ را بر عهده دارند و هم تربيت کننده معنوي مسلمين می باشند.
موضوع ديگري که موجب مراجعه مسلمانان
روسيه به مسجد مي شود، ضرورت انجام مراسم مذهبي و رفع احتياجات معنوي و اعتقادي آنان است و در
جريان همين رفت و آمدها هرچه بيشتر با فرائض ديني آشنا مي شوند و قدم به قدم به آن
خواسته عالي که همان مسلمان واقعي بودن است، نزديکتر مي شوند. در حال حاضر 2 ميليون
مسلمان وجود دارند که در قلب خود خواهان اسلام هستند اما به دليل ناآگاهي و دور
نگه داشته شدنشان از آموزش های مذهبی نمي توانند بين حلال و حرام پروردگار مرزي
گذاشته و اين دو موضوع را از هم جدا کنند. بايد به اين مسلمانان معناي لا اله الله
و محمد رسول الله را آموزش داد و به آنها آموخت که خداي مهربان هر لحظه با ماست.
در سال هاي اخير کتاب هاي زيادي در زمينه
شناخت اسلام به روسي برگردانده شده است در اين کتاب ها سعي شده اسلام و چهره يک
مسلمان واقعي به خوبي ترسيم شود اما نکته مهم در اينجاست که کساني اين کتاب ها را
نوشته اند که از وضعيت جامعه و موقعيت مسلمانان در روسيه اطلاعي ندارند ، اين کتاب
ها اکثراً تبليغ عقايد گروه هاي سياسي کشورهاي اسلامي است که بسيار افراط گرايانه
است و به آنها مي گويد که بايد بر عليه کفر قيام کنند و براي پيروان اديان ديگر
ارزشي قائل نشوند، چنين برداشت هاي افراط گرايانه اي براي مسلماناني که سال ها در
کنار پيروان ديگر اديان زندگي کرده اند و با آنان همراه بوده اند بسيار وحشتناک
است و باعث مي شود اين مسلمانان ناگهان از مسلمان بودن احساس ترس و خطر کنند و از
طرف ديگر خود همين گروه هاي مبلغ باهم اختلاف دارند و سعي در خدشه دار کردن گروه ديگر
و همينطور روحانيون سنتي روسيه دارند و همين موارد باعث نگراني و ناراحتي مسلمانان
روسيه مي شود.
پس از فروپاشي نظام شوروي سيل مبلغان
اسلامي به مناطق مسلمان نشين روان شد، آنها مردم را ناگهان در يک فضاي ايدئولوژيک
قرار دادند و با تشويق هاي کفر ستيزي و مبارزه مسلحانه، جو ناخوشايندي را بر منطقه
حکمفرما کردند که نتايج اين اعمال را در تاجيکستان ، داغستان و به خصوص در چچن
شاهد بوديم. اين گروه ها علاوه بر ايدئولوژي جنگ، مردم را نيز مسلح کرده بودند با
اين همه تبليغات اين گروه ها نتوانستند جاي مسجد و امام مسجد را براي مردم بگيرند
و مردم همچنان براي مشکلات ديني خود به مساجد مراجعه مي کنند.
وضع مسلمانان در آغاز و پايان قرن بيستم
بسيار تفاوت کرده است، در سالهاي 1917 مسلمانان در جوامع محدود زندگي مي کردند، يکديگر را مومن مي دانستند و از تولد تا مرگ در خانه مدرسه
و جامعه آموزش هاي ديني مي ديدند و با اسلام آشنا مي شدند و با تربيت ديني آشنا
بودند.
اما در حال حاضر
بر اثر تبليغات ضد ديني و ممنوعيت تظاهرات ديني بسياري از مسلمان زادگان خود را بي
دين مي شمارند و حتي اگر بي دين نباشند نظر خاصي نسبت به دين نداشته و از دستورات
اسلام آگاهي ندارند.
امروزه تدريس
علوم ديني در مدارس عادي کشور ممنوع است و دولت، دين را از مدرسه جدا مي داند و بسياري
از مسئولين مدارس ، معلمين و والدين هم – به خاطر همان پيشينه فکري – با تدريس مسائل ديني مخالفند و حتي گروهي از اين موضوع وحشت دارند. به همين
دليل اول بايد پدران و مادران با وظايف و مسئوليت هاي اسلامي خود آشنا شوند تا بعد
بتوانند آنها را به فرزندانشان آموزش داده و باعث رشد و حضور اسلام در زندگي آنها شوند.
