منبع: فصلنامه صباح شماره های 13 و 14


سوال : فمينيست ها چه مى گويند و به طور اختصار نقد كلام آن ها چيست؟

جواب : مى توان گفت كه فمنيست ها در صدد پاسخ دهى به سه سؤال اساسى اند:

1. درباره ى زنان چه مى دانيم؟ (يعنى چه تفسيرى از وضعيت موجود آنها ارائه مى دهيم و خود چه تعريفى براى زنان داريم؟ آيا آنان مورد ظلم و ستم هستند يا فقط وضعيت نابرابرى دارند؟ آيا ذاتاً با مردان متفاوت هستند؟ آيا اين تفاوت، از آنها و مردان، جنس اول و دوم مى سازد، يا چيز ديگرى؟)

2. علت اين وضعيت چيست؟

3. چه راه حلّى براى تغيير اين وضعيت پيشنهاد مى شود؟[1]

اين پرسش ها على رغم تنوع و تفاوتشان، در يك امر مشترك اند; و آن امر نگاه شخصيت گرايانه ى آنان به زن است. توضيح آن كه، فمنيست ها براى زنان هم در عرصه ى حيات فردى و هم در عرصه ى زندگى خانوادگى و هم در اجتماع، در قلمرو فرهنگ، سياست و اقتصاد، ديدگاه ها و راهكارهايى دارند كه گاهى تفاوت آنها بسيار شگفت آور است; به طور مثال، عده اى سخت با خانواده مخالف و عده اى با آن موافق اند; كسانى مدافع سقط جنين و عده اى به شدت مخالف آن اند. اما با تمام اين تفاوت ها، همه ى فمنيست ها مخالف فرودستى زنان هستند. اين فرودستى به دلايل و با ابزارهاى مختلف اعمال مى شود، اما بايد از آن گريخت. طرحى كه در تمام نظريات فمنيستى براى ازميان برداشتن ديدگاه پست نگرى و فرودستى به چشم مى خورد، تأكيد بر همان مفهوم پرسناليستى و شخصيت گرايى براى زنان است.اين فلسفه خواهان حيثيت و كرامت فردى است;[2] حتى اگر در اين بين مادرى و همسرى و تمام خصوصيات زنانه قربانى شوند.

آزادى، عزت و شرف زن به عنوان فرد انسانى بايد وراى وظيفه ى اجتماعى اش، براى عظمت كشور و خانواده رعايت شود.[3]

به نظر نگارنده وجه اشتراك اصلى تمام مكاتب فمنيستى همين است و بقيه ى ايده ها و نظريه پردازى هاى آنان زاييده ى همين مفهوم است; به طور مثال، اگر زنان قرن هجده و نوزده براى حق رأى مى كوشند، مى خواهند يك فرد حقيقى به حساب آيند; اگر خانواده را جايگاه مرگ مدنى زنان معرفى مى كنند، اگر در قرن 19 در تفكرات كِلِر دومار و سن سيمون براى زنان حق استفاده از لذات مستقل از ازدواج مطرح مى شود، و اگر مارگارت فولر اعتقاد دارد كه زنان بايد براى دست يابى به يك خودِ مستقل مبارزه كنند، همه از همان ايده ناشى مى شود.

البته در برخى مكاتب فمنيستى با غلظت و شدت بيش ترى اين ديدگاه مطرح مى گردد; مانند فمنيست هاى راديكال كه تسلط زنان بر خويشتن را تنها راه از بين بردن احساس حقارت خود زنان و رفتارهاى حقارت آميز مردان نسبت به آنان مى دانند. بر اين اساس، تمام راديكال ها و بسيارى از فمنيست هاى ديگر، حتى ليبرال فمنيست ها، اعتقاد دارند كه چون زنان نيز انسان مستقل و داراى غرايز و حق لذت هستند، مادامى كه روش جلوگيرى از باردارى به طور صد در صد وجود ندارد، پس رابطه ى جنسى نمى تواند كاملا از توليد مثل جدا گردد، مگر آن كه زنان نيز حق سقط جنين را به دست آورند.[4]

قابل توجه است كه مسئله ى تسلط بر خويشتن (با تعريف فمنيستى اش) آن چنان در مسئله ى كنترل باردارى ذوب شده كه زن پژوهان غربى معتقدند نقشى كه قرص كوچك ضد باردارى در پيشرفت زنان و ايجاد تحول در نقش آفرينى هاى آنان (به مقتضاى طبع فمنيست ها) ايفا كرد، به مراتب از مسئله ى كسب حق رأى مهم تر و بيش تر بود![5]

با اين وصف معلوم مى شود كه رسيدن به استقلال فردى، اساس حركت هاى فمنيستى است. حتى آنهايى كه معتقد به خانواده و نقش مادرى زنان هستند، زنان را مستقل و در عرض خانواده مى خواهند و در تزاحم هاى حقوقى بين حقوق زن و خانواده، حتماً اولويت را به فرديّت و شخصيت مستقل زن مى دهند; به طور مثال، در بحث هاى جمعيت شناسى اگر كشورى با رشد منفى جمعيت مواجه شد، حق ندارد زنان را وادار به توليد مثل نمايد; زيرا

حقوق زن در حيطه ى اختيار بر جسمش غير قابل انتقال است و نبايد برخى تابع ملاحظات جمعيت شناسى باشد.[6]

نگاه شخصيت گرايانه به زنان تا آن جا پيش رفته است كه ـ همان طور كه از نوشته هاى فمنيستى برمى آيد ـ حتى قوانين تأمينى و حمايتى، نظير افزايش مرخصى زايمان و تعيين موعد نزديك تر براى بازنشستگى زنان، مخالف تعالى شخصيتى آنان است; و اين همان قصه ى دردناكى است كه در ادبيات فمنيستى به «انقلاب جنسى» معروف است.

در مجموع بايد گفت: تفكرات فمنيستى ديدگاه هايى هستند كه وجه اشتراك آنها تأكيد افراطى بر وجود مستقل زنان است كه با شدت و ضعف در نوشته هاى آن ملحوظ است. در واقع تفريط در رعايت حق زنان در طول تاريخ، با فمينيسم راه افراط را پيموده است. گرچه صحيح است كه در مقام نقد فمنيسم تك تك گرايش هاى فمنيستى ملاحظه شوند و با توجه به معنايى كه از وضعيت موجود و مطلوب زنان به تصوير مى كشند مورد بررسى و نقادى قرار گيرند، ليكن روشن است كه تأكيد افراطى بر استقلال زنان و تكيه ى اكيد بر برابرى زنان و مردان در تمام جهات، خود به تنهايى قابل تأمل است; چرا كه به جنگ خانواده و نهادهاى جمعى آمده است.

راهبردهاى استقلال طلبانه ى فمنيست ها تا بدان جا پيش رفته است كه به اعتراف امريكاييان:

فمنيست ها به طور ضمنى يا صراحتاً اين باور را گسترش داده اند كه آزادى زنان بايد با رهايى آنان از خدمت به كودكان و نيز مردان آغاز شود. بر اين اساس، مى توان ادعا كرد كه با بسط اعتقادات فمنيستى، ما از دين دارى عاطفى كه باعث مى شود زنان از نقش مادرى خود بيش ترين رضايت خاطر را داشته باشند، فاصله گرفته ايم.[7]

بنابر اين نظريه هر طريقى كه بتواند به ايجاد و تداوم اين مشى استقلال طلبانه كمك كند، بايد تقويت شود و در مقابل، هر نهادى كه به حسب ذات خود و يا باورهاى حاكم بر جامعه، زن را در خود هضم مى كند و يا از استقلال وى مى كاهد محكوم است، خواه اين نهاد خانواده باشد و يا هر امر ديگرى.

نكته ى ديگرى كه قابل نقد است، نگاه حق محورانه و فارغ از انواع مسئوليت هاست كه بر اساس پايه هاى اومانيستى فمنيسم در آن جاسازى شده است; يعنى آن قدر كه زن «محقّ» ديده شده مسئول و مكلف معرفى نشده است.