اولين چيزي که بايد
مورد توجه قرار گيرد ، تبليغات مساجد است گرچه تمام 20 ميليون مسلماني که در روسيه
زندگي مي کنند به اسلام احساس وابستگي نمي کنند اما به هرحال براي اجراي بعضي
مراسم ديني به مسجد مي آيند و بايد از همين آمد و رفت ها براي آگاه کردن آنها استفاده
کرد.
جريان ديگري که
در سالهاي اخير مردم مسلمان روسيه را تهديد کرده است وهابيت است از بين چهارفرقه
اهل سنت، شافعي (در ميان مسلمانان قفقاز شمالي) و حنفي بيشتر مسلمانان روسيه را
شامل مي شود و مالکي و حنبلي پيروي ندارد. طي سالهاي اخير ايده هاي وهابيت توسط
مبلغين در کشورهاي مختلف اشاعه داده شده است به ويژه در ترکيه و سرزمين هايي که
مردم به سوي احياي معنوي تمايل دارند بسيار گسترده تر است. البته در ترکيه به علت
مخالفت فعال حکومت و روحانيون حنفي گسترش اين جريان بسيار اندک است. در مناطق مرکزي
روسيه روحانيون توانستند با استقرار اين گروه ها مبارزه کنند اما در مناطقي مانند
چچن ، تاجيکستان و تا حدودي داغستان این گروه ها موفق شدند براي خود پايگاه هايي
برقرار کنند. عقايد متعصبانه اين گروه ها باعث بروز اختلافاتي بين آنها و ديگر
مسلمانان شد که تا اين زمان سابقه نداشت، تا اين زمان مسلمانان از هر گرايش ديني
در کنار هم مانند برادر زندگي مي کردند.
و زماني اين
اختلافات به اوج مي رسيد که طرفداران اين فرقه هاي بخاطر تعصبات شديد ديني اقدام
به ترور کرده حقانيت خود را بوسيله قتل مخالفين ثابت کردند و همين امر باعث نمايان
کردن چهره خشن از دين و بروز اختلافات شديد شد.
حتي گاهي کساني
را که تنها به وظايف ديني عمل مي کردند وهابي مي خواندند و رسانه ها براي بدنام
کردن رهبران ديني آنها را به وهابي گري متهم مي کردند، بطور خلاصه بايد معتقدان
واقعي را از وهابيان جدا دانست.
تاريخچه يهود در روسيه:
بهترين نمونه يکپارچگي
اقوام و مليت ها در اتحاد شوروي يهودي ها هستند. در دهه 1930 ملتي که بيشتر از همه
اقوام ديگر سواد آموخته اند ، بيشتر از همه شهر نشين و بيشتر از همه روس شده اندیهودیان
بوده اند. يهودي ها گروهي بودند که پيش بيني هاي لنين را به حقيقت پيوند داده اند.
لنين پيش بيني کرده بود گروه هاي محروم اجتماعي در صورت برداشته شدن نظام طبقاتي
به سرعت پيشرفت خواهند کرد.
اما جالب اينجاست
که حکومت شوروي از اين سرعت پيشرفت نگران شده و بخاطر اين روند نارضايتي هاي
اجتماعي نيز بروز نموده و همين توسعه افکار باعث خود آگاهي ملي يهوديان شد. البته
اين خود آگاهي عوامل ديگري هم داشت ، عواملي از قبيل کشتار يهوديان توسط هيتلر و
عوامل اجتماعي ديگر که در نهايت سبب مهاجرت يهوديان در دهه 70 به اسرائيل شد.
در ثلث آخر قرن
هجدهم تعداد يهوديان روسيه به دليل تقسيم لهستان بسيار زياد شد. درسال هاي حکومت
تزاري در وضعيت يهوديان تغييرات زيادي پيدا شد، يکي از اين تغييرات، خرابي وضعيت
اقتصادي يهوديان بود. آنها به دليل رشد نامتعادل بازار داخلي و توسعه کارخانه هاي
غيريهودي، در آستانه ورشکستگي قرار داشتند و علاوه بر اين نوع تجارت و کار بازار
تغيير اساسي کرده بود و يهودي ها که عمدتاً شغل هايي مانند واسطه گري ، صرافي و
ماليات جمع کن بودند از بازار کار عقب مانده و وضع اقتصادي بدي داشتند. در پايان
قرن نوزدهم شغل بيشتر يهوديان کارگري صنعتي و يا کارهاي پيش پا افتاده و پست بود و
اکثراً دچار فقر و فلاکتی بودند که امور خيريه تنها مي توانست بخشي از آنرا کاهش
دهد.