در انديشه ى دينى ما ضمن تأكيد بر حفظ هويت مستقل انسانى براى زن، به نقش هاى بى بديل او در خانواده توجه شده است. هويت مستقل در اجتماع از وى فردى مسئول و ذى حق مى سازد. تكليف به امر به معروف و نهى از منكر، با تعريف وسيعى كه دين از معروف و منكر دارد، زنان را به اندازه ى مردان در مسائل اجتماعى و سياسى مكلف مى كند، چنانكه براى احقاق حقوق سياسى ـ اجتماعى و اقتصادى او نيز مكانيزم هاى متعددى در شريعت اسلامى تعبيه شده است.

نقش ممتاز زن در خانواده در قالب مادرى و هم چنين ويژگى ها و خصلت هاى منحصر به فردش در ارائه ى نقش همسرى، براى وى شخصيتى حقوقى (داراى وظايف و حقوق ويژه) ايجاد كرده است.

در واقع در آموزه هاى دينى زن از سه جهت موضوع قرار گرفته است: به عنوان يك فرد، به عنوان يك عضو از خانواده، به عنوان يك عضو از اجتماع. اين موقعيت هاى سه گانه براى او حقوق و تكاليفى ايجاد كرده است.

از نظر اسلام استقلال زن به عنوان يك موجود انسانى بدين گونه است كه تمام وجود او در قبال خانواده و اجتماع ذوب نمى شود، ولى در عين حال تعهداتى در مقابل خانواده و اجتماع بر عهده دارد.

از سوى ديگر زن و مرد هيچ كدام فقط جسم و ابعاد جسمانى نيستند، بلكه حقيقتى به نام روح دارند; و اين دقيقاً خلاف آموزه هاى فمنيستى است. فمنيسم كه از ماده گرايى بعد از رنسانس كاملاً اشراب شده است، به جز جنبه هاى مادى، براى زن زاويه ى ديگرى نمى بيند.

بنابراين، برخوردارى زن از روح ـ كه حقيقتى مشترك بين او و مرد است ـ و ابعاد مشترك جسمى، باعث توليد حقوق و تكاليف مشترك است; و وجود جسم و قالب مختص زنانه و مردانه و برخى خصوصيات روانى ويژه، باعث پيدا شدن حقوق و تكاليف مختص است.

در نتيجه، انسان چه زن باشد و چه مرد، در آموزه هاى دينى، يك فرد مخاطب و مسئول است; ولى زيباترين جلوه هاى حيات خود را وقتى به نمايش مى گذارد كه با ايثار، گذشت و تعاون، فرديت خود را براى مصالح عمومى فدا كند و از خودخواهى ها فاصله بگيرد.

گفتنى است، افزون بر اين ها، مقوله اى به نام عبوديت در تفكر ناب دينى باز شده كه به رابطه ى انسان با خدا مى پردازد; مقوله اى كه جنسيت در آن راهى ندارد و مرد و زن هر دو با طى مدارج آن مى توانند به تعالى برسند; چه آن كه ابزار لازم براى اين راه، حقيقت مجردى به نام روح است كه اساساً فارغ از جنسيت است.

 

‍پی نوشتها:

‍[1]. جورج ريترز، نظريه ى جامعه شناسى در دوران معاصر، ص 81-462.

[2]. آندره ميشل، جنبش اجتماعى زنان، ص 106.

[3]. همان، ص 125.

[4]. فمنيست هاى انگليس و آمريكا سردم دار تجويز سقط جنين هستند و معتقدند كه عدم جواز سقط جنين، اعلام تداوم نگاه ابزارى به زن است. با تلاش هاى اين عده، متأسفانه در انگليس (1967) امريكا (1973) فرانسه (1975) ايتاليا(1978) و طى 20 سال گذشته، همه ى كشورهاى اروپايى سقط جنين را قانونى كردند. البته بلژيك، اسپانيا و ايرلند آزادى را در چارچوب سقط درمانى مجاز مى دانند. آندره ميشل، همان، ص 118-119.

[5]. باربارا مك فارلند و ويرجبينا والستون روزلين، حق با مادرم بود، ص 60-61.

[6]. آندره ميشل، همان، ص 126.

[7]. «زنان و آينده ى خانواده»، فصلنامه ى كتاب زنان، ش 18، ص 242.



نکته : فمينيست ها عرصه ى حيات فردى زندگى خانوادگى اجتماع عزت شرف زن حق استفاده لذات مستقل ازدواج