معضل دوم یهودیان
ازدياد مشکلات ميان آنان و حکومت تزاري بود. درسال 1780 در سرتاسر اروپا جريان
نجات يهودي ها آغاز شده بود که حکومت روسيه هيچگاه در اين جريان شرکت نکرد.
در اين دوران
قوانيني تصويب شده بود که به موجب آنها حرکت يهودي ها در مرزهاي غربي امپراطوري
روسیه به نحو قابل توجهي محدود شده بود و جدايي هاي اجتماعي و مکاني که ثمره اين
قوانين بود مانع آن شد که يهودي ها به عنوان شهروندان رسمي روسيه پذيرفته شوند.
چنين قوانين و اوضاعي بود که يهودي ها را مجبور
کرد تا سرنوشت خود را به دست بگيرند. تا زمان جنگ جهاني اول تقريباً يک سوم آنان، اغلب به ايالات متحده آمريکا
مهاجرت کردند و گروه هاي ديگري به سوي سياستهاي محلي و صهيونيزم کشيده شده بودند و
تعداد کثیري از يهودي ها در جنبش هاي سوسياليستي و ليبرال عضو شده بودند. حزب يهود
موسوم به بوند در سال 1901 برنامه اصلي خود را جدايي از بلشويک ها يعني همپيمانان
گذشته خود قرار داده بود، آنها خواستار حقوق برابر مدني و حفظ زبان و فرهنگ خود
بودند که اين خواسته ها با شراکت با بلشويک ها نمي خواند. لنين علناً به چنين خواسته
هايي پاسخ تند مي داد و حفظ فرهنگ قومي را مبتني به نظام طبقاتی بسته مي دانست.
پس از پيروزي
انقلاب لنين بر سر عهد و پيمانهاي خود باقي ماند و با يهودي ها هم مانند ديگر
افراد اجتماع رفتار شد اما براي بدست آوردن اين برابري آنها هم بايد چيزي را از
دست مي دادند، پس تمام موسسات و سازمانهاي مستقل يهودي منحل اعلام شد. احزاب صهيونيستي
و موسسات مذهبي يهود بيشتر از همه در مقابل انحلال مقاومت کردند و البته هدف حملات
تبليغاتي قرار گرفتند. تمام شوراهاي محلي يهودي ها منحل شد و در تمام اين کارها
گروهي از يهودي ها که عضو حزب کمونيست بودند نقش موثر داشتند و اين گروه بخشي به
نام اوسکتسيا را در حزب کمونيست تشکيل دادند که با کمک به انحلال سازمانهاي يهودي
در جهت نابودي خود گام برداشتند و پس از شکست طرح هايي مبني بر اسکان يهودي ها در
استان يهود و به دليل آنکه خود يهودي ها هم هيچ سرزمين خاصي نداشتند، پس از چندي اين
گروه در ژانويه 1930 عملاً نابود شد.
ثمره همه اين تغييرها
کم شدن آمار يهودي هاي بيکار را به همراه داشت، بيشتر آنها کارگران صنعتي بودند و
به سرعت به اقتصاد ملي شده جذب شدند. و حتي کارگران دفتري يهودي هم بسيار افزايش يافت.
درصد يهودي ها که به شهرها مهاجرت کردند، بسيار بالا رفت آنها از شهرهاي کوچک و
بازارهاي ضعيف به سوي شهرهاي بزرگ و اقتصادهاي شکوفاتر هجوم مي آوردند.
در زمان جنگ جهاني
دوم و يهودکشي نازي ها ، يهودي ها به سرعت به سوي مناطق شرقي و مرکزي کشور روي
آوردند. بيشتر يهودي هايي که در مناطق شهري زندگي مي کردند و از آنجا نرفته بودند
در طول جنگ کشته شدند، مثلاً تا پيش از پايان جنگ نيمي از يهودي هاي اوکراين از ميان
رفتند و برعکس يهودي هاي مناطق مرکزي کشور خسارت زيادي نديدند و در نتيجه آمار
آنها در کل کشور افزايش يافت. و به اين ترتيب آمار يهودي هاي خواهان قوم گرايي يهودي
نسبت به کساني که روس تر شده بود به شدت کاهش يافت.
پس از پايان جنگ يهودي
ها چنان شهرنشين شده بودند که تقريباً تنها قوم کاملاً شهرنشين روسيه بودند و از اين
پس تمام مهاجرت ها از شهر به شهر بود، چون يهودي ها ديگر در روستا زندگي نمي کردند
و بيشترين تمرکز آنها در شهرهاي برزگ و پايتخت هاي جمهوري ها و مراکز آموزش عالي
بود. حکومت به شهر نشين شدن آنها کمک مي کرد تا هرچه بيشتر آنها را روس کند اما اين
روند موجب خودآگاهي يهودي ها هم مي شد و از طرف ديگر امواج تحريک هاي دولت جديد
التاسيس اسرائيل مبني بر تشويق يهودي ها به مهاجر نيز مزيد بر علت شده بود. البته
برخي عوامل ديگر نيز در روند سريع خودآگاهي موٍثر بود، صدمات جنگ جهاني دوم که بيشتر
بر پيکر قوم يهود وارد آمده بود و سکوت رسمي رسانه ها در اين مورد موجب ضربه روحي
شديدي به يهودي ها شد و بسياري از نويسندگان يهودی شوروي را به درون گرايي کشانده
بود. اما چنين تفکراتي خيلي زود به ناسيوناليسم بورژوايي منتسب شد و با اوجگيري اين
حملات بسياري از نويسندگان و چهره هاي فرهنگي يهودي بازداشت شدند و حتي به آثار
فرهنگي يهودي ها هم رحم نشد و همه را از ميان برداشتند. نبرد براي خنثي کردن
احساسات ملي يهود در 1949 به اوج خود رسيد. به گونه اي که حتي روشنفکران استحاله
شده يهودي به سبب نداشتن احساسات شوروي
دوستانه به شدت تقبيح شدند.
و در نهايت چنين
به نظر مي رسيد که يهودي ها هم براي روس شدن و هم براي روس نشدن مورد نفرت هستند.
برنامه هاي ضديهود پس از مرگ استالين لطمه ديد اما باز هم ادامه داشت.
در دهه 70 يهود
ستيزي در مطبوعات به سرعت رو به گسترش بود اين تبليغات به دنبال جنگ شش روزه اعراب
و اسرائيل به اوج خود رسيد. چنين برنامه
هايي در ظاهر براي جدا کردن يهودي هاي روس شده و وفادار از عناصر صهيونيزم در داخل
و خارج کشور صورت مي گرفت اما در عمل موجب پيوند اين دو گروه شده، کاملاً به صورت
عکس عمل مي کرد. برخي از روزنامه ها تا به آنجا پيش رفته بودند که يهوديت و صهيونيزم
را باهم و بصورت مترادف بکار مي بردند و به اين صورت بود که يهودي ها خود را از
جامعه جدا کردند و حاشيه نشين شدند.
عامل ديگري که
موجب جدا افتادن يهودي ها از کل جامعه شوروي شد ، تبعيض در آموزش و اشتغال يهودي
هاي شوروي بود. از اواخر دهه 30 حضور يهودي ها در شغل هاي مهم و پر آوازه و امنيتي
به سرعت کاهش يافت و همين عوامل باعث شد يهودي ها بيشتر به سوي پژوهشکده هاي آکادميک
و تخصصي که آوازه زيادي نداشت بگروند. و به اين ترتيب بودکه در اواخر دهه 50، درصد يهودي هايي که برنامه هاي آموزش عالي را
پشت سر گذاشته بودند نسبت به کل جمعيت بیش از چهار برابر شده بود و پس از دوران
خروشچف به دليل توقعاتي که از نظر تخصصي بوجود آورده بود رقابت سختي بر سر شغل هايي
که يهودي ها به طور سنتي آنها را در اختيار داشتند، جريان پيدا کرد. و در تعیین
سهمیه ها، منافع يهودي ها به دليل آن که نماينده اي نداشتند صدمات زيادي ديد. و به
اين صورت بودکه در دهه 70 آمار دانشجويان يهودي کاهش يافت و به اين ترتيب بود که نارضايتي به شکل درخواست
مهاجرت يهودي ها از اتحاد جماهير شوروي بروز کرد و در همين دهه بود که به نحو غير
منتظره اي پيشنهاد مهاجرت يهودي ها پذيرفته شد، که البته اين براي بيرون راندن عناصر
سنت گرا و مستحيل نشده هم بود. و در طي ده سال، دويست و پنجاه هزار يهودي شوروي را
ترک کردند ، عمدتاً به اسرائيل و برخي هم به آمريکا رفتند.
و بخاطر همين
مهاجرت ها و ازدواج هاي مختلط آمار يهودي هاي شوروي به نحو قابل توجهي کاهش يافت.
و با همه اينها آنها که باقي ماندند ابزار کرامت و اعتبار همچنان در دستشان بود،
تعداد يهودي هاي عضو حزب کمونيست نسبت به جمعيتشان از همه گروه هاي اجتماعي ديگر بيشتر
بود و پس از روس ها تعداد مطلق دانشمندان اتحاد شوروي را تشکيل مي دادند و در ميان
يهودي هاي مستحيل شده و يهودي هاي فوق العاده مستحيل شده گروه سومي هم بودند که
اکثريت خاموش بودند، اينان حداکثر تلاش خود را براي هماهنگي با شرايط موجود مي
کردند و به نحوي از مسائل ناراحت کننده چشم پوشي مي کردند که در بين يهودي هاي
ساکن روسيه سابقه نداشت.
احياء جنبش يهود
و موج مهاجرت آنها توجه مطبوعات غربي را به وضعيت نابهنجار يهوديان در شوروي جلب
کرد اما پس از به قدرت رسيدن گورباچف در سال 1987 تمام زنداني هاي قديمي صهيونيست
آزاد و اغلب آنها رهسپار اسرائيل شدند. در اين دوره مشکل مي توان در قبال يهودي ها
سياست خاصي از جانب دولت ديد. در دوران گورباچف امتيازات فرهنگي زيادي به يهودي ها
داده شد،( امتيازات فرهنگي و نه سياسي).
يهودي ها مورد
توجه ترين قوم ساکن شوروي بودند ، اولاً به دليل حضور افراد برجسته يهودي در موقعيت
هاي علمي و ثانیا بخاطر مبارزه هاي گروه هاي بين المللي حفاظت از حقوق بشر يهودي
در خارج از کشور که هميشه مسئله حفاظت از حقوق يهودي ها را زنده نگه داشته اند. در
اين دوره پس از 5 دهه سکوت « مسئله يهود » بار ديگر در مطبوعات مطرح شد.
همچنين در اين
دوران گروه غير رسمي ضد يهودي موسوم به پاميات تاسيس شد، که اساس آن ضرورت ضد يهود
بودن است ، آنها سعي مي کردند جهانيان را از « توطئه جهاني يهود » و « دسيسه صهيونيستي
– ماسوني » آگاه کننده و مطبوعات از
حرکتهاي تند رویانه اين گروه انتقاد کردند و اين انتقادها پس از ملاقات رهبران اين
گروه ها با يلتسين افزايش يافت و البته برخي از مطبوعات نيز در طرفداري از شاخه هايي
از پاميات مطالبي چاپ کردند.
مقامات نگران اين
مسئله بودند که ارتباط پاميات با ديگر دسته هاي مشابه در شهرستانها موج يهود ستيزي
جديدي را در جامعه راه بيندازند. برخي از نويسندگان در مطبوعات يهودي ها را به
ارتباط با غرب متهم مي کردند و مقولات آشکارا استالينيستي مانند « ملت هاي ضد
انقلاب » را به کار مي برد و هيچ تلاشي در پنهان کردن مقاصد ضد يهودي خود نداشتند.
آزادي هاي دوران
گورباچف دو موضوع را مطرح کرد، نخست آنکه جريانهاي پنهان يهود ستيزي حالا آشکار
شده بود و مي شد. دوم آنکه ناآگاهي فراگير از مسئله يهوديان تا حدود زیادی مرتفع
شده بود.
در سپتامبر 1987 يهودي
هاي تقاضاي تظاهرات رسمي کردند که درخواستشان رد شد پس به تظاهرات بدون اجازه دست
زدند و بر عليه ممنوع الخروج بودن يهودي ها شعار دادند.
از سوي ديگري يهودي
ها خواهان آزادي براي يادگيري و بکار گرفتن زبان خود بودند و همچنین آموزش ديني و
امکاناتي براي ذبح حيوانات و تامين گوشت مورد نيازشان طبق قوانين مذهب خودشان را
خواستار بودند.
البته با وجود
ابرامي که صهيونيست ها در آموزش زبان عبري داشتند کماکان بيشتر يهودي ها خواهان
بهتر کردن زبان روسي خود بودند زيرا روسي ديگر زبان مادري يهوديهاي ساکن شوروي شده
بود.
آکادمي يهود در
مسکو تاسيس شد و ساختمانهايي در اختيار آکادمي و دانشجويانش قرار گرفت ، چندين
روزنامه و مجله آزمايشي يهودي به زبان روسي منتشر شد.
در فوريه 1989
جشنواره فرهنگ يهود که با افتتاح مرکز نمايشي« سولومون ميخوئلز» در مسکو همزمان
شده بود به اوج خود رسيد.
هرچند از نظر
یهودیان همه اين اقدامات فرهنگي نمي توانست با سال ها ظلم و سرکوبي هنري و فرهنگي
برابري کند.
در 1989 نخستين
گرد همايي سراسري فرهنگي يهود در مسکو سازماندهي شد که 180 نماينده از 40 باشگاه و
انجمن از سرتاسر کشور در آن شرکت کردند.
مهمترين و جنجالي
ترين موضوعي که يهودي ها بر آن تاکيد داشتند مسئله مهاجرت بود و در دوران گورباچف
روند مهاجرت بسيار سرعت گرفت و وجود قوانين و کاغذ بازي هاي زياد در افزايش دائم
تعداد مهاجران تاثيري نداشت. دولت تدبيري انديشيد و اجازه مسافرت و اقامت هاي
کوتاه مدت در اسرائيل را به ممنوع الخروج ها داد تا بخشي از انگيزه آنها براي
مهاجرت کاسته شود و البته بيشتر کساني که در اين دوره مهاجرت مي کردند راه آمريکا
را در پيش مي گرفتند.
اما صادقانه مي توان گفت بسياري از مهاجرتها دلايل
اقتصادي داشت نه فرهنگي و مذهبي. امکان اشتغال و تحصيل مناسب براي يهوديهايي که
خود را داراي هيچ پايگاه اجتماعي نمي ديدند وسوسه کننده بود.
اگرچه يهودي ها
توانسته بودند بهترين بهره را از روند آزادسازي ببرند، اما بازهم برايشان کافي
نبود و علاوه بر اينها اهميت معيارهاي قومي در تعيين سهميه در مرکز براي مدارج
ممتاز در آموزش و اقتصاد ظاهراً هنوز بطور کامل از ميان نرفته بود و اين کاملاً به
ضرر يهودي ها تمام مي شد. بسياري از موسسات و موقعيت هاي شغلي همچنان براي يهودي
ها غير قابل نفوذ بود.
و علاوه بر همه اين
ها، تشنج ها و بي ثباتي اجتماع باعث مي شد يهودي ها فکر کنند در صورت تغيير اوضاع،
جامعه بازهم از آنها بعنوان سپر بلاي سنتي استفاده خواهد کرد با اينکه سابقه يهودستيزي
به صورت فيزيکی و بسيار کم است اما اينگونه خشونت ها بعيد هم نيست.
همه عواملي که
ذکر شد دليل ترس و وحشت يهودي ها در روسيه شده است گرچه از نظر فرهنگي آزادي هاي زيادي
دارند اما از نظر اجتماعي همچنان قوم محبوبي نيستند و تا حدودي منفور هم هستند.
پیروان دیگر ادیان و مذاهب
غير از پيروان
ارتدکس، مسلمانان و يهوديان جوامع نسبتاً كوچك مسيحيان پروتستان، كاتوليك و پيروان بودا در روسيه وجود دارد. بوداييها
اساساً در جمهوريهاي بورياتيا و تووا در مرز روسيه با مغولستان و جمهوري كالميكيا
در ساحل شمالغربي درياي خزر زندگي ميكنند.